کارلوس:، گومز:، شاه، دونا

دانلود پایان نامه
کنار او پسرش جیل246 قرار دارد. دل هایی بسیار با ارزش برای او می تپید. قسم او صد مرتبه از قسم شاه با ارزش تر بود. ( به سوی دیگری) دون گاسپارد247. افتخار خاندان سیلوا و مندوزا248. اعلیحضرت همه خانواده های برتر نسبتی با خاندان سیلوا دارند.
خاندان ساندووال249 به تناسب یا مرعوب ما بوده اند یا با ما وصلت کرده اند. مانریکو250ها بدخواه بودند. لارا251 ها حسود و آلنکاستروها252 از ما تنفر داشتند. خاندان ما بسیاری دوک و شاه را از سرگذرانده است.
دون کارلوس: (عصبانی) مارابازی می دهی؟
دون روی گومز: (به سمت تابلوی دیگر می رود.) این تصویر متعلق به دون واسکوز253 است. به او خردمند می گفتند و دون جیمز254 که به او هم لقب قدرتمند داده بودند. یک روز او توانست صدها نفر از زامت 255 و مورس 256ها را یک تنه از پیشروی متوقف کند. هنوز تعداد بسیاری از مردان نامدار مانده اند که باید از آنها با شما بگویم. ( شاه بسیار عصبی ناگهان از مقابل چند تابلوی باقیمانده گذر کرده و در مقابل آخرین آنها در سمت چپ می ایستد.)پدربزرگ برجسته من. او 60 سال زیست. تا دم آخر نیز پای حرف خود ایستاد. ( به سمت تابلوی یکی مانده به آخر)این مرد با صورتی نورانی پدر من است. اگرچه آخرین نفر محسوب می شود، اما انسانی بسیار بزرگ بود. مورس ها دوست او کنت آلوارگیرون257 را به اسیری گرفته بودند. اما پدر من 600 سرباز جمع کرد و دوست خود را آزاد نمود. او شمایلی از کنت را که بر سنگ حجاری شده بود داشت و این مجسمه را هماره با خود به این سو و آن سو می برد. روزی دشمنان این تابلو را از او ربودند. پدرم آنها را دنبال کرد آنقدر جنگید تا آن را نجات داد.
دون کارلوس: زندانی من دوک….
دون روی گومز: او یک گومز دو سیلوای واقعی بود. این همه قهرمان یک جا! این سخن آن کسی است که تمام این تابلو ها را یکجا در خانه من می بیند.
دون کارلوس: من زندانی ام را بسیار فوری می خواهم….
( دون روی گومز مقابل شاه تعظیم می کند و او را مقابل آخرین تابلو می برد. جایی که ارنانی پشت آن پنهان شده است. دونا سول وحشت زده سر را میان دو دست می گیرد و با وحشت به آنها می نگرد.)
دون روی گومز: این تصویر خود من است. ای شاه کارلوس باید از شما تشکر کنم زیرا باعث می شوید که مردم پس از اجرای درخواست شما به من بگویند”او آخرین مرد از تبار قهرمانانی بود که در حق مهمان خود خیانت کرد و او را به سلطان فروخت.”
( شادی به چهره دوناسول می دود و زمزمه ای از شگفتی میان دیگر حاضران در می گیرد. شاه مشوش و با غضب حرکت می کند، برای لحظاتی خاموش می ماند.لب هایش می لرزند و چشمانش می درخشد.)
دون کارلوس: دوک! قصر شما سد راه من شده و باید آن را ویران کنم.
دون روی گومز: این آن چیزی است که از شما نصیب من می شود. مگر نه؟
دون کارلوس: برای خیانتی این چنین باید دستور دهم تا همه برج های قلعه ات را با خاک یکسان کنند و درون این زمین گیاه بکارند.
دون روی گومز: بد نیست. در اینجا به جای قلعه گیاهانی می رویند که نشانه لیاقت خاندان دو سیلوا خواهند بود. ( رو به تمثال ها) این گونه نیست اجداد من؟
دون کارلوس: دوک. سر او به ما تعلق دارد و تو به ما قول داده بودی….
دون روی گومز: من قول چه کسی را دادم؟ ( رو به تمثال ها) شما بگویید نیاکان من. ( بر سر خود دست می کشد.) این را به شما می دهم. می توانید برش دارید.
دون کارلوس: متشکرم دوک. به این ترتیب فکر می کنم که باختم.من یک سر جوان نیاز دارم. سری سرسخت. باید آن را از موهایش جلوی مردم آویزان کنم.اما آخر من با سر تو چه می توانم بکنم؟ جلاد باید بتواند با خشم موهای تو را بگیرد. اما سر تو دردست گم می شود.
دون روی گومز : اعلیحضرت! به من توهین نکن. سر من هنوز بهترین است. فکر می کنم از کله پوشالی یک یاغی بهتر باشد. تو سر یک سیلوا را ناچیز می شماری؟
دون کارلوس: ارنانی را به ما بده!
دون روی گومز: سرورم من حرفم را زدم.
دون کارلوس: ( به سربازانش) همه جا را بگردید…از بالای برج ها گرفته تا زیر زمین ها…
دون روی گومز: این قصر به مانند خود من وفادار است. تنها او همچون من این راز را می داند و ما از رازمان به خوبی محافظت می کنیم.
دون کارلوس: من شاه هستم.
دون روی گومز: مگر اینکه سربازانت از این قصر گور مرا بسازند…سنگ به سنگ…آنها جز این چیزی را نمی توانند بیابند.
دون کارلوس: خواهش و تهدید کافی است. دوک! او را به من بده اگرنه سر او و این قصر را یکجا نابود می کنم.
