مولانا، لطف، دستار، قصیده

دانلود پایان نامه
ر بست، وی رنجور دل و فرقت زده و از عیش بری شده پایان عمر را چنانکه از آخرین ابیات قصیده آشکارست در پریشان حالی گذراند و این معنی چنانکه از اشارات دولتشاه و سایر تذکره نویسانی که به اواخر ایام حیاتش آشنا بودند، نیز به خوبی بر میآید. (صفا، 1364: 206-201)
لطف الله شاعری است قصیده گوی و در این نوع از شعر توانا و جانشین قصیده سرایان بزرگ خراسان است5 با تفاوتهایی که نتیجهی گذشت ایام و تحولات تدریجی زبان میتواند بود. اگر قصاید او را با قصاید ابن یمین مقایسه کنیم آنها را در بیان به هم بسیار نزدیک مییابیم، و او هم مانند آن استاد مقدم و مشوق خود در قصاید سخنی سهل و روان دارد که خلاف قصیده گویان قرن هفتم و هشتم و متابعان خاقانی و سلمان از بلای تکلفات و تصنعات دور است چنانکه او خود را برای ساختن اشعار مصنوع و قصائدی که حاوی صنایع گوناگون و منشاء استخراج ابیات به اوزان جدید و امثال این تکلفها باشد به رنج نمیافکند بلکه همیشه به شیوهی فصحای خراسان سخن را روان و مقرون به کمال فخامت میآورد و در سرودن انواع شعر تواناست.(صفا، 1364: 212-211)
دولتشاه سمرقندی در تذکره الشعرا به تفضیل درباره لطف الله نیشابوری سخن گفته و مینویسد:
ذکر مفخر الفضلاء مولانا لطف الله نیشابوری نوّر الله مضجعه:
مرد دانشمند و فاضل بوده و در سخنوری در زمان خود نظیر نداشته و صنایع شعر را از استادان کم کسی چون او رعایت نموده و او در همه انواع سخنوری کامل است. گویند که مولانا لطف الله از ولایت نصیبی داشته و به کار دنیا کم التفات بودی و از این سبب است که گویند مولانا ضعیف طالع بوده است و هر آیینه هر کس از دنیا معرض باشد دنیا نیز از وی رویگردان خواهد بود. چنانکه یحیی بن معاذ رازی – قدس سرّه العزیز – فرموده است که از دنیا منصفتری ندیدهام تا بدو مشغولی او نیز به تو مشغول است؛ چون تو ترک او کردی، او نیز ترک تو میکند و در این باب شیخ سنایی میفرماید: … و از ثقات استماع افتاده، جمعی که با مولانا صحبت داشتهاند، برآنند که آنچه از مولانا نقل کردهاند از ضعف طالع او، بیان واقع است، از آن جمله عالم ربانی معزّ الدین طاهر نیشابوری – رحمه الله علیه – که از اکابر علما اولیاست و همگنان را بر سخن ایشان اعتمادست فرمودهاندکه، با مولانا لطف الله شریک درس بودیم. روزی در قریه قوشنقان [فوشنجان حالیه] نیشابور با مولانا به باغی رفتیم تا جامه شوییم. مولانا دستار نو سابوری داشت. چون جامهها شسته شد، دستار مولانا را بر آفتاب انداختیم تا خشک شود. در اثنای این حال به قدرت رب العالمین، گردبادی پیدا شد و دستار مولانا را ربود و به هوا برد و خاک در چشمهای ما ریخت. چون چشم باز کردیم، دستار مولانا را دیدیم که باد نزدیک به کره هوا برده بود و بعد از آن از چشم ما ناپدید شد و ندیدیم که کجا انداخت دستار مولانا را. من با مولانا گفتم: عجب حالی دست داد. مولانا گفت: یک نوبت دیگر بدین نوع دستار مرا باد برده، به حسب الحال این دو قطعه مولانا راست:
طالعی دارم آن که از پی آب گر روم سوی بحر، برّ گردد
ور به دوزخ روم پی آتش آتش از یخ فسرده تر گردد
ور ز کوه التماس سنگ کنم سنگ نایاب چون گهر گردد
ور به دشت از برای خاک روم خاک آنجا به نرخ زر گردد
ور سلامی برم به نزد کسی هر دو گوشش به حکم کر گردد
اسپ تازی اگر سوار شوم زیر رانم روان چو خر گردد
این چنین حادثات پیش آید هر که را روزگار برگردد
با همه، شکر نیز باید گفت که مبادا از این بتر گردد

