آنچه باعث برتریاندیشهی اسلامی براندیشههای غربی همچون اومانیسم میشود اتصال عقل با وحی است. البتّه در این نگاه هیچ تضادی بین عقل و شناخت علمی وجود ندارد، به بیان دیگر وحی به عنوان منبع شناخت واقعی که در آن هیچ خطایی راه ندارد به کمک عقل آمده و باعث بارور شدن عقل میشود در حالی که در اندیشه غربی با انفصال عقل از منبع وحی، نهایتاً تلاش برای شناخت به شکگرایی و توهّم منجرخواهد شد. در واقع باید گفت دراندیشه اسلامی چیزی از علم کاسته نمیشود بلکه بواسطه اتصال با منبع شناخت حقیقی، راه برای یافتن روشهای علمی دقیقتر و رفع ابهامات از علم گشوده خواهد شد. امام موسی ابن جعفر(ع) به هشام ابن حکم می فرماید:«ای هشام، خدا پیامبران و رسولانش را به سوی بندگانش نفرستاد، مگر برای آنکه از طریق خدا خردمند شوند. پس هر که نیکوتر پذیرد معرفتش بهتر است. و آنکه به فرمان خدا داناتر است، عقلش نیکوتر است، و کسی که تعقلش کاملّتر است مقامش در دنیا و آخرت بالاتر است.» ( کلینی، جلد 1 : 18 ) شناختی که وحی به انسان میدهد از آن جهت که از جانب خالق هستی آمده و او نسبت به مخلوقات خود اشراف کامل دارد شناختی جامع و کامل و مطلقخواهد بود. و اگر این شناخت حاصل از وحی مبنا و معیار سایر شناختها که توسط عقل و حواس صورت میگیرد قرارگیرد، هم ضعفها و خطاهای عقل و حواس در مسیر شناخت به حداقل رسیده و هم آنجایی که عقل و حواس در شناخت عاجزند وحی میتواند دست آنها را گرفته و به سر منزل حقیقت هدایتکند. درعلومانسانی جایگاه و نقش وحی در فرآیند شناخت بسیار حساستر و کلیدیتر از علوم طبیعی است. درعلومانسانی ما با طبیعت بیجان و فاقد شعور سر و کار نداریم مانند آن چیزی که در علوم طبیعی مورد بررسی قرار میگیرد. بنابراین کارایی حواس در علومانسانی به حداقل خود، نسبت به سایر شاخههای علوم می رسد. درعلومانسانی صرف مشاهدهی یک پدیده یا کنش و تعامل میان انسانها، برای شناخت کافی نیست. فهم حقایق ورای آن پدیده و انگیزهها و نیّتهای شکل دهندگان آن پدیده که همان انسان هستند و در نهایت شناخت خود انسان، شناخت حقیقی آن پدیدهی انسانی را که موضوع اصلی علومانسانی است، را میسّر میکند. آن چیزی که به عنوان یکی از مبانی اصلی و کلیدی علومانسانی اسلامی است، کمک گرفتن از وحی برای شناخت پدیدههای انسانی است. وحی که کلام خالق انسان بوده و اوست که بهتر از هرکسی نسبت به مخلوق خود شناخت و آگاهی کامل دارد. این امر یکی ازمؤلفههای برتری علومانسانی اسلامی نسبت به علومانسانی غربی است. چنانچه اندیشمندان علومانسانی اسلامی بتوانند به نحو درست و روشمند از وحی برای شناخت حقیقت انسان و جامعهانسانی استفاده کنند، میتوانند افق جدیدی بر روی بشریت بگشایند.

