دانلود پایان نامه

غزل5

.1
تازه بهاری، طرفه نگارا
طرفه نگاری، تازه بهارا
.2
دیده و داده، رنگ و طراوت
از گل رویت، گلشن غبرا
.3
چون رخ و زلفت دیدهِ، ندیده
بر گل سوری عنبر سارا
.4
دل ز هوایت، تازه و خُرّم
چون به بهاران صحنه صحرا
.5
بهر نثارت لؤلؤ لالا
خاک گذارت لالهی حمرا
.6
تابع طبعت، لجّهی اخضر
خرگه بزمت، گنبد خضرا
.7
با تو ببینم، چهره حوری
بی تو نخواهم، روضه و حورا
.8
شاهِ بتانی، زیبدت از حسن
تخت سکندر، افسر دارا
.9
شکّر و نارت در مرض عشق
باعث سودا دافع صفرا
.10
ماهی و چه بود، گر کنی انوار
از رخ تابان منزل ما را
.11
قوّت دل را دانهی نارت
شکّر لعلت، قوت روان را
.12
تا دهنش جان یار و تو لطفا
تا دهیم دل، لطف تو یارا
.13
خسرو و شیرین لیلی و مجنون
ویسه و رامین وامق و عذرا
وزن شعر: مفتعلن فع مفتعلن فع (رجز)
بیت1:
طرفه: 1- چیز تازه و نو و خوشایند. 2- شی عجیب، شگفت آور. 3- معشوق. (معین،1374)
نگار: 1- نقش، تصویر. 2- بت. 3- معشوق، محبوب. (معین،1374)
بیت2: دیده و داده، رنگ و طراوت از گل رویت، گلشن غبرا
غبرا: مؤنث اغبر، گرد- آلود، خاکی رنگ. (معین،1374)
معنی بیت: گل روی تو رنگ طراوت دیده و به گلشن خاکی، رنگ و تازگی بخشیده است.
بیت3: چون رخ و زلفت دیدهِ، ندیده بر گل سوری عنبر سارا
گل سوری: همان گل سرخ است. گل آتشی از اسفرمهاست. (دهخدا،1377)
عنبرسارا: به غزل 4 صفحه 13 رجوع شود.
معنی بیت: دیده مثل صورت و زلف تو را ندیده، همچنین کسی گردههای مشک خالص بر گلبرگهای گل سرخ ندیده است.
بیت4: دل ز هوایت، تازه و خُرّم چون به بهاران صحنه صحرا
صحنه: زمین هموار (معین،1374)
معنی بیت: همان طور که در فصل بهار زمین از گل ها و سبزه ها تازه و پرطراوت است دل من نیز از عشق تو تازه و شادمان است.
بیت5: بهر نثارت لؤلؤ لالا خاک گذارت لالهی حمرا
نثار: 1- پراکندگی، افشاندگی. 2- پیشکش، هدیه. 3- آن چه در جشن عروسی بر سر عروس و داماد یا بر سر مردم بریزند. (معین،1374)
لؤلو: مروارید؛ ج. لا´لی. (معین،1374)
لالا: (این کلمهی لاءلاء عربی است و در فارسی بتخفیف لالا و همیشه صفت لؤلؤ آید). درخشنده. تابنده. رخشان . تابان (دهخدا،1377)
خاک گذار کنایه از: خدمتکار
معنی بیت: مروارید درخشنده شایسته پیشکش به تو است و لالهی سرخ خاک گذار توست.
بیت6: تابع طبعت، لجّهی اخضر خرگه بزمت، گنبد خضرا
تابع: پس رو و چاکر. ج، تبع. || پس رونده. لاحق. پیرو. فرمانبردار. مطیع. خادم. (دهخدا،1377)
طبع: سرشت که مردم بر آن آفریده شده. ج، طباع. خوی. طبیعت. خلقت. فطرت. طینت. خمیره. جبلت. نهاد. آب و گل. منش. گوهر. گهر. غریزه. (دهخدا،1377)
لجه: میانه دریا. (معین،1374)
اخضر: 1- سبز. 2- کبود، آبی. (معین،1374)
خرگه: مخفف خرگاه که جا و محل وسیع باشد.|| چادر خیمهی بزرگ مدور و سراپردهی بزرگ. (دهخدا،1377)
معنی بیت: دریای آبی دنباله رو سرشت توست و آسمان سبز وسعت شادی و نشاط توست.
