کارلوس:، گومز:، (به، جوزفا

دانلود پایان نامه
(خود را میان آنها می اندازد.) ارنانی. نه!
دون کارلوس: بیا صلح کنیم،آقا!
ارنانی: نامت چیست؟
دون کارلوس: نام تو چیست؟
ارنانی: نام من برای دیگران رازی مرگبار است. روزی که یک مرد یافت شود و بتواند زانو های مرا تا کرده و بر من فاتح شود، نامم را زیر گوشش حس خواهد کرد و البته در همان لحظه خنجرم نیز درون قلبش خواهد نشست.
دون کارلوس: نام آن مرد چیست؟
ارنانی: به تو چه ربطی دارد؟ گارد بگیر!از خودت دفاع کن!
(چکاچک شمشیرها. دون سوال از ترس روی صندلی می افتد. صدای ضربه بر در اصلی به گوش می رسد.)
دونا سول: (با هشیاری بر می خیزد.) یکی پشت در است.
(دوئل متوقف می شود. جوزفا بسیار بی تاب از میان در کوچک وارد می شود.)
ارنانی: (به جوزفا) کیست که به در می کوبد؟
دونا جوزفا: (به دو نا سول) بانوی من!اتفاقی دهشتناک رخ داده….دوک به زودی اینجا خواهند بود….
دونا سول :(دست های او را به سختی می فشارد.) دوک! پس هیچ امیدی نیست….
دونا جوزفا: (نگاهی طعنه آمیز به آنچه پیرامون دونا سول رخ می دهد می اندازد.) یا مسیح مقدس! آدم غریبه! این شمشیرها…جنگ میان شان…بسیار سرگرم کننده است…..
(دو رقیب آهسته شمشیرها را به درون قلاف باز می گردانند. دون کارلوس خود را با شنلش می پوشاند…کلاهش را تا زیر چشم پایین می کشد…. صدای در دوباره به گوش می رسد…)
ارنانی: ما چه باید بکنیم؟
(ضربه ای دیگر)
صدایی از خارج: دوناسول! در را باز کن…من هستم….
(دونا جوزفا قصد بازکردن در را دارد که ارنانی او را متوقف می کند.)
ارنانی: نه…
دونا جوزفا: (انگشت بر تسبیح خود می کشد.) ای جیمز مقدس218 مهربان! ما را از این وضعیت برهان…..
(تعداد ضربه ها به در بیشتر می شود…..)
ارنانی: ما باید پنهان شویم…( به گنجه اشاره می کند.)
دون کارلوس: نه…دوباره گنجه؟
ارنانی: (در گنجه را باز می کند.) آری…داخل شو…این گنجه می تواند از ما محافظت کند….
دون کارلوس: نه آقا…این گنجه بسیار کوچک است….
ارنانی: پس بیا از در مخفی اینجا را ترک کنیم….
دون کارلوس: شب خوش…. برو. من اینجا خواهم ماند…
ارنانی: تاوانش را نیز می پردازی… (به دوناسول) می توانم پشت در سنگر بگیرم؟
دون کارلوس: (به جوزفا) بازش کن…..
ارنانی: چه می گوید؟
دون کارلوس: گفتم بازش کن (دونا جوزفا گیج و مبهوت ایستاده است….دوباره صدای در شنیده می شود….دونا جوزفا لرزان به سمت آن می رود..)
دوناسول: سرور من که در بهشت هستی….یاری ام کن….