5-3-مبانی و اصول تولید علم در علوم سیاسی از منظر روششناسی37
1-5-3- دیباچهای بر روششناسی در اسلام
اگر بخواهیم بحران روش‏شناسی در جامعه خود را به زبان فوکو و طبق اصطلاحات او بیان کنیم، می‏توانیم بگوییم روش با نظام دانایی (اپیستمه) پیوندی تنگاتنگ دارد. نظام دانایی را می‏توان به روابط علوم در عصری خاص تعریف کرد. شاید بتوان تا قبل از طرح مباحث پسامدرن از چهار نظام دانایی مهم بحث کرد: نظام دانایی یونان که مبتنی بر دانش فلسفی با روش عقلی بود، نظام دانایی مسیحیت که گسست ایمان و عقل را مفروض گرفته بود، نظام دانایی اسلام که از دو نظام قبل بهره می‏برد ولی به هر حال نظام خاص خود را داشت، و نظام دانایی مدرن که طرحی نو درانداخت. حال اگر چهار اپیستمه فوق را با هم مقایسه کنیم، می‏بینیم که تفاوت اصلی آنها در روش‏شناسی است. روش غالب در نظام اوّل عقلی، در نظام دوّم و سوم با تقدم وحی و ایمان بر عقل، و در نظام چهارم مبتنی بر عقل گرایی و تجربه گرایی است. البتّه در هر نظام دانایی روش‏ها و نظریه‏های مختلفی وجود دارند، و بنابراین نمی‏توان از روش واحد در یک اپیستمه سخن گفت. به هر حال وضوح و سازواری یک نظام دانایی، با منقح بودن روش‏های به کار گرفته شده در آن ارتباط مستقیم دارد. به همین میزان، بحران در نظام دانایی باعث بحران در روش‏شناسی می‏شود. در نظام دانایی ما ایرانیان و ما مسلمانان، عناصر و روش‏های ناهمگونی از سه نظام دانایی اوّل – بالاخص نظام اسلامی و یونانی – وجود دارد، ولی مهم‏تر آن است که در قرون اخیر با اپیستمه مدرن روبه‏رو شده است. جامعه ما از دو حیث ویژگی‏های خاصّی دارد: جهان سومی بودن و اسلامی بودن. ما چه بخواهیم و چه نخواهیم از فرهنگی مرکب برخورداریم. به لحاظ ایرانی بودن، از دیر زمان ویژگی‏های خاص این فرهنگ را حمل کرده‏ایم. آنچه از این هم مهم‏تر به نظر می‏رسد رویارویی با فرهنگ مدرن (اعم از فرهنگ غربی و فرهنگ شرقی) از صد سال پیش به این طرف بود. از آن جا که تمدّن غرب چندین گام از تمدّن اسلامی جلوتر قرار داشت، مواجهه با آن همراه با خودباختگی صورت می‏پذیرفت. ما هماره یک پا در سنّت و یک پا در تجدّد (مدرنیته) داشته‏ایم. امّا مشکلات از آن جا بروز می‏کند که نه تعریف درستی از «سنّت» داریم، نه تجدّد را به خوبی شناخته‏ایم، و مهم‏تر از همه آن که در راستای ترکیب و همنهادسازی عناصر و مؤلفه‏های فوق چندان کامیاب نبوده‏ایم. جامعه ما، جامعه‏ای در حال گذار است و هنوز نتوانسته تکلیف خود را با آنچه داشته و آنچه می‏خواهد روشنکند. ما در جامعه‏ای زندگی می‏کنیم که نه از سنّت بریده است، نه می‏تواند دل از تجدّد برکند. تو گویی روند نوسازی یا مدرن شدن جوامع امری محتوم و غیر قابل برگشت است. در این وضع، گفتمانهای مختلف در هم ریخته‏اند و در این بین مرجعیتی یافت نمی‏شود.