بیت7: با تو ببینم، چهره حوری بی تو نخواهم، روضه و حورا
روضه: باغ، گلزار. ج. ریاض، روضات. (معین،1374)
حورا: 1- زن سیاه چشم. 2- زن بهشتی. (معین،1374)
معنی بیت: دیدن زیبارویان بهشتی با حضور تو ارزشمند است و اگر تو نباشی بهشت و زیبارویان بهشتی را نمیخواهم.
بیت8: شاهِ بتانی، زیبدت از حسن تخت سکندر، افسر دارا
اسکندر: اسکندر مقدونی (Alexander the creat) پسر فیلیپ (فیلوس) مقدونی (م. 323 ق.م) است که مصر و ایران و هند آن روزگار ار فتح کرد و در سن 32 سالگی در بابل در قصر نبوکد درگذشت. مورخین یونانی نژاد او را از طرف پدر به نیم رب النوع هرکول و از طرف مادر به آشیل میرسانند (پلوتارک،اسکندر: بند2) و در باب نژاد و تولد او افسانههای زیادی نقل میکنند.
اسکندری که روایات و قصص معرفی میکنند و در ادبیات فارسی هم داستان او مطرح است، به کلی با آنچه تاریخ مدعی است تفاوت دارد و چون در بسیاری از مدارک اسلامی سرگذشت او با ذوالقرنین (کهف: 83و86و94) در هم آمیخته، از آن دو، به عنوان شخصیت واحدی «اسکندر ذوالقرنین» یاد شدهاست که سد یأجوح و مأجوج (کهف: 94 و انبیاء: 96) را میسازد و بنابر آنچه در اسکندرنامهی منثور آمده است. پس از جنگ با دارا، به عمان هند و از آنجا به حجاز و یمن و مصر و اندلس و مغرب الشمس میرود و پس از رفتن به ظلمات (همان: 206) به سوی شرق و ترکستان میتازد و به سراندیب (همان: 58) میرود. و قبر آدم را (همان: 206) زیارت میکند و از سیاووشگرد (همان: 242) سر در میآورد و با پریان و زنگیان و دیومردمان و روسها و کافر ترکان و دوال پایان و فیل گوشان جنگ میکند.
برخی مورخین اسکند را ایرانی دانستهاند. ایرانیان چون نمیتوانستند تسلط بیگانه را بپذیرند کوشیدهاند او را اریانی و از پشت دارا و وارث تاج و تخت هخامنشی معرفی کنند (یشتها: 208/2) تا آنجا که چهرهی اسکند در مأخذ قبل و بعد از اسلام، به دو گونه کاملاً متفاوت ترسیم شده است. در متون پهلوی با صفت گجستگ (=ملعون) و اهل کشور روم (به جای یونان) و در متون اسلامی با لقب ویرانکار نامبردار است. اما در قسمت اسکندرنامهی شاهنامه (6/7 به بعد) مردی بزرگ و اصیل و شاهزادهای از نژاد کیان است که در سایه شرف نسب و دانش، به کارهایی بزرگ توفیق یافته است. اگرچه گاهی در شاهنامه از آن جمله هنگام ذکر پادشاهی اردشیر ساسانی، از وی به بدی و به عنوان دشمن نیز یاد شده است، به نظر میرسد مأخذ کار فردوسی کتابی خاص و مستقل به نام اسکندرنامه یا اخبار اسکندر بوده است که ایرانیان، هنگام تدوین داستان وی، در آن تصرفاتی نمودهاند. (یاحقی،1386)
دارا: 1- پسر داراب (پسر بهمن) پادشاه کیانی است و به او دارای اصغر گویند در مقابل پدرش که به دارای اکبر معروف است و ازاین رو دارای بن دارا (دارای ابن دارا) نیز خوانده شده است. او را از نظر تاریخی همان داریوش سوم میدانند. دارا در دوازده سالگی به سلطنت رسید و از رومیان باج خواست. اسکندر که پسر دیگر داراب بود با او به جنگ برخاست و دارا را شکست داد.
