منبع پایان نامه ارشد با موضوع خاورمیانه، ایدئولوژی، عقب ماندگی، نظام سیاسی

جماهیر شوروی به منطقه خاورمیانه به عنوان خط مقدم جبهه نظام سرمایه داری و کمونیستی می‏نگریستند و برای نفوذ و تسلط بر این منطقه حاضر بودند هزینه زیادی پرداخت کنند، اما به نظر فرد‏هالیدی، استاد روابط بین‏الملل دانشکده اقتصاد و علوم سیاسی لندن، جنگ سرد با تمام دستاوردهای ویرانگرش برای ملت‏های نگون بخت جهان؛ در تحولات و دگرگونی‏های خاورمیانه تاثیر اندک و محدودی داشته است، با توجه به همسایگی با اتحاد جماهیر شوروی از آن کشور تاثیر نپذیرفت و هیچگونه جنبش مهم و انقلابی که طرفدار شوروی باشد در این منطقه بوجود نیامد. (میناوند،۱۳۷۴: ۷۵۷)
ب- راهبرد شوروی
در دوران جنگ سرد، اتحاد جماهیر شوروی در خاورمیانه استراتژی تغییر وضع موجود را در پیش گرفت و حضور فعال داشت، زیرا این منطقه از چند جهت برای شوروی اهمیت داشت:
۱- اتحاد جماهیر شوروی به دلیل نزدیکی با خاورمیانه می‏کوشید تا محیط امنیتی مورد نظر خود را در این منطقه بوجود آورد. حضور و نفوذ بلوک غرب در خاورمیانه با هدف ناکام گذاشتن طرح‏های شوروی، جایگاه امنیتی خاورمیانه را در راهبرد شوروی، برجسته‏تر می‏کرد.
۲- خاورمیانه یکی از مهم‏ترین میدان‏های کارزار منافع آمریکا و شوروی، برای تاثیرگذاری هر چه بیشتر بر بازیگران این منطقه بود. به گونه‏ای که همه نیروهای فعال سیاسی حکومتی و غیر حکومتی منطقه به طرفداری از مواضع آمریکا یا شوروی کشانده شده بودند. چالشی در منطقه بدون حضور دو ابرقدرت آمریکا و شوروی قابل حل و فصل نبود. در مهم‏ترین و قدیمی‏ترین چالش خاورمیانه یعنی مسئله اعراب و اسرائیل، به دلیل حمایت اتحاد جماهیر شوروی از اعراب در برابر اسرائیل بسیاری از گروه‏های ملی‏گرا و جوان عرب را به بلوک شرق متمایل کرد.
۳- اتحاد جماعیر شوروی بطور سنتی در رویدادهای خاورمیانه بر اعتبار و نفوذ شخصی رهبران خود تاکید می‏کرد. رهبران تراز اول شوروی که بر مصدر امور قرار داشتند، در شکل‏دهی سیاست خارجی شوروی بسیار موثر بودند. از سوی دیگر، در خاورمیانه نیز عوامل گوناگونی وجود داشت که سبب گرایش به بلوک شرق می‏شد. ظهور جنبش‏های چپ و سوسیالیست به ویژه در مسئله اعراب و اسرائیل، از مهم‏ترین عواملی بودند که زمینه حضور فعال شوروی را در کشورهای عراق، سوریه، لیبی و جمهوری دموکراتیک یمن (یمن جنوبی سابق) فراهم ساختند. شوروی با کشورهای یادشده پیمان دوستی امضاء کرده بود و همچنین با سازمان آزادی بخش فلسطین (ساف) و تعداد زیادی از احزاب چپ منطقه رابطه صمیمانه داشت.( همان : ۷۵۸)
۲-۱) فروپاشی کمونیسم:
نظام مارکسیستی- لنینیستی در اتحاد شوروی پس از هفتاد و چهار سال (۱۹۹۱-۱۹۱۷) تلاش برای تحقق سوسیالیسم فرو پاشید. از دیدگاه حامیان و مخالفان آن، نظام سیاسی- اقتصادی- اجتماعی اتحاد شوروی از پاسخگویی به نیازهای مردم باز ماند. آمیختن نظریه‏های مارکسیستی با سنتهای انقلابی روس و تداوم فرهنگ سیاسی روس در اتحاد شوروی ترکیب ناهمگونی را به وجود آورد که در طول دوران حاکمیت نظام کمونیستی، هرچند توانست این کشور را به یک ابرقدرت مبدل سازد، ولی براساس تعارض شدید یا ویژگی‏های فطری انسان سرانجام اضمحلال یافت. ( کولایی، ۱۳۷۲: ۲۷۷)
نظام سیاسی تمرکزگرا و اقتدارطلب اتحاد شوروی که حزب کمونیست را به عنوان نماینده طبقه کارگر بر این کشور حاکم ساخت، علی رغم کنترل شدید مردم و کاربرد ابزارهای گوناگون سرکوب و خفقان سرانجام در مقابل امواج اعتراض و عصیان ملیت‏ها و اقوامی که سالیان دراز تحت سلطه و سیطره مرکز سر کرده بودند، تاب مقاومت نیاورد. دگرگونی‏های وسیع اجتماعی، بویژه در ساختار جمعیتی و لایه بندی اجتماعی و سنت‏های دیرپای قدرت فردی که در پوشش دبیرکل حزب کمونیست در این کشور اعمال می‏شد، سرانجام تحولات دهه ۱۹۸۰ را تسریع و تعمیق بخشید، تا در زندان ملیت‏ها گشوده شد.