صحنه سوم
(همان افراد قبل در صحنه هستند.دون روی گومز دو سیلوا با لباسی سیاه و موی و ریشی سپید ، به همراه ملازمان که مشعل در دست دارند وارد می شوند)
دون روی گومز: چند مرد در این ساعت داخل اتاق برادرزاده من! نگهبانان نزدیک تر بیایید. اینجا به نور بیشتری نیاز داریم….( رو به دونا سول) به یاری روح آویلای مقدس219 اکنون حضور سه تن را در اینجا حس می کنم.دو نفر افزون بر آنچه باید باشد. ( رو به مردهای جوان) شما!شوالیه های جوان! اینجا چه می کنید؟ وقتی سید و برناردو که هر دو از بزرگان اسپانیا و جهان هستند، در کاستیل حرکت رفت و آمد داشتند،کهن سالان و زنان آسیب پذیر را که در پناه آنان بودند اکرام می کردند.آنها افرادی نیرومند بودند و خنجر و شمشیرهایشان بیش از اسباب بازی هایی که شما در اختیار دارید، از پس قلاف می درخشید.آن مردان، به ریش و موی خاکستری ادای احترام می کردند، عشق در گرو کلیسا داشته ، نمک خورده و نمکدان شکن هیچ بشری نبودند.تنها دلیل شان نیز شرافت شان در زندگی بود.آن گاه که دل در گرو زنی داشتند، بدون آنکه عفت وی را لکه دارد کنند، در درخشش روز و پیشاروی همگان درحالیکه ، شمشیر، تبرزین و یا نیزه هایشان را به رسم احترام در دست داشتند، با وی عهد زناشویی می بستند.اما این جنایت هایی که ردپای تاریکی را در خود دارند و تنها در شب سامان می یابند، اسناد شرم آوری را نشان می دهند که درآن شرافت زنی را از شوهرش می دزدند….من به شما می گویم؛ که سید و دیگر نیاکان همه ما،چنین شخصی را فاسد خوانده و او را وا می دارند که روی پایشان بیفتد. سپس با اینکه ممکن بود از اعتبارشان کم شود، اما چون متجاوز، غاصب نجابت است،با ضربت شمشیری دستش را از بازو قطع می کردند.آه چه حسرتی می کشم، زمانی که می اندیشم، روزگار چه مردانی را از گذشته با امروز تاخت زده است…چرا شما اینجا هستید؟لابد می خواهید به من بگویید ، پیرمردی هستم که می توانید او را به ریشخند بگیرید…آیا آنها به من خواهند خندید؟چه کسی در زامورا نبرد کرد؟ زمانی که من با موی سپید از کنار این اتفاق گذر کنم، آنها خواهند خندید؟ نه شما….شما نه….شما برای خنده اینجا نیستید….
ارنانی: دوک!
دون روی گومز: خاموش! شما شمشیر دارید، خنجر دارید، نیزه دارید، می توانید به شکار بروید،ضیافت و پایکوبی و مراسم بالماسکه برگزار کنید و در مسابقات ورزشی شرکت جویید. زیر هر پنجره ای که خواستید آواز بخوانید. شما شنل هایی از ابریشم بر تن دارید و پرهایی که آن را روی کلاهتان می گذارید…حال چون کودکانی که از اسباب بازی های خود دلزده می شوند، هوس بازی ای جدید کرده اید و پیرمردی را به عنوان آلت دست برگزیده اید….اما خود، این بازی را خراب کردید….حالا داستان از سر نو روایت خواهد شد و تمام دندان های تان در این روایت دوباره خرد می شود….با من بیرون بیایید….
ارنانی: دوک گرامی…!
دون روی گومز: با من بیرون بیایید…شمشیرهای خود را بکشید! ای مردان نجیب بگویید که کاری که کردید از روی هوس بود…بگویید..در خانه من یک گنج وجود دارد، وفاداری یک دختر جوان…وفاداری یک زن به همه اعضای خانواده اش…من به این دختر عشق می ورزم. سال ها پدرخوانده اش بوده ام و به زودی او حلقه ای را به دست می کند که من در دست دارم.او دربرخورد با همه مردان عفیف،پاکدامن و مقدس است. حال ببینید که چه اتفاقی افتاده است. تنها برای ساعتی خانه را ترک کردم و همین کافی بود تا دزدی از میان در به درون خانه بخزد تا شرافتم را برباید…دست پاکیزه دارید ای انسان های بی عاطفه از آلودن بانوان سرای من…شاید هم چیزی دیگر افزون بر آن طلب می کنید (او گردنبندی که نشان شوالیه گری اش است را از گردن می گشاید.) بفرمایید. بگیرید. می توانید این نشان را زیر پا له کنید. (کلاهش را از سر بر می دارد.) موهای مرا برگیرید. آن را قطعه قطعه کنید و فردا به لاف در میدان شهر بی شرمانه تر از هر عیاشی ای که تاکنون صورت گرفته بگویید که سر و موهای سپید یک مرد برجسته را به آلودگی کشیدید.