در باب اینکه دارا و اسکندر برادر بودهاند در ترجمهی تاریخ طبری ص 72 آمده است:
«چون فیلقوس بمرد او را پسری بود به نام اسکندر و در مملکت بنشست و گویند که اسکندر دخترزادهی فیلقوس بود و دختر، زن داراب بود و او را علتی پیدا شد و او را نزد فیلقوس باز فرستاد و او به اسکندر آبستن بود»
2- کیفیت قتل او به این ترتیب است که دو تن از وزیران یا سرداران یا سرهنگان خائن او به نامهای جانوسیرا و ماهیار که با اسکندر مکاتبه و مراوده داشتند بدون اطلاع اسکندر شبانگاه با دشنه دارا را کشتند.
اسکندر به بالین دارا آمد و مویه کرد و به او گفت که برادر اوست. دارا به اسکندر وصیت کرد و جان سپرد. اسکندر آن دو سردار را به مکافات قتل دارا کشت.
3- دارا به عظمت و شکوه معروف است و اسکندر گنجهای او را به غارت برد. (شمیسا،1386)
معنی بیت: تو شاه زیبارویانی و به دلیل خوبی و زیبایی که داری تخت اسکند و تاج دارا شایسته و سزاوار توست.
بیت9: شکّر و نارت در مرض عشق باعث سودا دافع صفرا
شکر: کنایه از: سخن شیرین . 2- در ترکیب با برخی واژه ها معنای خوش و دلنشین می دهد. مانند: شکر- خواب، شکرخند، شکرلب. (معین،1374)
نار: 1 – (استع.) پستان. 2 – اشک خونین. (معین،1374)
باعث: 1- برانگیزنده. 2- سبب، علت. (معین،1374)
سودا: رجوع شود به غزل3 بیت3
دافع: دفع کننده، دورکننده. (معین،1374)
صفرا: رجوع شود به غزل3 بیت3
معنی بیت: شکر لب و سرخی لبهای نارگون تو دیوانگی عاشق را افزون و اندوه او را برطرف میکند.
بیت11: قوّت دل را دانهی نارت شکّر لعلت، قوت روان را
لعل: لال. بدخشانی. ملخش. بدخشی. یکی از احجار کریمه و صورت دیگر آن لال است چون نعل و نال. یکی از احجار کریمه و آن غیر بیجاده است. سنگی ظریف با سرخی لامع و از یاقوت سست تر. حمداﷲ مستوفی گوید: الوان است سرخ و زرد و بیشتر سبز و بنفش و بهترینش سرخ بدخشانی است. در قاموس کتاب مقدس آمده: معروف است و در میان سنگهای گرانبهای مشرق زمین به منزلهی الماس است، و فی الحقیقه اگر این جنس لعل بزرگتر از اندازه باشد گران بهاتر و نفیس تر از الماسی است که به همان وزن باشد، لعل مشرقی نوعی از یاقوت سرخ است رنگش میانهی دوده القرمز و قرمز قانی است. (دهخدا،1377)
قوت: (قُ وَّ) 1- توانایی، قدرت. 2- زور. ج قوی. (معین،1374)
قوت: خوردنی، طعام. (معین،1374)
دانه نار استعاره از: دندان – شکر استعاره از: سخنان شیرین – لعل استعاره از: لب- قوت و قوّت جناس تام
معنی بیت: دندان تو دل را نیرو میبخشد و سخنان دلنشین تو غذای جان است.
بیت12: تا دهنش جان یار و تو

مطلب مرتبط :   منبع مقاله درمورد استفاده از سند مجعول و نظام اقتصادی کشور