دانلود پایان نامه
با توجه به مباحث پیشین، این سؤال ممکن است مطرح شود که اگر سیاست کلان و منطقهای ایالات متحده را بر مبنای واقعگرایی تهاجمی تبیین نماییم؛ پس کاربرد مضامین لیبرالیستی همچون تجارت آزاد و همچنین ارزش ها و نهادهای دموکراتیک مانند اشاعه دموکراسی و حقوق بشر در سیاستهای خارجی این کشور را چگونه میتوان توضیح داد. پیش از پاسخ به این پرسش، لازم است یادآور شد که ایالات متحده آمریکا به عنوان یک و تنها هژمون منطقهای در دنیای مدرن، درصدد کسب قدرت بیشتر جهت تضمین بقا و ارتقای جایگاه خود در سطح جهان است و هدف مذکور را در صدر اهداف خود قرار میدهد. همان طور که پیش تر نیز اشاره شد، تعقیب سایر اهداف تا زمانی که مانع یا تهدیدی برای بیشینه سازی قدرت و تأمین امنیت این کشور در جهان به شمار نرود، منطقی و امکانپذیر است؛ در غیر این صورت، اهداف امنیتی تعقیب هرگونه هدف غیرامنیتی متعارض را ناموجه میسازد. سیاست خارجی ایالات متحده در منطقه شمال آفریقا و خاورمیانه بر همین اساس قابل توضیح است. در دوران جنگ سرد، ضرورت مقابله با شوروی و نفوذ کمونیسم، راه را بر هرگونه حمایت از جنبشهای دموکراتیک و جامعه مدنی در کشورهای این منطقه سد نمود و در عوض، لزوم پشتیبانی از حکومتهای دیکتاتوری را تقویت ساخت. همان طور که مرشایمر استدلال مینماید، تعارض اهداف غیرامنیتی همچون دموکراسی، حقوق بشر و جامعه مدنی با منطق موازنۀ قوای ایالات متحده در این دوران و احتمال به چالش کشاندن صلح و ثبات منطقه و به دنبال آن نفوذ این کشور در منطقه، هرگونه حرکتی مثبت در این زمینه را در نطفه خفه ساخت. حتی در مواردی که روی کار آمدن حکومتی دموکراتیک در مناطق مهم جهان، امنیت و ثبات این کشور را با خطر مواجه میساخت، با توسل به شیوههای گوناگون از قبیل اعزام نیرو (حکومت خوآن بوش رئیسجمهور دومینیکن) و یا حتی به شکلی اسلوبمند و بدون کاربرد زور (حکومت سالوادور آلنده در شیلی) این حکومتها را سرنگون ساخت (والتز، ۱۳۸۹: ۱۶۷). گاهی نیز این کشور به دلیل این که برخی از دموکراسیهای تازه تأسیس طرز تلقی خاص خود را اِعمال میکردند که ممکن بود چندان با ذهنیت و اندیشه رهبران آمریکا هم خوانی نداشته باشد، این حکومتهای دموکراتیک را سرنگون کرده و به انتصاب دیکتاتورها به جای دموکراتها کمک نمود که از آن جمله میتوان از ایران (۱۹۵۳) و گوآتمالا (۱۹۵۴) نام برد (Mearsheime,2011b).
