گومز:، ارنانی، این‌ها، سول:

دانلود پایان نامه
ی رود.)
صحنه دوم
ارنانی: (ایستاده بر آستانه در) سرور من صلح و شادی نثارتان باد…
دون روی گومز: (با حرکت دست بر او سلام می کند.) صلح و شادی نثار تو مهمان من.( ارنانی وارد می شود و دوک بر صندلی خود می نشیند.) آیا شما زائرید؟
ارنانی: بله (تعظیم می کند.)
دون روی گومز: آیا شما از آرمیلا224 می آیید؟
ارنانی: خیر. بنده از جاده دیگری آمدم. آنجا درگیری بود.
دون روی گومز: یاغیان؟
ارنانی: نمی دانم.
دون روی گومز: ارنانی. سردسته آنها. درباره او چه؟ آیا وی را می شناسی؟
ارنانی: او کیست سرور من؟
دون روی گومز: تو او را نمی شناسی؟ یک بیچاره. تو در جست وجوی جایزه سر او نیستی؟ ارنانی یاغی ای بود که مدت ها توانست از چنگ قانون بگریزد. اگر به مادرید بروی به احتمال زیاد شاهد به دارآویختن وی خواهی بود.
ارنانی: من آنجا نمی روم.
دون روی گومز: جایزه به شخصی تعلق می گیرد که بتواند او را بگیرد.
ارنانی: (باخود) پس چرا خبرشان نمی کنی تا بیایند؟
دون روی گومز: برای ماموریت به کجا می روی ای زائر گرامی؟
ارنانی: به ساراگوسا سرورم.
دون روی گومز: برای ادای نذری مقدس. به سوی بانوی مان؟
ارنانی:بله دوک به سوی بانوی مان.
دون روی گومز: بانو پیلار225؟
ارنانی: بانو پیلار.
دون روی گومز: هر روحی نیاز به پالایش دارد. کی می خواهی به زیارت بروی؟ همه کار تو همین است یا برنامه دیگری نیز داری؟
ارنانی: بله. من می خواهم نور شمع ها و مشعل های برافروخته را ببینم. من می خواهم بانویمان را در اوج درخشندگی اش ببینم. در لباس های طلایی و سپس به منزل بازگردم.
دورن روی گومز: بسیار عالی. نام تو چیست برادر. من روی دو سیلوا هستم.
ارنانی: (با دودلی) اسم من…
دون روی گومز: اگر بخواهی می توانی نگویی…اینجا کسی به زور نمی تواند نام تو را بپرسد…درباره یتیم خانه ات از من درخواستی داشتی؟
ارنانی: بله دوک.
دون روی گومز: اینجا بمان دوست من و هیچ نگو. برای نامت هم من تو را مهمان می خوانم.هرکه باشی خوش آمده ای. من به شیطان هم خوش آمد می گویم، اگر خدا او را فرستاده باشد.
(در دولنگه انتها گشوده می شود.دوناسول درحالی که لباس عروسی سنتی دوره کاسیل را بر تن دارد وارد می شود. پادو و خدمتکاران در پی او روانند. دو زن کوسن هایی مخملین را حمل می کنند به همراه یک جعبه نقره ای که آن را روی میز قرار می دهند.در این جعبه بسیار گرانبها جواهرات، تاج دوشس،النگوها،حلقه ها، گردنبند ها، مروارید ها و الماس ها در دسته های مشخص قرار گرفته اند. ارنانی با دیدن دونا سول نفس در سینه حبس کرده و از جا می جهد. او با چشمانی درخشان بی توجه به صحبت های دوک به دوناسول می نگرد.)
صحنه سوم
دون روی گومز: ( ادامه می دهد) بانوی مقدس من اینجاست. احترام به او برای تو خوش شانسی خواهد آورد. ( او به سوی دوناسول می رود که همچنان سنگین و رنگ پریده است. دستانش را به سمت او می گیرد.)عروس محبوبم جلو بیا. چی؟ تو هنوز تاج بر سر ننهاده ای. حلقه ات کو؟
ارنانی: ( باصدایی چون غرش رعد) چه کسی اینجا هزار سکه می خواهد؟ ( همه متحیر به سمت او باز می گردند. او لباس زائر را از تن خارج می کند و به در می آویزد. لباس های کوهنوردی اش آشکار می شود.) من ارنانی هستم.
