کارلوس:، سول:، سانچو:، شاه

دانلود پایان نامه
می کند) آنجا هنوز خاموش است…(چشمانش بی هدف بر روشنایی ها پرسه می زند….) جاهایی روشن است که به کار من نمی آید…نکند او را نبینیم….
دون سانچو: سرورم شما اجازه دادید که آن خائن به راحتی اینجا را ترک کند؟
دون کارلوس: بلی…
دون ماتیاس: ممکن است او سردسته راهزنان بوده باشد….
دون کارلوس: شاید هم چنین بوده…
دون سانچو: نامش چه بود سرور من؟
دون کارلوس: (در حالیکه با چشمانش همه جا را می کاود.) مونزو…فرنا….(ناگهان چیزی به یاد می آورد)… ای…نامش با ای ختم می شد….
دون سانچو: ارنانی نبود؟
دون کارلوس: بلی….
دون سانچو: ارنانی….او رئیس راهزنان است…..
دون سانچو: (رو به شاه) چیز دیگری را از گفته های او به یاد می آورید؟
دون کارلوس: ( یک لحظه از پنجره ها چشم بر نمی دارد)درون آن کمد لعنتی نمی توانستم چیزی بیشتر از این بشنوم….
دون سانچو: برای چه به او اجازه دادید که برود، وقتی در دستانتان بود؟
دون کارلوس: (آرام سر بر می گرداند و به او خیره می شود) کنت مانستری مرا بازجویی می کنید؟(هر دو لرد پا پس کشیده و سکوت می کنند) درحالیکه، ذهن من را موضوعی دیگر به خود مشغول داشته است….من معشوقه ارنانی را خواهانم نه سر بریده اش را…دوستان من در تب و تاب آن دو نرگس مستم….آن دوست داشتنی ترین در جهان….آن دو آینه….آن دو اشعه نورانی…..آن دو شمعدان….من از پچپچه آنها چیز زیادی نفهمیدم جز همین چند واژه: :” نیمه شب فردا بیا…” همین چند واژه مرا کفایت می کند….چنین نیست؟ وقتی این راهزن دلربا با مردگان وقت می گذراند و در قبر ماوا می گیرد ، من آهسته آهسته کبوترش را می ربایم….
دون ریکاردو: شهنشاها….بازی را کامل کنید. با مرگ کرکس، کبوتر را به دام افکنید….
دون کارلوس: (به دون ریکاردو) پیشنهاد خوبی است کنت….ذهن شما چابک است….
دون ریکاردو: (تا کمر تعظیم می کند…) بله؟بنده مفتخر به عنوان کنت شدم؟
دون سانچو: این یک اشتباه بود!
دون ریکاردو: (رو به دون سانچو) اما اعلیحضرت بنده را کنت خطاب کردند….
دون کارلوس: کافی است…(به دون ریکاردو) عنوانی بود که به شما اهدا کردیم…استفاده کنید…
دون ریکاردو: (دوباره تعظیم می کند.) …سپاسگزارم شهنشاها…
دون ریکاردو: (به دون ماتیاس) چه کنت جذابی!….کنت اتفاقی!…..
(شاه ناشکیبا در انتهای صحنه گام می زند و پنجره های روشن را زیر نظر دارد.دو لرد در جلوی صحنه با یکدیگر گفت و گو می کنند….)
دون ماتیاس: (به دون سانچو) شاه را چه می شود؟ ناگهان هوای یار دلربا کرده است؟
دون سانچو: (با چشم دون ریکاردو را می کاود که در گوشه صحنه خارج از دید آنها قرار دارد) ابتدا به آن دوشیزه لقب کنتس می دهد..سپس بانو در انتظار می ماند و زمانیکه شاه از او صاحب پسر شود، شاه بعدی همان پسر خواهد بود….
دون ماتیاس: حرامزاده…. کنت! مطمئن باش که این شاه نمی تواند از کنتس شاهی بیرون بکشد….
دون سانچو: او به آن زن لقب می دهد و من هم بعد تر باید به آن لقب احترام بگذارم….
دون ماتیاس: ما حرامزاده ها را در کشورهایی که فتح شده نگاه می داریم و به آنها شکوه و جلال می دهیم…به راستی کارایی آنها برای ما چیست؟
(دون کارلوس باز می گردد…)
دون کارلوس: (در حالی که به پنجره های روشن می نگرد) حال آن ها همچون دو جین چشم حسود ما را نظاره گرند…بسیار خوب! در نهایت دو نفر از اینجا خارج خواهند شد…آقایان این انتظار چقدر به درازا می انجامد؟ هیچ یک از شما می تواند کاری کند که زمان سریع تر بگذرد؟
دون سانچو: اعلیحضرت این همان چیزی است که ما از شما می خواهیم….
دون کارلوس: و همان چیزی که مردم در خانه هایشان می خواهند.. (واپسین پنجره روشن نیز به خاموشی می گراید) آخرینشان هم خاموش شد…. ( او به سمت پنجره بالکن دونا سول می گردد…همچنان خاموش است…) لعنت به شما پنجره ها، پس چه زمانی روشن خواهید شد؟ این شب چقدر تاریک است….دوناسول بیا و در این شب تیره همچون ستاره ای بدرخش… (به دون ریکاردو) شب به نیمه نرسیده است؟
دون ریکاردو: نزدیک نیمه شب هستیم….
