پایان نامه ارشد رایگان درمورد اختلالات رفتاری

دانلود پایان نامه

خانواده‌های پر جمعیت از استقلال بیشتری برخوردار باشند. از طرف دیگر، در خانواده‌های کم‌فرزند والدین با فرزندان رابطه مطلوب و مناسب‌تری دارند (گنجی،1385).
از سوی دیگر داشتن خانواده کم‌فرزند می‌تواند موجبات برتری‌های اقتصادی- اجتماعی را فراهم کند. در چنین موقعیتی توجه والدین به فرزندان بیشتر می‌شود و روش‌هایی که در تربیت فرزندان به کار می‌بندند، توام با محبت، صمیمیت و دخالت بیشتری است. اما این به این معنی نیست که در چنین خانواده‌هایی، کودکان از شیوه‌های فرزندپروری بهتری برخوردارند. برای مثال برخورد خانواده‌ای که تنها یک یا دو فرزند دارند، با کودک به گونه‌ای است که معمولا تمام اشتغالات و انرژی و آرزوهای والدین که گاهی چند نصل به طول انجامیده‌است، به تنها فرزند خانواده متمرکز می‌شود و تا آنجا ادامه پیدا می‌کند که به استقلال کودک لطمه شدیدی وارد می‌کند (کاپلان و همکاران،2009).
ب- پایگاه اقتصادی- اجتماعی خانواده
وضعیت اجتماعی و اقتصادی خانواده از جمله عواملی است که به طور مستقیم یا غیر مستقیم در رشد و تکامل شخصیت کودک موثر است. کودکانی که از تمام امکانات زندگی برخوردار هستند و تمام وسایل زندگی و ارضای امیال، برایشان فراهم است، نسبت به زندگی خوشبین بوده و کمتر دچار دلهره و اضطراب می‌شوند و درنتیجه رشد شخصیت خوبی خواهند داشت. برعکس کودکانی که حتی از وسایل اولیه زندگی محروم بوده و همواره به سبب گرسنگی، بیماری و غیره تهدید می‌شوند، زندگی را نسبت به خود یک امر تحمیلی دانسته و به همه کس و همه چیز بدبین می‌شوند. کودکی که در یک خانواده فقیر پرورش می‌یابد، از والدینی برخوردار است که توانایی توجه کافی به نیازهای عاطفی او را ندارند و بیشتر از شیوه‌های فرزندپروری بدون توجه و یا استبدادی اسفاده می‌کنند، لذا همواره احساس حقارت و عدم اطمینان خاطر دارند (گنجی،1385).
از طرف دیگر کودکانی که در خانواده‌های بسیار مرفه رشد می‌کنند، با مشکلات دیگری مواجه هستند. والدین این کودکان به علت گرفتاری‌های فراوان مربوط به مشاغل سطح بالایشان و یا امکانات فراوانی که دارند، تربیت فرزندان را به پرستار و یا بستگان نزدیک می‌سپرند و رابطه والد- فرزندی مناسبی در این خانواده‌ها برقرار نمی‌باشد (برجعلی،1384).
ج- شخصیت والدین
از جمله عواملی که شیوه‌های فرزندپروری والدین را تحت تاثیر قرار می‌دهد، شخصیت والدین است. والدین با شخصیت‌های متفاوت، رفتارهای متفاوتی با فرزندان خود دارند. به این ترتیب والدین آشفته بیشتر از دیگران با خطر داشتن فرزندان آشفته روبه‌رو خواهند بود. لانگ و همکاران (1996) نشان داده‌اند که تحریک پذیری دائمی والدین می‌تواند به سلامت عاطفی کودک و رشد توانایی‌های شناختی او آسیب برساند. مادرانی که از افسردگی رنج می‌برند در مقایسه با مادران دیگر با فرزندان خود کمتر عاطفی و صمیمی و بیشتر محافطه کارند. آن‌ها با کودک بزرگتر خود کمتر بردبارند و بیشتر تمایل دارند او را تنبیه کنند. برعکس کودکان تقریبا یک‌ساله ای که مادران شاد دارند، با والدین خود رابطه محکم‌تری برقرار می کنند و در نتیجه به نظر می‌رسد که نسبت به کودکانی که والدین آن‌ها ظاهرا شاد نیستند، امتیازات بیشتری به دست می‌آورند(گنجی،1385).
