دانلود پایان نامه
غزل98

.1
هر روز که خورشید، سر از کوه برآرد
ما را غم هجر تو، بلائی به سر آرد
.2
آن رای نه، وان روی ندارد که دلّ ما
با یاد رخت، یاد نگاری دگر آرد
.3
نی طالع آن دارم، از اختر که به سالی
روزی چو تو ماهی، ز درم بخت در آرد
.4
وز بی کسی آن بخت ندارم، که کسی نیز
از من، برتو وز تو، بر من خبر آرد
.5
از من مگر اکنون، ز تو و از تو بر من
هم باد برد نامه و مرغ بپر آرد
.6
بادی که ز کوی تو وزد، روح فزاید
مرغی که به بام تو پرد، فال و فر آرد
.7
در حسن و صور، لطف نظیر تو نبیند
از هرچه در اندیشه و رای و نظر آرد
وزن شعر: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج اخرب مکفوف محذوف)
بیت3: نی طالع آن دارم، از اختر که به سالی روزی چو تو ماهی، ز درم بخت در آرد
ماه استعاره از: معشوق زیبا روی
معنی بیت: و از آسمان آن بخت و اقبال را هم ندارم که در سال روزی بخت من چون تو زیبارویی را ببیند.
بیت6: بادی که ز کوی تو وزد، روح فزاید مرغی که به بام تو پرد، فال و فر آرد
فال: بخت ، طالع .(معین،1374)
فر: شأن و شوکت و رفعت و شکوه. (دهخدا،1377)
معنی بیت: بادی که از درگاه تو بوزد روح افزا و جان بخش است. و مرغی که به بام تو پرواز کند صاحب بخت و شکوه میشود.
بیت7: در حسن و صور، لطف نظیر تو نه بیند از هرچه در اندیشه و رای و نظر آرد
صور: جِ صورت؛ 1- نقشها. 2 – قسمها. (معین،1374)
معنی بیت: در زیبایی و صورت لطف مانند تو را از هرچیزی که در تفکر و تصمیم و نگاه آید ندیده است.

غزل99

.1
خبر از ذرّه، به خورشید منور که برد
قصّهی قطره، به دریای گهرور که برد
.2
مژده از یوسف کنعان، که به یعقوب آرد
خبر از چشمهی حیوانِ سکندر که برد
.3
پاسخ دوست بر دوست، که آرد یارب
نامهی یار بر یار، ز کشور که برد
.4
راز دلداده به دلدار که تقریر کند
عجز درویش، به نزدیک توانگر که برد
.5
به دل رستهی معشوقِ توانگر خبری
از دل خستهی عشاق قلندر که برد
.6
بر دل ما دل جانانه اگر رحم آرد
جان ازین رنج و غمِ بی حد و بی مَر که برد
.7
در چنین حال بدینسان که منم قصّهی من
به در خاص در شاه مظفّر که برد
وزن شعر: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بیت1:
ذره کنایه از: عاشق – خورشید منور کنایه از: معشوق – قطره کنایه از: عاشق – دریای گهرور کنایه از: معشوق
بیت2: مژده از یوسف کنعان، که به یعقوب آرد خبر از چشمهی حیوانِ سکندر که برد
آب حیوان: 1- آب زندگانی؛ گویند چشمه ای است در ظلمت که هر از آن بنوشد عمر جاودان پیدا می کند، اسکندر و خضر به دنبال آن رفتند، خضر از آن آب نوشید و عمر جاودان یافت. 2- دهان معشوق. 3- سخن گفتن معشوق. (معین،1374)
یعقوب: پسر اسحق و پدر حضرت یوسف که در هجر او نابینا شد. (معین،1374)
یوسف کنعان کنایه از: معشوق – یعقوب کنایه از: عاشق – چشمه حیوان کنایه از: معشوق – تلمیح به داستان گم شدن یوسف و اشک ریختن یعقوب در دوری او و از دست دادن بیناییاش – تلمیح به داستان رفتن خضر و اسکندر به دنبال چشمهی آب حیات که خضر آن را یافت و از آن خورد و اسکندر به آن نرسید
معنی بیت: چه کسی مژده وصال و رسیدن به معشوق را به عاشق میدهد.
بیت4: راز دلداده به دلدار که تقریر کند عجز درویش، به نزدیک توانگر که برد
تقریر: 1- برقرار کردن. 2- بیان کردن (معین،1374)
درویش کنایه از: عاشق توانگر کنایه از معشوق
معنی بیت: چه کسی راز عاشق دلباخته را برای معشوق بیان کند و چه کسی ناتوانی عاشق درویش را برای معشوق توانگر بگوید.
بیت5: به دل رستهی معشوقِ توانگر خبری از دل خستهی عشاق قلندر که برد
رسته: اسم مفعول از مصدر رَستن. خلاص شده و نجات یافته و آزادکرده و رهایی یافته. (دهخدا،1377)
قلندر: 1- شخص مجرد و بی قید. 2- درویش. (معین،1374)
معنی بیت: چه کسی از دل رنجدیده عاشق درویش برای دل آزاد شده معشوق توانا خبر میبرد.
بیت6: بر دل ما دل جانانه اگر رحم آرد جان ازین رنج و غمِ بی حد و بی مَر که برد
رحم: 1- مهربانی. 2- بخشودن، گذشتن. (معین،1374)
معنی بیت: اگر دل معشوق به دل ما رحم کند، جان خسته ما از این رنج و غم بی اندازه و بی حساب رهایی مییابد.
بیت7: در چنین حال بدینسان که منم قصّهی من به در خاص در شاه مظفّر که برد
خاص: 1- ویژه، برگزیده. 2- منفرد، ممتاز. 3- برگزیده قوم. ؛ ~ و عام همه افراد، افراد برگزیده و افراد عادی. (معین،1374)
مظفر: پیروز، کامروا. (معین،1374)
تتابع اضافات
شاه مظفر: پس از کور کردن امیر مبارز الدین محمد و حبس او در قلعه سفید پسر ارشدش جلال الدین ابوالفوارس شاه شجاع که مارش خان قتلغ مخدومشاه دختر قطب الدین شاه جهان از سلسله قراختاییان کرمان بود در سال هفتصد و شش یا به گفتهی صاحب جامع التواریخ حسن در شوّال هفتصد و پنجاه و نه به سلطنت رسید.
شاه شجاع: در صبح چهارشنبهی بیست و دوم جمادی الثانیه، سنهی ثلاث و ثلاثین و سبع مایه، جلال الدین شاه شجاع متولد شد و از ظهور آن شهریار مواد استظهار روی نمود.
رخشنده مهری نور داد از آسمان خسروی صاحبقرانی شد پدید اندر جهان خسروی
شد با درخشان اختری در گیتی آمد سروری آورد بیرون گوهری گردون ز کان خسروی
… ابن المظفربن المنصوربن حاجی، خسرویی صاحب شوکت و جهانداری الی همت و شهریاری قوت نخوت، به فیضان انوار علم و لمعان اطوار دانش معزز و مکرم، شاهی عاقل داهی دانا، سلطانی عادل خجسته سیما بود. در سن هفت سالگی ابتدای تعلم فرمود و در سنهی اثنی و اربعین که به نه سالگی رسید از حفظ کلام الله فارغ شد و به فضائل علمی اشتغال نمود و در علوم و معارف به درجهای رسید که همواره فضلا و علما در مجلس رفیعش حاضر میشدند و از لطائف خاطر خطیرش بهرهمند میگشتند و قوت حافظهاش به درجهای بود که هشت بیت عربی به یک نوبت یاد میگرفت و نظم و نثر تازی و فارسی و مکتوبات و رسائل او در طرف عراق شهرتی دارد. علمای عصر و فضلای دهر را در آن شروح است. همواره همت پادشاهانهاش در تعظیم سادات نامدار و به نواخت علمای عالی مقدار و عدل گستری و رعیت پروری موقوف و مصروف بودی. (کتبی،1364: 81,38)
تمامی ابیات استفهام انکاری دارد.