دون روی گومز: من حرفم را زدم.
دون کارلوس: حال که پافشاری می کنی من هر دو سر را با هم می برم. ( رو به دوک آلکالا) جرج دوک را بازداشت کن.
( دونا سول تور را از چهره اش کنار می زند و خود را میان دوک و سربازان می اندازد)
دوناسول: کارلوس تو یک شیطان هستی….
دون کارلوس: خدای من این کیست؟ دونا سول؟
دونا سول: اعلیحضرت، قلب یک اسپانیایی اصیل در بدن شما نمی تپد….
دون کارلوس: (مردد و پریشان) بانو شما مقابل شاه بسیار خشن هستید. ( خود را به دوناسول می رساند و با او به آهستگی سخن می گوید.) شما خود این جنون را بر قلب من افکندید. یک مرد می تواند با اشاره کوچکی از شما به یک شیطان یا فرشته بدل شود. بی شک زمانی که از شخصی تنفر داشته باشید او به شیطان بدل می شود. من آدم بزرگی می بودم اگر تو اراده می کردی، شاید به شیر کاسیل بدل می شدم. تو مرا با خشم خود به یک ببر درنده بدل کردی.حال این ببر در حال غرش است. بنابراین ساکت شو. ( دونا سول به او می نگرد و شاه به وی تعظیم می کند.) اگرچه من مطیع خواهم بود. (به سوی دوک باز می گردد.) پسر عمو!من به تو احترام می گذارم.تردید تو دارای ارزش هایی است. می توانی به مهمان خود وفادار باشی و به شاه بی وفا. بسیار خوب. من از گناه تو گذشتم، حال بهترین مرد هستم. در ازای عملی که انجام دادی این بانو را وثیقه بر می دارم.
دون روی گومز: همین!
دونا سول : (شوکه و هراسان ) مرا می خواهی سرورم؟
دون کارلوس: بله تورا.
دون روی گومز: مطمئنی چیزی بیشتر از من نمی خواهی؟ چه مرحمت باشکوهی! بسیار بخشنده ای ای سردار، شکنجه یک قلب یا بریدن یک سر اضافی؟جای سپاس بسیار دارد.
دون کارلوس: انتخاب کن. دونا سول یا شخص خائن. من یکی را می خواهم.
دون روی گومز: اوه…فرمانده تویی….
(دون کارلوس به سمت دونا سول رفته او را گرفته با خود می برد. اما دونا سول خود را رها می سازد و نزد دون روی گومز پناه می گیرد.)
دوناسول: سرورم مرا نجات بده. ( ناگهان می ایستد و با خود می گوید.) یا ارنانی یا سر دوک…من باید این تقدیر را بپذیرم… ( رو به شاه) بسیار خوب من می آیم.
دون کارلوس: ( با خود) به همه مقدسات که چه ترفند جالبی زدم. تو به آسانی بانوی من شدی…
(دونا سول با تامل به سمت جعبه جواهرات روی میز رفته ،خنجر را از میان جواهران برداشته و زیر لباس پنهان می کند. دون کارلوس به او نزدیک شده و دستش را برای همراهی به سمت وی می گیرد.)
دون کارلوس: چه چیز پنهان کردی؟
دوناسول: هیچ.
دون کارلوس: جواهرات گرانبها!
دوناسول: بله
دون کارلوس: ( با لبخند)خب بگذار ما هم آن را ببینیم….
دونا سول: بعدا خواهید دید. ( دستان خود را به او می دهد و آماده می شود تا با او برود. دون روی گومز که بی حرکت ایستاده و عمیق در فکر فرو رفته است باز می گردد و چند قدم بر می دارد. فریاد می زند.)
دون روی گومز: دونا سول…زمین و آسمان…دوناسول من! تو در عذاب خواهی بود و امروز بدترین روز زندگی من است. امیدوارم همین قلعه به من کمک کند و همینک بر سر همه ما ویران شود. ( او به سمت شاه می دود.) این دختر را رها کن. من جزاو هیچ کس را ندارم.
دون کارلوس: ( دست دوناسول را رها می کند.) پس زندانی ام را بده…
( دوک سرش را پایین می اندازد، به نظر می رسد از تردیدی که به آن گرفتار شده در عذاب است. سپس سرش را بلند می کند و به تابلوها می نگرد. دستان خود را مقابل تابلوها بازو بسته کرده و به التماس می گوید.)
دون روی گومز: به من و خاندانم رحم کن! ( یک گام به سمت مخفیگاه نزدیک می شود. دونا سول با دیدگانی سرشار از غم او را دنبال می کند. دوک دوباره به سمت تابلو ها باز می گردد و خطاب به آنها می گوید.) آه! چشم هایتان را ببندید.نگاه خیره شما مرا از حرکت باز می دارد.( با لکنت پیش می رود و از تابلوها دور می شود. اما ناگهان دوباره رو به شاه می کند.) به راستی خواسته شما این است؟
دون کارلوس: بله….
(دوک دستان خود را با لرزش به سمت اهرم می برد.)
دوناسول: خدای بزرگ
دون روی گومز: نه.. (خود را روی پای شاه می اندازد) بر من بیچاره رحم کن…سر مرا قطع کن…
دون کارلوس: دونا سول را می برم….
دون روی گومز: ( برمی خیزد.) او را ببر ! من افتخاراتم را لگد مال نمی کنم…
دون کارلوس: ( دستان لرزان دوناسول را می گیرد.) خدانگهدار دوک!
دون روی گومز: وداع تا زمانی که دوباره بایکدیگر رو به رو شویم….( با چشمانش دوناسول و شاه را دنبال می کند که آرام آرام خارج می شوند. سپس دسته خنجرش را