کارلوس:، گومز:، شاه، پدر

دانلود پایان نامه
دانم….
دون روی گومز: پدر شما از دوک های سلطنتی اطریش بود و امیدوارم رای دهندگان به یاد آورند ؛آن شخص که ازجامه ارغوانی شاهی به سوی کفن رحلت کرده از اجداد شما بوده است….
دون کارلوس: با این همه ؛ من از اهالی شهر گنت220 هستم.
دون روی گومز: وقتی جوان بودم یک بار پدر بزرگ شما را دیدم…تنها بازمانده تمام این قرن من هستم….باقی همه مرده اند..ایشان شهنشاهی پرقدرت و با شکوه بودند…
دون کارلوس: رم در دستان من است…..
دون روی گومز: دلیرمردا قبول کن سر آن پیرمرد آلمانی به تنش می ارزید (به سوی شاه خم می شود تا دستانش را ببوسد ) …من دلسوز شمایم…می دانم که این سوگ تا چه اندازه می تواند جان گداز باشد…
دون کارلوس: سیسیل به من تعلق دارد و پاپ اعظم دوست می دارد تا آن به من باز گردد….یک امپراطور نمی تواند تنها به سیسیل حکومت کند…..بنابراین پاپ دوباره من را برخواهد گزید…..من…پسرک مطیع. ناپل را هم خواهم گرفت….ابتدا دیدن کدخدا و بعد چاپیدن روستا….من اجازه نمی دهم آنها موفق شوند….
دون روی گومز: چه شادمانی بزرگی برای رهبر پیر که احساس می کند، قلمرو پادشاهی اش به زودی توسط شمای پیشانی فراخ گسترش می یابد…. سرور من با شما همسوگیم در فراغ آن شهنشاه خجسته و بزرگ…
دون کارلوس: پدر مقدس زود فهم هستند…مگر سیسیل چیست؟ یک جزیره بی ثبات از قلمرو من…برچسب تکه شده ای که به اسپانیا آویخته….او به من خواهد گفت:” برنامه شما برای آن تکه بی شکل که تنها با یک نخ به امپراطوری وصل شده چیست؟…این امپراطوری بسیار بد شکل شده است… تندو سریع قیچی خود را برداشته و آن را حرص کنید…” پدر مقدس بابت این سهم از شما بسیار سپاسگزارم… تکه پاره های این امپراطوری مقدس اینجا و آنجا پراکنده و گم شده است…حدس می زنم باید به کمک یک دوشس آنها را یافته و به یکدیگر پیوند دهم….
دون روی گومز: امید که هر چه زودتر تسلی یابید…اینجا امپراطوری ای است که مردان آن با مرگ یکی از شاهان برای کسب قدرت به قدیسینی بدل می شوند که هیچگاه در زندگی چونان نبوده اند.
دون کارلوس: فرانسیس اول انسان جاه طلبی است…او به تخت شاه مرحوم به کرشمه می نگریست،با وجود اینکه خود فرانسه یکی از بهترین قطعات مسیحی نشین را در اختیار دارد و از آن چون شیئی با ارزش نگاهداری می نماید….به خاطر دارم پدر بزرگ مرحومم عادت به داشتن این جمله داشت:” اگر من خدا می بودم و دو پسر داشتم باید یکی را بعد از خودم به خدایی بر می گزیدم و دیگری را شاه فرانسه می کردم… (رو به دوک) فکر می کنید فرانسیس شانسی داشته باشد؟
دون روی گومز: او معمولا انسان خوش شانسی است…
دون کارلوس: امکان تغییر هر چیزی وجود دارد….گاونر طلایی اجازه حکومت به بیگانگان را نخواهد داد…
دون روی گومز: اما از حیث بلند مرتبگی شما شاه اسپانیا هستید…
دون کارلوس: اما من یک تبعه شهر گنت ام…
دون روی گومز: لشگرکشی اخیر فرانسیس او را بسیار قدرتمند کرده است…..
دون کارلوس: عقابی که بر فراز تاج من، سر از تخم برآورد، بعید مدان بتواند قدرت خود را گسترش دهد….
دون روی گومز: عالی مقام لاتین می دانند؟
دون کارلوس: بسیار اندک..
دون روی گومز: بد شد…بلند مرتبگان آلمانی به دانستن لاتین علاقمندند…
دون کارلوس: آنها در برخورد با بلندپایگانی اسپانیا آرام می گیرند.در نظر من مهم نیست با چه آوایی سخن بگوئید، مهم اینجاست که بتوانید با قدرت صحبت کنید…. آماده عزیمت به فلاندر هستم…سیلوای گرامی، شاه شما به زودی با عنوان امپراطور نزد شما بازخواهد گشت….می دانم که شاه فرانسه از هیچ تلاشی برای موفقیت فروگذار نمی کند و من باید بر او غلبه یابم… باید خیلی زود بروم….
دون روی گومز: سرورم ما را ترک خواهید گفت، در حالی که هنوز آراگون از لوث وجود راهزنان تازه ای که کلاه های برنجین آنها بر فراز کوه های ما برق می زند پاک نشده است؟
دون کارلوس: من باید بروم و به دوک فرمان می دهم که شر آنها را بکند…
دون روی گومز: آیا شما اجازه خواهید داد که رهبر آن ها به خودش اجازه دهد بی پروایی کند؟
دون کارلوس: کیست این فرمانده…نامش چیست؟
دون روی گومز: آن را نمی شناسم…اما می دانم گفته است که انسان سرسختی است….
دون کارلوس: مهم نیست…می دانم که هم اکنون در گالیس221 پنهان شده اند و با یک حرکت نظامی می توان آن ها را غافلگیر کرد….
دون روی گومز: : پس شایعه نزدیک بودن وی دروغ است؟