د- تحصیلات والدین
میزان تحصیلات والدین در شیوه‌های رفتار آنان با فرزندان خود تاثیر فراوانی دارد. پدران و مادرانی که از تحصیلات عالی‌تر و عمیق‌تری برخوردارند، در مقایسه با والدینی که تحصیلات کمتری دارند، رفتار دوستانه تر و آزادتری با فرزند خود دارند (احدی،1381).
همچنین والدینی که سطح تحصیلات پایین تر دارند، بیشتر به شیوه‌های سنتی با فرزندان خود برخورد می‌کنند و سخت‌گیری‌های بیشتری دارند.
2-2-8-3- عوامل فرهنگی و محیطی
در هر جامعه‌ای قشرها و طبقات مختلف اجتماعی وجود دارند که هریک دارای ارزش‌ها، عقاید،
هنجارها، شیوه زندگی و فرهنگ خاصی هستند. نوع تربیت کودک تحت تاثیر طبقه اجتماعی قرار می‌گیرد. شیوه‌های تعلیم و تربیت کودک در خانواده‌های متعلق به گروه‌های اجتماعی و فرهنگی متفاوت،از یکدیگر متمایز است. به‌طور کلی شیوه‌های تربیتی کودکان در طبقات متوسط از تعادل بیشتری برخوردار است. افراد طبقه متوسط برای استقلال کودک و موقعیت فردی او اهمیت قائل اند. این طبقه میل دارند دائما وضع اجتماعی خود را ترقی دهند و همین تمایل سبب می‌شود که فرزندان خود را به مشاغل مهم و پیشرفت در تحصیل، تشویق کنند. این خانواده‌ها در تربیت کودکان خود از روی تنبیه و تربیت معین اقدام می‌کنند و در هر مرحله از رشد، احتیاجات و امور تربیتی مربوط به آن دوره را مد نظر قرار می‌دهند (علیزاده،1380).
فرهنگ‌های متفاوت دیدگاه‌های گوناگونی در مورد تربیت فرزند دارند. به عنوان مثال والدین متعصب مستعمره نیوانگلند معتقد بودند که کودکان اصولا خودسرند و باید رام شوند. آنان کودکانشان را به شدت تنبیه می‌کردند و کودکان هم مجموعا مطیع بودند. تفاوت بین مادران ژاپنی و آمریکایی دو نوع رفتار متضاد را نشان می‌دهد. مادران آمریکایی کودکان خود را به استقلال و اتکا به نفس تشویق می‌کنند، در حالی‌که مادران ژاپنی وظیفه خود می‌دانند که کودکان خود را وابسته و وفادار به خود و سایر اعضای خانواده بار آورند (ماسن و همکاران،2005).
2-2-9. نظریه‌های مربوط به شیوه‌های فرزندپروری
مطالعات کلاسیک بر روی مادران نشان داده‌است که شیوه‌های تربیتی والدین را می‌توان بر دو گرایش دیرپای اولیه تجزیه کرد. در بررسی‌های اولیه، سیموندز (1993) سلطه‌گری- سلطه پذیری را به عنوان انگیزه مادران برای کنترل رفتار کودکانشان برشمرد. جنبه دوم پذیرش- طرد به گرایش عاطفی مادران نسبت به کودکانشان اشاره دارد. پس از آن سایر محققین نظریاتی را در این زمینه ارائه نمودند که در ادامه مورد بررسی قرار می گیرد (انتن و گولان،2009).