سنّت و تجدّد نظام دانایی خاص خود را دارند. کسی که در نظام دانایی سنّت بیندیشد و نتواند از آن خارجشود، نمی‏تواند مدرنیته را فهمکند. شاید مهم‏ترین عنصر شکل دهنده نظام دانایی، مباحث روش شناسانه آن باشد. آنچه نظام دانایی یونانی، مسیحی، اسلامی و مدرن را از هم متمایز می‏کند، در درجه اوّل ارزشی است که هر کدام از آنها به عقل، وحی و تجربه می‏دهند. دانش‏های دوران یونان با محوریت عقل سامان داده شد، در حالی که در مسیحیت و اسلام بحث وحی و ایمان نیز برای خود جای پایی باز کردند، هر چند در آن دو دین الهی نیز این نسبت یکسان نبود. ما به خوبی نمی‏دانیم چه مقدار از داشته‏های قبل خود را می‏خواهیم نگاه داریم یا تعدیل کنیم. برخی از متفکّران مدرن غربتوانستند قرائتی از سنّت پیشین خود به دست دهند که با مدرنیسم به نحوی جمعشود؛ امّا کوشش ما در این زمینه تاکنون به سرانجام مشخصی نرسیده است. بحران روش‏شناسی ما در ارتباط مستقیم با بحران در نظام دانایی ما قابل تحلیل به نظر می رسد. پس علاوه بر شناخت صحیح تجدّد، باید آن را نقد کنیم و سپس نسبت آن با فرهنگ بومی خود (فرهنگ ایرانی و اسلامی) را بسنجیم. امّا ما در فهم صحیح آنچه در دنیای متمدّن می‏گذرد مشکل داریم، چه رسد به بومی کردن آنها و نسبت سنجی شان با داشته‏های موجود! شاید به دلیل این آشفتگی‏ها باشد که برخی معتقدند ما همان راهی را باید برویم که غرب چند صد سال پیش رفت، چرا که گذشته غرب، آینده ماست. در عین حال برخی دیگر به راحتی از روش‏های پسامدرن برای حل معضلات موجود بهره می‏جویند.
یکی از علل اصلی بحران در روش‏شناسی علوم سیاسی، رویارویی با مدرنیته است. پیشرفت علوم مختلف در تمدّن غرب در سده‏های اخیر و همچنین عقب گرد فکری و علمی ما تا آن زمان که با تجدّد آشنا نشده بودیم، چندان احساس نمی‏شد. اگر از بحث کلان سنّت و تجدّد صرف نظر کنیم و راه برونرفت را بر مبحث روش‏شناسی متمرکز نماییم، می‏توانیم بگوییم رویارویی با تجدّد، نوعی مواجهه با روش‏های جدید تلقّی می‏شد. اولین سؤالی که در این بین ممکن است به ذهن برسد، آن است که روش‏های جدید چه هستند و آیا همین مسأله باعث تقدم آنها و تأخر ما نشده است؟ در پاسخ به این پرسش، عدّه‏ای راه حل را در بریدن از سنّت و غربی شدن جست‏وجو کردند، برخی بر سنّت جمود ورزیدند، و گروهی سعی کردند با فهم صحیح تجدّد و روش‏های آن، راهی برای جمع آن با سنّت پیدا کنند.(حقیقت، 1382: 167- 169)
بنابراین به نظر میرسد برای تبیین بهتر و درک صحیحتر از روش در اندیشه اسلامی ابتدا نسبت اسلام با سنّت و مدرنیته را تبیین کنیم سپس به بحث روش در علوم سیاسی اسلامی بپردازیم.

مطلب مرتبط :   ﮐﻪ، ﻣﯽ، اﯾﻦ، ﮐﻮدﮐﺎن

1-1-5-3- تعریف مفاهیم اسلام، سنّت و مدرنیسم
پیش از آغاز بحث، ابتدا باید به بررسی و روشن کردن مفاهیم « اسلام»، « سنّت» و «مدرن» بپردازیم. این امر اولاً باعث میشود که درک بهتر و روشنتری از مباحث حاصل آید. از طرف دیگر این مفاهیم بسیار وسیع بوده و تعاریف و برداشتهای متفاوتی از آنها وجود دارد. گاهی این مفاهیم در معانیای بکار میروند که شاید سنخیتی با آن مفاهیم نداشتهباشد.
امّا به هرحال ما مجبوریم در ابتدای بحث منظور خود را از این مفاهیم روشن کنیم. هر چند که کاملاً بر این امر واقفیم که در باب تعریف این مفاهیم مناقشات زیادی وجود دارد.

1-1-1-5-3- اسلام
فرهنگ مُعین برای لفظ اسلام این معانی را آورده است :