با این توضیحات، برای کاربرد مضامین لیبرالیستی و ارزش های و هنجارهای دموکراتیک در سیاست خارجی ایالت متحده میتوان دو دلیل ذکر نمود. دلیل اول، به نفرت آمریکاییان از اصول واقعگرایی و تلاش برای فاصله گرفتن از این اصول در مرحله سخن و نه عمل اشاره دارد. در حقیقت، ارزش های بنیادین آمریکایی با نگاه بدبینانهای که واقعگرایی از سیاست بینالملل ارائه میدهد هم خوانی ندارد. این در حالیست که لیبرالیسم به دلیل ارائه چشماندازی امیدوارکننده بیش از واقعگرایی با احساس و نگاه عمیقاً خوشبینانه و اخلاقی آمریکایی ها هم خوانی داشته و از این رو توسل به مضامین لیبرالیستی در سخنان رهبران این کشور بیش از پیش به چشم میخورد. اما در واقع نخبگان شکل دهنده سیاست امنیت ملی آمریکا عموماً به زبان قدرت و مطابق با منطق واقعگرایی صحبت میکنند و نه به زبان قواعد و اصول. همان گونه که ادوارد اچ. کار40 در سال ۱۹۳۹ در کتاب معروف خود، بحران بیست ساله، انگلیسی زبانها را از نظر دولتهای اروپایی، استادانی زبردست در هنر پنهان کردن منافع ملی خودخواهانه شان در پس «نقاب عامه» معرفی میکند. هرچند گاهی این تعارض میان شعار و واقعیت در خودِ آمریکا مورد توجه قرار نمیگیرد؛ حال چه به دلیل تقارن سیاستهای واقعگرایانه با الزامات لیبرالیسم و یا چه به دلیل حضور متخصصینی ماهر در امر توجیهگری که قادرند برای اقدامات ضد لیبرالی دولت آمریکا، یک داستان مطابق با ایدههای لیبرالیستی سرهم نمایند (مرشایمر، ۱۳۸۸: ۲۷-۳۱). به عبارت دیگر، رهبران آمریکایی در پوشاندن لباس ایدهآلیستی به قامت رفتار واقعگرایانه خود مهارت دارند (Mearsheimer,2012:xxxvi). این گرایش آمریکاییان به مضامین لیبرالیستی در حالی است که نظریه واقعگرایی نه تنها میتواند راهنمای خوبی برای فهم دلایل جنگ ها و چگونگی پایان آن ها باشد، بلکه ابزار مهمی برای آشکارسازی منافع ملی نهفته در شعارهای جهانی نیز هست (دان و اشمیت، ۱۳۸۸: ۳۵۸). حتی از نظر کنت والتز این احتمال نیز وجود دارد که دولت قدرتمند تصور نماید که به نفع صلح، عدالت و رفاه جهان عمل می کند و ایالات متحده نیز به راستی چنین برداشتی دربارۀ خود دارد؛ اما این اصطلاحات موافق میل دولت قدرتمند تعریف میشوند و ممکن است با ترجیحات و منافع دیگران تعارض داشته باشد و به راستی که «ایالات متحده با تمام نیت خیری که دارد، به شیوههایی رفتار کرده است که گاهی دیگران به وحشت افتادهاند» (والتز، ۱۳۸۹: ۱۷۷). والتز در مقاله خود با عنوان «واقعگرایی ساختاری پس از جنگ سرد» وابستگی متقابل را ایدئولوژی مورد استفادۀ آمریکاییها جهت پنهان ساختن نفوذ عظیمی مینامد که ایالات متحده در سیاست بینالملل دارد. حتی از نظر وی، تداوم و گسترش ناتو پس از جنگ سرد، خود تأییدی بر اعتبار نظریات واقعگرایی و همچنین نشان دهندۀ فرودستی و فرع بودن نهادهای بینالمللی نسبت به هدفهای ملی است. واقعگرایان ضمن توجه به این که اتحادیۀ ناتو کارویژۀ اصلی خود را به عنوان یک پیمان تضمین از دست داده است، آن را عمدتاً ابزار حفظ و استمرار بخشیدن به کنترل سیاستهای خارجی و نظامی دولتهای اروپایی توسط آمریکا میدانند (والتز، ۱۳۸۹: ۱۷۲-۱۷۵). در واقع، همان طور که هدف ناتو در دهۀ ۱۹۳۰ میلادی به گفتـۀ لرد ایسمی، نخستین دبیرکل ناتو، بیرون نگهداشتن روسها [از اروپا] و ضعیف نگهداشتن آلمانیهاست، در دوران پس از جنگ سرد نیز منصرف ساختن «کشورهای پیشرفته صنعتی از سودای ایفای نقش جهانی بزرگتر یا نقشی منطقهای» بوده است. در نهایت همان طور که پیتر گوان معتقد است این قدرت یکه تاز عرصه بین الملل به اصول واقعگرایی پایبند بوده و درصدد بیشینه سازی قدرت خود در عرصه بینالملل است و شعارهای لیبرالیستی را برای تأمین منافع و امنیت خود سر می دهد (گوان،۱۳۸۹).