2-2-9-1. شیوه‌های فرزندپروری از دیدگاه شفر
شفر (1989) مطالعه توصیفی اولیه و تحلیل عوامل رفتاری مادران و تعامل مادر- کودک را با انجام
مصاحبه‌ها و مشاهده‌های مستقیم انجام داد. در دیدگاه شفر، رفتار والد در دو محور خودمحتاری- کنترل و خصومت- عشق قرار دارد. رفتار والد در امتداد محور خودمحتاری- کنترل از دادن استقلال نسبتا کامل به کودک تا کنترل تام بر فعالیت‌های او ادامه دارد. در امتداد محور خصومت- عشق، اعمال والدین از مهرورزی مفرط و رفتار کودک مدار، تا رفتار خصمانه و قطع ارتباط با کودک ادامه دارد. این عوامل اولیه باهم برخورد می‌کنند و ربع دایره‌ای را تشکیل می‌دهند که هریک الگوی منحصر به فردی از رفتار فرزندپروری را توصیف می‌کند. ربع اول، خودمختاری- عشق، آن دسته از رفتارهای والد است که حس فردیت و استقلال کودک را تصدیق و تسهیل می‌کند و در عین حال به ابراز محبت و حمایت می‌پردازد. ربع دوم، کنترل- عشق، دربرگیرنده مجموعه متعارفی از رفتارها و نگرش‌های تربیتی است این الگو نشان دهنده رفتار انحصار طلبانه والد است. برعکس، کنترل خصمانه و تحریک پذیری خصمانه مشخص کننده مجموعه رفتارهای والد در ربع سوم (کنترل- خصومت) است. شیوه‌های موجود در ربع چهارم (خودمختاری- خصومت) به صورت طرد، مسامحه گری، بی‌تفاوتی و کناره‌گیری نام‌گذاری شده اند. عدم وجود رابطه که از دور نگه داشتن کودک تا رد خشم‌گینانه تلاش‌های او بریا ایجاد تعامل امتداد دارد، ظاهرا معیارهای رفتاری اصلی این ربع دایره را نشان می‌دهد. همچنین والدینی که هم پذیرا و هم سخت‌گیرند ممکن است حامی و بخشنده تلقی شوند و والدین طرد کننده و سخت‌گیر متوقع و منفی‌باف تلقی شوند. (مک کوبی و مارتین، 2005).
2-2-9-2. شیوه‌های فرزندپروری از دیدگاه مک‌کوبی و مارتین
مک کوبی و مارتین(2005) سبک تربیتی دیگری را تحت عنوان سبک بی‌مسئولیتی ئالدین بی‌مسئولیت ارائه داده‌اند. این والدین هیچ درخواستی از فرزند خود ندارند. آن‌چه که آن‌ها را از والدین سهل‌گیر متمایز می‌سازد این است که کمتر به کودک می‌رسند و بیشتر به نیازهای خود متمرکز می‌شوند. والدین بی‌مسئلیت مراقب فرزند خود نیستند و به عقیده برخی مولفان این نوع سبک تربیتی می‌تواند به بی‌بند و باری فرزندان و حتی خشونت خانواده منجر گردد(برجعلی،1384).
2-2-9-3. شیوه‌های فرزندپروری از دیدگاه گوردن
گودرن والدین را بر اساس نوع رفتار با کودک به سه دسته تقسیم کرده است:
1- والدین برنده: والدین برنده آن‌هایی هستند که می‌خواهند به هر نحوی در رابطه و تلاش بین خود و
کودکان برنده شوند. این والدین عقاید و نظرات خود را به کودکان تحمیل می‌کنند، برای آن‌ها تا حد امکان محدودیت قائل می‌شوند، دستور می‌دهند و آن‌ها را به شدت تنبیه می‌کنند. این گونه والدین به نیازهای کودک توجهی ندارند. تضاد بین کودک و والدین همیشه به نفع والدین تمام می‌شود. آنان معتقدند برای اینکه کودکان رفتار مناسب و معقول داشته باشند، بایستی اعمال زور و قدرت از طرف والدین وجود داشته باشد. (علیزاده،1380).
2- والدین بازنده: این گروه در نقطه مقابل والدین برنده قرار می‌گیرند و به کودکان خود آزادی زیادی اعطا می‌کنند. در این گروه چنان‌چه تعارش میان نیازهای والدین و کودکان بوجود آید، این تعارض به نفع کودکان حل می‌شود(علیزاده،1380).
3- والدین مردد: این دسته از والدین، در ارتباط با کودک گاهی برنده و گاهی بازنده می‌شوند. زمانی کودکان‌شان را محدود می‌کنند و زمانی آن‌ها را آزاد می‌گذارند. این والدین گاهی سخت‌گیر و گاهی آسان‌گیر هستند. ایک گروه از والدین رفتار ثابتی با کودکان‌شان ندارند و در اکثر موارد با احساس دوگانه‌ای مواجه هستند و واقعا نمی‌دانند چه می‌خواهند انجام دهند. ک.دکان این گروه والدین نیز در اکثر موارد مضطرب و مشوش هستند، زیرا نمی‌دانند که والدین آن‌ها در برابر رفتارشان چه عکس‌العملی خواهند داشت(علیزاده،1380).