نظام اقتصادی حاکم بر اتحاد شوروی که تحت تاثیر نظریه‏های راهبردی حزب کمونیست و بویژه استالین شکل گرفت، خود از عوامل این اضمحلال بود. نظام کنترل اداری و آمرانه اقتصاد که کاملاً به شکل متمرکز اداره می‏شد، و مجال هرگونه سودجویی فردی را در سطوح پایین و میانی از میان می‏برد. نظامی که ویژگی‏های اصلی فطرت انسان را نمی‏پذیرفت و علی رغم دستاوردهای عظیم صنعتی برای اتحاد شوروی از برآوردن نیازهای عادی مردم بازماند. این نقیصه با تخصیص منابع اقتصادی، مادی و غیرمادی، انسانی و غیرانسانی به بخش صنایع عظیم نظامی و جنگی تشدید شد. فشارهای ایالات متحده و ترس از بیگانگان که ریشه در درون جامعه روسی داشت، توجیه گر این توجه شدید و افراط آمیز بود. (همان: ۲۷۷ )
نظم فدرالی اتحاد شوروی که براساس ادعای رعایت کامل حقوق ملیت‏ها و اقوام مختلف شکل گرفته بود، در عمل تفاوت‏های چشمگیری با مکتوبات قانونی و متن قانون اساسی یافت. میراث نظام تزاری و پرستش شدید ملیت روس در این نظام و بازتاب‏های عینی و عملی آن، نفوذ کامل مقامات روس در جمهوری‏های مختلف و اختصاص امکانات و امتیازات ویژه به ملیت روس، زمینه‏های عصیان و ناآرامی را در میان ملیت‏ها آماده ساخت، تا در پرتو سیاست گلاس نوست مجال ظهور بیابد. هر چند گورباچوف تلاش‏های زیادی را برای حفظ اتحاد در چارچوب جدید انجام داد، ولی موفق نشد این سیل بنیان کن را مهار سازد. آتش خشم ملیت‏ها، سرانجام نظام را به نابودی کشانید. این دقیقاً همان مسئله‏ای بود که از آغاز دوران گلاس نوست رقبای اتحاد شوروی در انتظار آن بودند.( همان: ۲۷۸ )
پیدایش نسل جدید و نفوذ رسانه‏ای غرب باعث می‏شد تا نیاز به اطلاعات و دانش جدید، ساختارهای بسته و بدون انعطاف مرام کمونیستی را با چالش ضرورت ایجاد تحرک و انعطاف روبرو سازد که به دلیل غیر منعطف بودن تفکر ساختاری در نظام شوروی، نه تنها امکان پرداختن به مدیریت چالش مزبور بوجود نمی‏آمد، بلکه با افزایش انقباض، ساختار به سوی شکنندگی بیشتر حرکت می‏کرد که در نهایت عدم توازن بین‏فشار وارده و توان مقاومت ساختار، فروپاشی در افق دید قرار گرفت و با دست بدست شدن قدرت از کهنه سربازان کمونیست به نیروهای جوانی چون گورباچوف، انهدام ساختاری، کمونیسم را از صحنه تاریخ خارج ساخت. تولید دانش، ادبیات و حتی ایدئولوژی دستوری می‏تواند ابزارهای تجدیدنظر و اصلاح را کند و بی‏ثمر کند. بر این اساس آنچه در نظام کمونیستی و با دستور از بالا به انجام می‏رسید، چون مطابقت کاملی با آرزوها و تمایلات رهبران داشت و رهبران نیز به دلیل سیستم حفاظتی بسیار سخت نمی‏توانستند به صورت گسترده با تمایلات و انتظارات مردم آشنایی یابند و آنها را تامین کنند، در نتیجه فاصله و شکاف آشکاری بین‏خواست و آرزوی رهبران و حداقل‏های مورد مطالبه مردم ایجاد می‏شد که به مرور زمان می‏توانست مشروعیت سیستم را زیر سوال ببرد و با چالش فروپاشی مواجه کند. (http://www.porsojoo.info)
تاکید بر توسعه تک بعدی و بی‏توجهی به توسعه متوازن از دلایلی است که باعث عقب ماندگی شوروی در عرصه‏های فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی و ضربه‏پذیری آن شد. سنگینی هزینه‏های نظامی که بخش قابل توجهی از بودجه و اعتبارات ملی را مصروف خود می‏ساخت و هزینه‏های سنگین تحقیقات در حول و حوش فعالیت‏های نظامی باعث بی‏توجهی به عرصه‏های دیگر همچون صنعت و کشاورزی شد. با عقب ماندگی ناشی از نظامی گری محض، عدم دستیابی و یا گسترش رفاه عمومی به معضلی عمومی تبدیل شد و نارضایتی را تا درون لایه‏های رهبری حزب کمونیست گسترش داد. در نتیجه میدان رقابت به دنیای غرب واگذار شد. (همان)