دوناسول: سرور من!
دون روی گومز: نگهبانان! چاقویم،خنجرم و تبرزینم را بیاورید…شما دو تن نیز با من بیایید.
دون کارلوس: (به جلو گام بر می دارد.) دوک…فعلا کارهای مهم تری داریم. من آمده ام تا به شما خبری بدهم. ماکسیمیلیان امپراطور آلمان مرد…(او شنلش را کنار می زند و چهره اش نمایان می شود.)
دون روی گومز: شوخی می کنی…خدای من. شاه؟!
ارنانی: (چشمانش برق می زند.) شاه اسپانیا!
دون کارلوس: بله.کارلوس شاه اسپانیا. دوک بزرگوار پس شما فهمیدید؟جد بزرگ من این جهان را ترک گفته است: من خود این تازه شنیده ام. به اینجا شتافتم تا شما را نیز در جریان قرار دهم.مجبور شدم تا ظاهر یک معشوق علاقمند به خود بگیرم.در تاریکی و قالب ناشناس به اینجا آمدم که شما مرا راهنمایی کنید. آن گاه ببنید که چه الم شنگه ای برپا کرده اید.
(دون روی گومز خدمتکارانش را با علامتی بیرون می کند. به دون کارلوس نزدیک تر می شود.درحالی که دوناسول با ترس و تعجب آن ها را می نگرد. ارنانی در حرکات آنها دقت می کند.از گوشه چشم ایشان را زیر نظر دارد.)
دون روی گومز: پس چرا در معرفی خود تا این اندازه تاخیر کردید؟
دون کارلوس: به دلیلی منطقی! من از یک رعیت خواستم که مرا تنها به اینجا برساند و این درحالی بود که شما با تمام محافظانتان به درون آمدید.چگونه می توانستم به مردان شما اعتماد کنم؟
دون روی گومز: بزرگوارا طلب عفو دارم.
دون کارلوس: ای مرد گرامی. من شما را به عنوان فرماندار برگزیدم که از شهر مراقبت کنید. حال سزاوار است تا شخصی دیگر بر شما بگمارم که مراقب رفتار شما باشد؟
دون روی گومز: طلب بخشش دارم.
دون کارلوس: کافیست.دیگر درباره اش صحبت نمی کنیم .بسیار خوب، امپراطور مرده.
دون روی گومز: پدر بزرگ بلند مرتبه شما…باور مرگش دشوار است.
دون کارلوس: به همین دلیل اکنون سراپا غم زده نزد شما هستم.
دون روی گومز: جانشین او چه کسی خواهد بود؟
دون کارلوس: شاید دوک ساکسون…یا آنکه با او در نزاع بود فرانسیس اول…شاه فرانسه.
دون روی گومز: انتخاب گران کجا یکدیگر را ملاقات می کنند؟
دون کارلوس: فکر می کنم در آیکس لا چاپلا، درون کلیسا یا در فرانکفورت….
دون روی گومز: و شاه اسپانیای ما که خداوند پاسدار روشنایی آن باد…شما به امپراطوری خود اندیشیده اید؟
دون کارلوس: بی شک!
دون روی گومز: همه چیز برای شما بر وفق مراد است!
دون کارلوس: می