دون کارلوس: باید پیش از اینکه شخص دیگری سر برسد کار را تمام کنیم…. (پنجره اتاق دوناسول روشن شده و سایه وی بر شیشه نمایان می شود….) رفقا..یک مشعل روشن شد…سایه اش بر شیشه افتاده است…هیچ طلوعی بیش از این برای من دل انگیز نیست….باید عجله کنم…علامتی را که انتظارش را می کشد بدهید…باید سه بار دستانم را به هم بکوبم…دوستان من تا لحظه ای دیگر شما او را خواهید دید….اما تعداد زیاد ما او را خواهد ترساند….هر سه شما در تاریکی ، منتظر ارنانی بمانید…ما این دو عاشق و معشوق را میان خود تقسیم می کنیم…من بانو را می گیرم و شما آن راهزن را….
دون ریکاردو: سپاس فراوان …
دون کارلوس: اگر ارنانی آمد سریع دستگیرش کرده و با ضربه دسته شمشیر بی هوشش کنید…در حالی که او بی هوش است، من سراغ دختر می روم…زمانی دیگر یکدیگر را خواهیم دید.. به هیچ عنوان او را نکشید….او انسان شجاعی است و مرگ او مسائلی جدی پدید می آورد…
(آنها تعظیم کرده و می روند. دون کارلوس می ماند تا آنها ناپدید شوند و ضربه می زند. با دومین ضربه پنجره گشوده می شود و دونا سول بر بالکن هویدا می شود.)
صحنه دوم
دونا سول: (از بالکن) ارنانی تو هستی؟
دون کارلوس: (با خودش نجواکنان) نباید چیزی بگویم. (او بار دیگر دست هایش را به یکدیگر می کوبد.)
دونا سول: به زودی پایین می آیم….
(او پنجره را می بندد.چراغ را خاموش می کند. لحظاتی بعد، در کوچک باز می شود،او با عجله درحالی که فانوسی در دست دارد و شنلی بر دوش خارج می شود.)
دونا سول: ارنانی! (دون کارلوس کلاهش را روی صورتش می کشد. و با شتاب به سوی او حرکت می کند.)
این گام های او نیست. (دونا سول باز می گردد. دون کارلوس با عجله خود را به دونا سول رسانده و بازوانش را می گیرد.)
دون کارلوس: دونا سول!
دونا سول: صدا، هم آوای او نیست… چه تاسف بار…
دون کارلوس: چگونه نوای دل انگیزی را طلب می کنید؟ تنها یک عاشق برای شما وجود دارد و آن شخص هم جز شاه کسی نیست….
دونا سول: شاه!
دون کارلوس: آرزویی،درخواستی…ملک پادشاهی به راستی از آن شماست…. مردی که شما خوشکامی را از او دریغ می دارید…کارلوس غلام شماست…
دونا سول(تلاش می کند خود را برهاند): ارنانی به فریادم برس!
دون کارلوس: شما به اشتباه دچار هراس شده اید….یک راهزن در مقابل شما نیست…من شاه هستم…..
دونا سول: خیر شما راهزن هستید….شرم نمی کنید؟ من از این حرکت شما به شرم آمدم…آیا یک چنین رفتاری از شاهی که دائم لاف می زند قابل باور است؟ شبانه بیایید و زنی را به زور در اختیار گیرید؟راهزن من هزاران بار بر شما ارجح است….اگر یک انسان از روز ازل برتر آفریده می شد و خداوند بر اساس شایستگی های قلبی به انسان ها درجه اعطا می کرد، ممکن بود هم اکنون او شاه می بود و شما جنایتکار…..
دون کارلوس: (می کوشد او را با خود بکشد) خانم…
دونا سول: فراموش کرده اید پدر من یک کنت بوده است…
دون کارلوس: من هم می خواهم از شما یک دوشس بسازم…
دونا سول: (او را هل می دهد) خجالت بکشید! (او چند گام پس می رو ) هیچ چیز نمی تواند میان ما رخ دهد، دون کارلوس. پدر سال خورده من خونش را در راه شما اعطا کرد…من یک زن متشخص هستم که برآمده از آن خون پر غرورم… از اینکه صیغه شما شوم برترم و از اینکه در جایگاه عروس قرار گیرم فروتر…
دون کارلوس: شاهدخت!
دونا سول: بروید و برای بازی های عاشقانه خود به دخترهای معمولی پیشنهاد بدهید شاه کارلوس….وگرنه، اگر بخواهید جرات کنید و با من رفتارهای شرمگینانه داشته باشید می توانم کاملا روشن به شما نشان بدهم که من هم می توانم یک شاهدخت باشم و هم یک زن معمولی…..
دون کارلوس: بیایید تا نام و تخت من را هم با یکدیگر تقسیم کنیم.بیایید شما لیاقت دارید که یک ملکه و همسر صاحب این تاج و تخت باشید….
دونا سول: نه. این یک خیال است. با این حال شوکت شما….اجازه بدهید صادقانه با شما سخن بگویم…انتخاب من شما نیستید… من دوست دارم که با ارنانی آواره شوم…او شاه من است….دوست دارم با او بیرون از هر جهانی و قانونی در گرسنگی و تشنگی زندگی کنم؛ در حالیکه دائم مهاجرت می کنیم و تحت تعقیب هستیم….ترجیح می دهم در تقدیر روز به روزش با او سهیم شوم…تنهایی هایش را با خود قسمت کنم…جنگ هایش،تبعیدش، اندوهش ، قدرت مندی اش و هراس هایش را…من این همه را بیشتر دوست می دارم تا اینکه برای هر امپراطوری یک ملکه باشم….
دون کارلوس: او به راستی چه انسان خوشبختی است….
دونا سول: او یک تبعیدی بیچاره است…
دون کارلوس: با این حال بسیار خوشبخت است….زیرا معشوق است…اما من تنها هستم…فرشته ای که تنها با سایه اش گام می زند…آیا شما از من نفرت دارید؟
دونا سول: من عاشق شما نیستم…
دون کارلوس: (او را با خشونت می گیرد.) با این حال تو به من