دون کارلوس: بله….اما عجالتا تختی به من بدهید تا امشب را در آن بیاسایم…
دون روی گومز: :(پای بر زمین می کوبد.) منت لطف شما را می کشم سرورم (خدمتکارانش را صدا می زند.) در خدمت شهنشهاه هستم…
(خدمتکاران مشعل ها را می آورند و به دستور دوک در دو دسته رو به در، پشت سر هم می ایستند…در همین حین دونا سول آهسته و دور از چشم، خود را به سمت ارنانی می کشد، اما شاه آنها را زیر نظر دارد. )
دونا سول: (آهسته به ارنانی) فردا شب زیر پنجره بیا…فراموش نکنی…سه ضربه بزن…
ارنانی: (آرام) فردا شب….
دون کارلوس: ( با خودش) فردا …. (و با صدای بلند رو به دونا سول همراه با حرکاتی چاپلوسانه ) به من اجازه می دهید شما را همراهی کنم (شاه دونا سول را به سمت در هدایت کرده و خارج می شوند.)
ارنانی: (دستش را نزدیک سینه برده و قبضه خنجرش را می چسبد.) تیغ وفادار من….
دون کارلوس: (باز می گردد و در گوشه ای با خود) دوست ما می خواهد درباره مردی که به تله افتاده توضیحاتی بدهد…(ارنانی را به گوشه ای می کشد) من به تو اجازه دادم که دست به شمشیر ببری…درصورتیکه به هزاران دلیل می توانستم با تو به عداوت برخیزم،اما کارلوس از خیانت اشباع است…..برو… می خواهم آزادیت را به من مدیون باشی….
دون روی گومز: (به ارنانی نزدیک شده و به او اشاره می کند) این مرد کیست؟
دون کارلوس: یکی از همراهانم…او اکنون ما را ترک خواهد گفت….
( آنها بیرون می روند…خدمتکاران هم…. مشعل ها را نیز می برند…..دوک پیاپیش همه گام می زند، درحالیکه شمعی در دست دارد…….)
صحنه سوم
ارنانی: (تنها) یکی از همراهانت…بله کارلوس…. شاه….کاملا درست گفتی…یکی از همراهانت…شب و روز…گام به گام همراهت خواهم بود….با خنجری که در مشت دارم، چشم به ردپای تو دوخته ام….نیاکانم مرا همراهی می کنند و نیاکانت تو را….آیا رقابت ما با هم بر عشقی واحد عجیب نیست؟….برای لحظه ای مردد شدم میان عشق و نفرت ….قلب من آن قدر بزرگ نبود که در آن هم عشق دونا سول و هم نفرت تو جای گیرد…..در عشق او بار کینه تو را که بر قلبم سنگینی می کرد واگذاشتم….اما چون تو خود آن را طلب کردی بسیار خوب من هم به یاد می آورم…. عشق من خود دربرابر نفرت تو کنار کشید…..بله من از همراهانت هستم….اما نه ندیمی در دربار نفرین شده ات….نه چاپلوسی درباری که سایه ات را می بوسد…نه پیشکاری که غرور خود را دربرابر خواسته هوسبازانه ات وا می گذارد…نه سگی که هر بار به مهمیز تو سر خم کند و برود که البته آن سگ بسیار از من پر حوصله تر است….بسیار بزرگانی از کاسیل در اطراف تو برای دریافت عنوانی موس موس می کنند….در جست وجوی برقی فریبنده و آن نشان گوسفند طلایی که بر گردنشان بیاویزی…..اما من آنقدر احمق نیستم که فریب این چیزهای کوچک را بخورم…..من چه می خواهم از تو که لطف عبث نباشد…من جنازه تو را می خواهم….خون بدن تو را….من خواستار آنچه ام که تو را به عذاب می اندازد…..خنجری که بتواند زشتی ها را از درون قلب تیره ات بزداید….خودت پیش از من دست به کار شو….به زودی در جست و جوی تو خواهم بود….ندای انتقام من برخاسته …با من در حرکت است و در گوشم نجوا می کند….من اینجا هستم….می بینم… می شنوم….گام های من نشانه های بی صدای تو را می جویند….در تعقیب آنها هستند…آنها را به کنار خود می کشند…شاه من….در روز سرت را نمی چرخانی مگر مرا آهسته و تاریک میان همه امورت بیابی….شاه من! در شب چشمانت را نمی گردانی مگر این که چشمان گداخته مرا پشت سرت ببینی… (او از در کوچک خارج می شود..)

مطلب مرتبط :   گومز:، ریکاردو:، کارلوس:، شاه

پرده دوم
راهزن
(ساراگوسا.حیاط خلوتی در کاخ سیلوا. سمت چپ دیوارهای بلند کاخ با یک دریچه رو به بالکن. پایین تر از پنجره یک در کوچک وجود دارد. سمت راست و عقب خانه ها و خیابان قرار گرفته اند. شب است. اینجا و آنجا، هنوز پنجره برخی خانه ها نور بیرون می پاشند.)
صحنه نخست
(دون کارلوس، دون سانچو سانچز دو زینگا، ماتیاس سنتریون و دون ریکاردو دو روکساس ، هر چهار تن روی صحنه می آیند؛ دون کارلوس در راس آنها قرار گرفته است. کلاه هایشان را پایین کشیده اند و شنل های بلندی به تن دارند که لبه های کوتاه آنها توسط شمشیرهایشان بالا رفته است.)
دون کارلوس: (بالکن را وارسی می کند.) آن چنان که دختر می گفت، اینجا یک بالکن و یک در وجود دارد….خون در رگ هایم می جوشد (به پنجره خاموش اشاره