2-2-10. ارتباط شیوه‌های فرزندپروری با اختلالات رفتاری- هیجانی کودک
بامریند (1991) از طریق مشاهده سیستماتیک تعامل والدین طبقه متوسط و فرزندان پیش‌دبستانی آن‌ها، دریافت والدینی که کمتر پرورشی و صمیمی و بیشتر کنترل کننده و تنبیهی بودند، کودکان ناراضی، انزواطلب و بی‌اعتماد داشتند. والدینی که در مورد توانایی خود برای تاثیر گذاری در فرزندان، سازمان نیافته، غیر متوقع و نامطمئن بودند، فرزندان نا بالغ فاقد خودکفایی و اعتماد به نفس داشتند. آن‌ها تمایل داشتند که به جای استدلال، از پس گرفتن محبت یا تمسخر به عنوان قدرت برای ایجاد انگیزه در کودکان استفاده کنند. اسنایدر (1991) در همین رابطه بک نمونه کوچک از پسران پیش‌دبستانی را مورد مطالعه قرار داد. او مشاهده کرد که رفتار پرخاشگرانه قابل توجه از لحاظ بالینی و پاسخ انزجاری مادر، رابطه دوسویه داشتند. این چرخه قهری بین مادر و کودک بسته به رفتار هریک از آن دو می‌تواند آغاز یا بدتر شود. در یک مطالعه، وایس، راج، تبیس و پتی (1992) رابطه بین راهبردهای انضباطی والدین و انتظارات کودک پیش‌دبستانی، رفتار کودک را در زمینه بازی مورد بررسی قرار دادند. 136 مادر کودکان در دامنه سنی 29 الی 71 ماهه در مصاحبه سبک انضباطی شرکت کردند و کودکان هنگام بازی مورد مشاهده قرار گرفتند. نتایج نشان داد مادرانی که ابراز قدرت می کردند، فرزندانی داشتند که بیشتر در رفتار ضد اجتماعی و اخلال‌گری شرکت می‌کردند و برای روش‌های خصمانه جهت حل تعارض با همسالان پیامدهای موفقیت آمیزی را انتظار داشتند. سایر کودکان پیش‌دبستانی که مادران آن‌ها استقرایی بودند، رفتار مطابق اجتماع نشان دادند و انتظار داشتند که رفتار مطابق اجتماع منجر به سودهای وسیله‌ای و روابط بهتر با همسالان شود. در یک فراتحلیل، راتبوم و وایس (1994) از 47 مطالعه، مشاهده کردند که محققان زمانی رابطه قوی‌تر بین شیوه فرزندپروری والدین با رفتار کودک به دست آوردند که ویژگی‌های متعدد فرزندپروری نظیر تصویب والدین، شاخص‌های پیش‌بینی کننده بهتری برای سازگاری کودک باشد. همچنین این‌که فرزندپروری خوب، ترکیبی از ویژگی‌هایی نظیر خونگرمی بالا، رابطه صمیمانه و ثبات انضباط را یادآوری می‌کند(برجعلی،1384).
2-3. موضع‌گیری نظری درخصوص اختلالات رفتاری کودکان
2-3-1. تعریف اختلالات رفتاری کودکان با توجه به مفهوم بهنجاری
تشخیص رفتار بهنجار از نابهنجار اغلب مشکل است. هرچند برای تعریف رفتار بهنجار چندین مدل ارائه شده است اما هیچ یک از تعاریف ارائه شده آن‌قدر جامع نیست که همه موارد نابهنجار یا اختلالات روانی یا رفتاری را در بر گیرد. بنابراین در این مورد اتفاق نظر کلی وجود ندارد (اتکینسون و همکاران، 2006).