مطلب مرتبط :   مقاله درمورد قراردادهای غیرمنصفانه و معنای اصطلاحی شرط

غزل100

.1
بر آن یار نام من که برد
به وی از من سلام من که برد
.2
به دل شادکام او خبر از
دل ناشادکام من که برد
.3
جز برید شمال و پیک صبا
نامهی من پیام من که برد
.4
منِ مجنون مدام منتظرم
که به لیلی پیام من که برد
.5
گفتمش دل بری به زلف چو دام
گفت دل خود، ز دام من که برد
.6
شد مُقام مقیم من، در او
مر مرا با مُقام من که برد
وزن شعر: فاعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون محذوف)
بیت2:
شادکام: خوشحال، کامروا، کامران. (معین،1374)
ناشادکام: محزون. غمین. غمگین. غمناک. اندوهگین. غم زده. افسرده. ناشاد.مغموم. رنجیده. ناخشنود. مقابل شادکام (دهخدا،1377)
شادکام و ناشادکام تضاد
بیت3:
برید: نامه رسان، پیک، چاپار. (معین،1374)
شمال: بادی که از جانب دیار ثمود وزد، او ما استقبلک عن یمینک و انت مستقبل القبله، یا آنکه مابین مطلع شمس و بنات نعش وزد و این صحیح است یا آنکه از مطلع بنات نعش تا جای سقوط نسر طائر. و شمال هم اسم باشد و هم صفت و به شب کمتر وزد و در آن لغات است. ج، شمالات و شمائل. اذیب. مریسی. (دهخدا،1377)
بیت4: منِ مجنون مدام منتظرم که به لیلی پیام من که برد
لیلی کنایه از: معشوق – تلمیح
معنی بیت: من عاشق همیشه منتظر این هستم که چه کسی پیام من را به معشوق میرساند.
بیت5: گفتمش دل بری به زلف چو دام گفت دل خود، ز دام من که برد
معنی بیت: گفتم با زلف همچو دامت دل عاشقان را اسیر میکنی. گفت چه کسی میتواند از دام عشق من رهایی یابد.
بیت6: شد مُقام مقیم من، در او مر مرا با مُقام من که برد
معنی بیت: اقامتگاه همیشگی من دل او شد. چه کسی من را به جایگاه خودم میبرد.

مطلب مرتبط :   مدل ها و الگوهای سیستم ارزیابی عملکرد و الگوهای نوین ارزیابی عملکرد

غزل101

.1
ماه من، غالیه بر، صفحهی خور گِرد آورد
چیست این فتنه، که در دور قمر، گِرد آورد
.2
تا بگیرد به خطا، مملکت شاه ختن
هندوی خدّ تو از زنگ حشر گِرد آورد
.3
در تبسم، چو لبت تنگ شکر، کرد عیان
عقل آن دید و سر تنگ شکر، گِرد آورد
.4
غمزهی مست تو، هر دل که گرفتارش کرد
اندران سلسلهی غالیه، سر گِرد آورد
.5
تا به هنگام وصال تو، نثار تو کند
مردم دیده، به خروار گهر گِرد آورد
.6
بگذری، کز