دوناسول: ( شادمانه با خود می گوید) او زنده است!
ارنانی: من همان مردی ام که آن ها به دنبالش هستند. ( رو به دوک) تو گفتی من چه نامی می توانم داشته باشم؟ پرز؟ دیگو؟ خیر …نام من ارنانی است. نامی بسیار بزرگتر از یک تبعیدی یا یاغی..این سر من است که می تواند عیش مهمانی همه شماها را فراهم کند. ( رو به خدمه) من سرم را به همه شما پیشکش می کنم. شما می توانید برندگان خوش شانسی باشید. یالله عجله کنید…زود دست ها و پاهای مرا ببندید…هرچند لازم نیست.اینجا زنجیری وجود دارد که می تواند چنان مرا ببندد که هیچ گاه نتوانم بگریزم.
(اطرافیان دونا سول هراسانند. )
دون روی گومز: این دیوانگی است….مهمان من یک مرد دیوانه است.
ارنانی: مهمان تو یک یاغی است.
دونا سول: به او گوش نکنید.
ارنانی: من آنچه را باید می گفتم به شما گفتم.
دون روی گومز: یک هزار سکه طلا. مبلغی بسیار بالاست و من نمی توانم به همه اعتماد کنم.
ارنانی: مشکل چیست؟ اگر این پول بین همگان تقسیم شود، بهتر از یک نفر نیست؟( به خدمه) یالله مرا بگیرید و بفروشید…
دون روی گومز: ( می کوشد آرامش کند.) ساکت شو…ممکن است به واسطه آنچه می گویی دستگیر شوی…
ارنانی: دوستان این فرصتی بدون رقابت است…من یک یاغی هستم، یک جنایتکار…من ارنانی هستم…
دون روی گومز: ساکت شو…
ارنانی: ارنانی!
دونا سول: (صدایش به آهستگی در گوش ارنانی می پیچد) خفه شو، عشق من!
ارنانی: ( به سمت دوناسول باز می گردد.)اینجا مراسم عروسی است؟ من هم دعوتم؟ عروس من هم در انتظار من است…( رو به دوک) اما عروس شما از او فریبنده تر است ، اما وفاداری اش حرف ندارد….نام عروس من مرگ است! ( رو به خدمه)کسی قصد ندارد دست به کار شود؟
دوناسول (آهسته)به من رحم کن!
ارنانی: ( رو به خدمه) ارنانی! هزار سکه طلا!
دون روی گومز: آیا او خود شیطان است؟
ارنانی: ( رو به خدمتکاری جوان) تو بیا. تو می توانی این پاداش را بگیری و از بندگی رهایی یابی و بعد دوباره تبدیل به آقای خود شوی. ( رو به افراد بی حرکت دیگر) ای بابا حرکتی کنید…من آنقدرها هم قابل ترحم نیستم….
دون روی گومز: لمس کردن سر تو برای آنها تبعات خود را دارد…. تو اگر ارنانی بودی، اگر هزاران خطا داشتی و هزاران کرور پول برای سرت تعیین شده بود و هزاران امپراطور هم به دنبالت بودند، چون مهمان من هستی حتی در برابر خود شاه از تو حمایت می کنم. مهمان از برکات و دوست خداوند است. اگر بمیرم هم نمی گذارم مویی از سرت کم شود. ( رو به دوناسول)عزیزم.ما باید در این ساعت ازدواج می کردیم.به اتاقت بازگرد. من باید قصر را مسلح کنم و درها را ببندم. ( او بیرون می رود و خدمتکاران نیز همراهی اش می کنند.)
ارنانی: ( نگاهی نومیدانه به سلاح بی مصرفش می اندازد.) دریغ از یک چاقو حتی!