در آسیب‌شناسی روانی کودکان و نوجوانان نیز بحث از بهنجار و نابهنجار و تعیین مرز مشخص بین این دو کار آسانی نیست. قرار گرفتن کودک در فرایند رشد، رسش و تغییرات قابل مشاهده در رفتارهای عاطفی، شناختی و هیجانی این مشکل را دو چندان می‌کند و ناتوانی کودک در قضاوت بین درست و نادرست و عدم کنترل برخی رفتارهای خود، تصمیم‌گیری در مورد رفتارهای او را دشوار می‌سازد. در اکثر موارد تفاوت بین رفتار بهنجار و نابهنجار در کودکان بوضوحی که در مورد بزرگسالان تعیین می‌شود قابل تعیین نیست. تمام کودکان گاه‌گاهی رفتار غیر انطباقی مانند شب ادراری یا حملات قشقرق نشان می‌دهند. چنین رفتاری ممکن است نتیجه استرس خاص بوده و پاسخی بهنجار در مرحله خاصی از رشد باشد. پیت (1998) کودک با اختلال رفتاری را کودکی می‌داند که رفتارهایش به اندازه‌ای نا مناسب است که شرکت او در کلاس باعث از هم گسیختن حواس یا آشفتگی ذهنی سایر همسالان باشد و نیز فشاری بیش از حد به معلم وارد کند. بر طبق نظر هرینگ (1993) کودکی که به علت جسمی یا تاثیرات محیطی به طور مزمن دارای یکی از ویژگی‌های زیر باشد، کودکی با اختلال رفتاری است:
1- ناتوانی در یادگیری متناسب با بهره هوشی، توانایی حسی- حرکتی و رشد فیزیکی
2- ناتوانی در پاسخ‌گویی به شرایط زندگی روزمره
3- ناتوانی در ایجاد و حفظ روابط اجتماعی مناسب
4- رفتارهای افراطی (فعالیت بیش از اندازه، بیش‌فعالی و یا رفتارهای افسرده‌گونه و گوشه‌گیرانه).
کرک (2001) رفتاری را انحرافی و واجد اختلال تلقی می‌کند که ضمن نامتناسب بودن با سن فرد، شدید، مزمن یا مداوم بوده و گستره آن شامل رفتارهای بیش‌فعالی و پرخاشگرانه تا رفتارهای گوشه‌گیرانه است. ویژگی این رفتارها این است که اولا تاثیر منفی بر فرایند رشد و انطباق مناسب با محیط کودک دارد ثانیا مزاحمت برای زندگی دیگران را بوجود می‌آورد(سیف نراقی و همکاران،1384).
2-3-2. ملاک‌های اختلال رفتاری
با توجه به تعاریف فوق‌الذکر، اختلال رفتاری نیز نوعی رفتار نابهنجار می‌باشد که در اینجا
ملاک‌های آن مورد بررسی قرار می‌گیرد. بر اساس نظریات مختلف، برای تفکیک رفتار بهنجار از اختلال رفتاری چندین ملاک وجود دارد که در ادامه به برخی از آن‌ها اشاره می‌شود:
1- تناسب با سن
کودکان در سنین گوناگون به گونه‌های متفاوت رفتار می‌کنند. بنابراین کسانی که با کودکان کار می‌کنند باید با دامنه رفتار در سنین مختلف آشنا باشند تا بتوانند رفتار بهنجار را از نابهنجار تفکیک کنند. به عبارت دیگر از جایی که کودکان به سرعت و غیرمنتظره تغییر می‌کنند، نمی‌توان کارکرد آنان را بدون در نظر گرفتن هنچارهای سنی . رشدی ارزیابی کرد(نلسون و همکاران،2003).
2- تداوم
هنگام بررسی درباره اختلالات رفتاری کودکان همواره باید دقت کرد که رفتار دشوار از چه زمانی شروع شده، چه نوسانی داشته و به چه صورت ادامه داشته است. با توجه به اینکه بعضی از رفتارهای دشوار کودکان در مراحل خاصی از رشد بروز می‌کند، از این‌رو زمانی می‌توان آن‌ها را اختلال نامید که بعد از این دوره رشد نیز ادامه داشته باشد. برای مثال مکیدن انگشت در دوره شیرخوارگی یک عمل طبیعی محسوب می‌شود، ولی اگر این عمل در مراحل بعدی رشد به شدت ادامه یابد و منجر به بروز مشکلات دیگر از جمله گوشه‌گیری، پرخاشگری و غیره شود، اختلال

پاسخی بگذارید