دلیل دوم آن است که ایالات متحده از فردای جنگ جهانی دوم تلاش نمود تا با اعلام حمایت از اصول لیبرالیستی و ارزش ها و نهادهای دموکراتیک، خود را به گونهای متمایز از قدرت های استعماری اروپایی معرفی نماید و بسان یک دولت خیرخواه در برابر رقبای آشوبگر بدخواه در انظار جهانیان جلوهگر شود. اینگونه کاربرد مضامین و ارزش ها، توجیه برنامهها و اقدامات ایالات متحده را در عرصه بینالملل آسانتر ساخته است؛ زیرا رهبران آمریکایی به این نکته توجه داشتهاند که «کسب بیشترین بهره در قلمرو سیاست خارجی در مقابل پرداخت کمترین هزینه جهت اجرای سیاستها، توجیه هنجاری هر تصمیم و اقدام را ضروری میسازد» (دهشیار، الف ۱۳۸۹). حتی حمایت ویلسون از حق تعیین سرنوشت علاوه بر اینکه ضرورتی اخلاقی بود، به همان اندازه ترفندی استراتژیک بشمار میرفت؛ چرا که همان طور شواهد نشان میدهد هدف نهایی این شعار، آزادسازی تمام ملّتها نبود بلکه بیشتر تضعیف سایر امپراتوریهای اروپایی در این قاره و به دست آوردن همپیمانانی در اروپای شرقی و مرکزی بود (دان، ۱۳۸۸: ۳۸۰). از نظر نوآم چامسکی، ایالات متحده نیرویی خیر برای جهان نیست؛ بلکه قدرتی امپریالیستی و توسعه طلب است که هدف اصلیاش در دنیای پس از جنگ سرد، ایمن ساختن جهان برای شرکت های چندملیتی است. حتی هدف دموکراسیهای مدرن نخبهگرا و ترویج دموکراسی توسط آمریکا، اعطای قدرت به مردم عادی در سرتاسر دنیا نیست؛ بلکه محدود ساختن گزینش سیاسی است. در واقع، آمریکا عملاً از دموکراسی واقعی در هراس است و اگر این امر منافع مادی و استراتژیک این کشور را تأمین نکند، به زودی دست به تضعیف آن خواهد زد (کاکس، ۱۳۸۸: ۲۷۰). در واقع، با افول بازدارندگی شوروی، برندگان جنگ سرد آزادی عمل بیشتری برای اِعمال اراده خود تحت پوشش نیات خیرخواهانه پیدا کردند و توانستند با آسودگی بیشتری منافع خود را پیگیری نمایند (کاکس، ۱۳۸۸: ۲۷۱).
مرشایمر با نظر جرج کنان41 مبنی بر این که سیاست خارجی آمریکا به طور گستردهای تحت تأثیر ایده آل های لیبرال بوده است مخالفت نموده و معتقد است که دیپلماسی آمریکایی شواهد محکمی در رد این ادعای کِنان ارائه میکند (Mearsheimer,2012:x). همان طور که مرشایمر میگوید تردیدی وجود ندارد که رهبران آمریکا اغلب از بیان لیبرالیسم برای تشریح سیاستهای خاص استفاده میکنند و این امر برای پوشاندن رفتار واقعگرایانه لازم است. او استدلال میکند که برخلاف تصور جرج کِنان، سیاست گذاران آمریکایی همواره توجه ویژهای به موازنه قدرت در آسیا و اروپا داشته و به ندرت تحت تأثیر اخلاق گرایی42 یا قانون گرایی43 قرار گرفته اند. به عنوان مثال جنگ آمریکا با آلمان نازی در جنگ جهانی دوم و سپس کمک به بازسازی اروپای غربی هرچند در هماهنگی با رهیافت لیبرال در سیاست بین الملل قرار دارد، اما