( زمانی که دوک می رود،دونا سول نیز شروع به همراهی زنانی می کند که پس او می روند، اما ناگهان می ایستد. زمانی که آنها بیرون می روند، بی تاب به سوی ارنانی باز می گردد.)

مطلب مرتبط :   دانلود تحقیق با موضوع روحیه کارآفرینی و ایجاد کسب و کار

صحنه چهارم
(ارنانی به سردی بر جواهرات عروسی که چونان یک تابوت روی میز قرار گرفته خیره است و به نظر می رسد که از وجود دونا سول بی خبر است.چشمان ارنانی می درخشد.)
ارنانی: به تو تبریک می گویم! نمی توانی تصور کنی که این جواهرات تا چه اندازه مرا فریفتند.مشعوفم داشتند و من به همه این ها احترام می گذارم. ( او به طرف جعبه جواهرات می رود.) حلقه ای که بسیار با سلیقه طراحی شده، تاج سر را هم بسیار دوست می دارم.گردنبند بسیار درخشان است.النگو ها معرکه اند.اما همه این ها صد ها و صدها بار کم ارزش تر از آنند که یک زن بتواند خیانت خود را پس چهره معصومش پنهان کند. ( او دوباره جعبه را از نظر می گذراند. ) برای بدست آوردن همه این ها چه بهایی داده ای؟ کمی از عشقت را؟ این چیزی نیست؟خدای بزرگ چگونه خجلت زده نشدی و زندگی می کنی؟ ( دوباره جعبه جواهرات را از نظر می گذراند.) اگر همه این ها مشتی مروارید های رنگ شده، مس هایی که طلایی به نظر می رسد،شیشه و سرب هایی که جای الماس را گرفته اند، یاغوت ها و گوهرهای دروغین و سنگ های ساده درخشان باشند، پس قلب تو هم دروغی بیش نیست، دوشس! دروغین همچون همه این جواهرات و در این میان تو تنها، زرق و برقی ساختگی داری…. (او دوباره به سمت جعبه می رود.) اما نه…نه…همه این ها واقعی هستند و دوست داشتنی….دوک جرات تقلب ندارد،آن هم هنگامی که پایش لب گور است. این ها چیزی کم ندارند. ( او طلاها را یکی پس از دیگری در دست می گیرد.)گردنبند ها، برلیان ها،گوشواره ها،تاج دوک شگفت انگیزند! یک تشکر حسابی برای این عشق استوار،صادقانه و عمیق.
دونا سول: ( به سمت جعبه می رود و به پای آن که می رسد خنجر را از نیامش خارج می کند. اشک بر چشم دارد)تنها به قاضی می روی. اینجا خنجر گواه من است، آنگاه که شاه کارلوس به من وعده تخت شاهی دادو نپذیرفتم و خنجر را به یاری مریم مقدس از پر شالش ربودم.حال تو بدنامم می کنی؟
ارنانی: ( خود را به پای او می اندازد) از ته قلبم التماس می کنم بگذاری اشکان چشمان غمگین تو را پاک کنم…خونم را در برابر آن اشک ها می دهم.
دونا سول: ( با نرمی) ارنانی من عاشق تو هستم . تو را بخشیدم…عشق من تنها برای توست…
ارنانی: او مرا بخشیده و عشقش را بر من عطا کرد،حال چگونه من می توانم خود را ببخشم و عاشق باشم، پس از آن یاوه هایی که بافتم.ای فرشتگان آسمانی راه عبور خود بر من بنمایانید و اجازه دهید تا بر آن راه بوسه زنم.
دونا سول: عشق من!
ارنانی: نه من باید بسیار تنفر انگیز باشم…او به من گفت عاشقت هستم…ای قلب شکاک من با جملات او به خود بیا…آه می بینی که چگونه واژه های یک زن می تواند التیام بخش هر زخمی باشد…
دونا سول: (مجذوب

مطلب مرتبط :   تحقیق رایگان با موضوع ازدواج مجدد و قانون مدنی