گستردگی حوزه نفوذ کمونیسم که از آسیای جنوب شرقی شروع و با درنوردیدن اروپای شرقی، آمریکای جنوبی به شاخ و مرکز آفریقا می‏رسید، موجب می‏شد سیستم کمونیستی خون را از قلب امپراتوری در روسیه تا اقصی نقاط جهان پمپاژ کند و چون مناطق نیازمند و در عین حال ناکارآمد (به دلیل فقر و ناکافی بودن تکنولوژی استخراج منابع، توان تولید منابع و کمک به شوروی را نداشتند)، به انرژی بیشتری نیاز داشتند، عمدتاً به کانون‏های هزینه بر تبدیل و چون به سرعت تحت تاثیر تبلیغات غرب واقع می‏شدند برای جلوگیری از خروج آنها از بلوک شرق، سیستم مرکزی هرچه بیشتر از توجه به مرکز می‏کاست و به اقمار می‏پرداخت. همین امر باعث کاهش سرمایه گذاری‏های بنیادین و ایجاد نارضایتی شد. عدم سرمایه گذاری در تحقیق و پژوهش غیرنظامی موجب می‏شد تا تکنولوژی در حالت ابتدایی بماند و هزینه‏های استخراج منابع و فرآیند تولید افزایش یابد. (همان) مکتب کمونیسم با انکار وجود خدا، ارائه تعریف تک بعدی از انسان، بنا کردن روابط اجتماعی و اقتصادی بر مبنای نادرست دیکتاتوری و خفقان برای اجرای آنها، مبارزه مستمر با مذهب و ارزش‏های معنوی، بحران‏ها و خلاًهای بسیاری را به وجود آورد که حزب کمونیست به هیچ وجه توانایی پاسخگویی به آنها را نداشت. (همان)
۳-۱) پایان جنگ سرد:
در دوران جنگ سرد، بحران‏های بین‏المللی عمدتاً توسط دو ابرقدرت مدیریت می‏شد و بحران‏ها نه به خودی خود، بلکه به واسطه تحریک یا حمایت یکی از این دو ابرقدرت یا قدرت‏های تابعه بلوک آنها بروز و با تلاش ابرقدرت دیگر و بلوک همراهش چه از طریق مبارزه با آن و چه با دادن امتیازاتی مدیریت و به پایان می‏رسید. بحران موشکی کوبا نمونه بارزی از این دست است. (موحدیان عطار، ۱۳۸۶ : ۵۹)
پایان جنگ سرد، پایان این شیوه از مدیریت بحران بود. در این دوران لیبرالیسم به رهبری آمریکا در برابر شوروی به یک پیروزی ایدئولوژیک دست یافت که از آن به عنوان “پیروزی بدون جنگ” یاد می‏کنند. با این پیروزی آمریکا و غرب رسالت بیشتری در گسترش دموکراسی و هنجارهای غربی برای خود در نظر گرفتند. دوران پس از جنگ سرد شاهد یک سلسله آزاد سازی‏های سیاسی بوده است که بسیار بحران زا می‏باشند و بحران‏های بالکان در قلمرو یوگسلاوی و گرجستان از نمونه‏های روشن آن به شمار می‏روند. از سوی دیگر از میان رفتن کمونیسم، ظهور و توسعه ایدئولوژی اسلامی سبب بروز نوع دیگری از بحران شد که به مراتب پیچیده‏تر است.
با پایان جنگ سرد، نظام بین‏الملل در دوران انتقال قرار دارد و از حیث توزیع قدرت، آمریکا به عنوان قدرت برتر در کنار قدرت‏های بزرگ دیگر نقش تعیین کننده‏ای ایفا می‏کند. هرچند ایالات متحده در همه زمینه‏ها برتری خود را حفظ کرده است، اما قدرت‏های دیگر نیز کم و بیش در یک زمینه خاص از توانایی بالایی برخوردار هستند. ( همان: ۵۹)
با فروپاشی شوروی در سال ۱۹۹۰ میلادی و به تبع آن با پایان گرفتن جنگ سرد و پس از گذشت یک دهه از خاتمه آن، آمریکا همچنان جهان را دارای نظمی تک قطبی می‏پندارد که مناسبات بین‏المللی و ساختارهای منشعب از آن باید در نظمی سلسله مراتبی بازسازی شوند، درحالیکه رقبای آسیایی و اروپایی آن همچنان به جهانی با

مطلب مرتبط :   منبع پایان نامه ارشد با موضوعسیاست خارجی، سازمان ملل، سلسله مراتبی، سلسله مراتب

دیدگاهتان را بنویسید