مطلب مرتبط :   پایان نامه ارشد درباره میزان تحصیلات و فرزندان متأهل

رباعی
فریاد ز دست فلک بی سر و بن کاندر بر من نه نو بماند نه کهن
با این همه هیچ نارم گفتن گر زین بترم کند که گوید که مکن6
خصومت فلک با ارباب فضل نه امروزیست، بلکه این حال، حالت مستمر و پیشه اوست. شیخ آذری –علیه الرحمه– در جواهر الاسرار میگوید که به اعتقاد من، این رباعی که مولانا لطف الله در مراعات نظیر گفته، ممتنع الجواب است، لله درّ قائله:
گل داد پریر درع فیروزه به باد دی جوشن لعل لاله بر خاک افتاد
داد آب چمن خنجر مینا امروز یاقوت سنان آتش نیلوفر داد
چهل روز و چهار سلاح و چهار زنگ و چهار جوهر و چهار عنصر و چهار گل رعایت نموده. گویند که مولانا نسیمی را بدین رباعی امتحان کردند. مدت یک سال درین سعی کرد و نتوانست گفتن. آخر به عجز اعتراف کرد.
و هم مولانا راست این رباعی مقبول:
در مرو پریر لاله آتش انگیخت دی نیلوفر به بلخ در آب گریخت
در خاک نشابور گل امروز شکفت فردا به هری باد سمن خواهد بیخت
و مولانا لطف الله را قصاید غرّاست در مناقب نبیّ و ولیّ و ائمه معصومین علهیم السلام:
بناز عقل و دین و دل به مهر سرور غالب امیر المؤمنین حیدر علی بن ابی طالب
و این قصیده در مذمت دنیا میگوید، اما بسی نیکو میگوید:
بنازد عقل و دین و دل به مهر سرور غالب امیر المؤمنین حیدر علی بن ابی طالب
(جمعاً 28 بیت)
و ظهور مولانا لطف الله در روزگار خاقان کبیر، صاحب قران عالی، قطب دایره سلطنت، امر تیمور گورکان – انار الله برهانه – بود و به مدح پادشاه زادهی محترم امیرانشاه بن تیمور گورکان قصاید غرا دارد و از آن جمله، مطلع ترجیعی این است:
وقت سحر زدند چو مرغان به چنگ چنگ بنما به روز کین به جوانان جنگ جنگ
و در این قصیده داد سخنوری میدهد. و امیرانشاه میرزا او را رعایت کردی و زر دادی و مولانا به اندک فرصتی آن مال را برانداختی و به فلاکت میگردیدید. و در آخر عمر و نهایت پیری، مولانا از شهر نیشابور به دیه اسفریس که به قدم گاه امام رضا – علیه التحیه و الثناء – مشهور است، نقل فرمود و باغی داشت در آنجا به سر میبرد و با مردم کم اختلاط کردی. روزی جمعی از عزیزان به زیارت مولانا رفتند؛ دیدند که در حجرهی مولانا بسته است. چندان که در زدند؛ کسی جواب نداد. گمان بردند که مولانا به عمد جواب نمیدهد. یکی از ن مردم به سَرِ سرای برآمد، دید که مولانا سر به سجده نهاده. فرود آمد و در سرا بگشود تا عزیزان درآمدند و مولانا سر نمیداشت. شخصی سر مولانا را برداشت، دید که مرغ روح بزرگوارش از فقس بدن پرواز کرده، یاران چون باران اشک خونین در فراق آن درّ دریای وحدت ریختند و مولانا را بعد از شرایط اسلام، در قدمگاه امام معصوم رضا –علیه السلام– دفن کردند و در دست مبارک مولانا این رباعی در کاغذی نوشته یافتند:
دی شب ز سر صدق و صفای دل من در میکده آن روح فزای دل من
جامی به من آورد که بستان و بنوش گفتم نخورم، گفت برای دل من
و کان ذلک فی شهور سنه عشر و ثمانمائه. و مولانا به نهایت پیری رسیده. (سمرقندی، 1382: 321-137)
تقی الدین کاشی هم به مقامات لطف الله در سلوک اشارهیی دارد و سرانجام سخن را به اینجا میکشاند که «لاجرم بسیاری از طوایف امم او را از جملهی اولیا میدانند و جمعی کثیر از خواص اکابر عالم وی را از زبدهی عرفا میخوانند از آن جمله آوردهاند که مدﺓ العمر به کار دنیا التفات ننمود و دایم الاوقات به وظایف طاعات و عبادات قیام و اقدام میفرمود و گاهی که به نظم اشتغال میساخت به جز نعت و منقبت حضرت خیرالمرسلین و امام المتقین پیرامن خاطر نمیگذاشت»
همهی اشارات دولتشاه و تقی الدین دربارهی مقامات بلند روحانی و ترک دنیا و اعراض از شاعری جز برای نعت و منقبت، چنانکه تاکنون از مطالعه در احوال شاعر برآمده دور از حقیقت مینماید مگر آنکه آنها را مربوط به چند سال اخیر از ادوران زندگانی او بدانیم.
اما سخن از «ضعف طالع» و «عدم مساعدت بخت و زبونی طالع» او با توضیحات مشروحی که دولتشاه و دیگر تذکره نویسان نوشتهاند شاید نتیجهی شکایات خود شاعر از بدی طلع و نامساعدی بخت باشد و از اینگونه افسانه سازیها دربارهی شاعران به مناسبت بعضی از ابیات آنها در قرون اخیر کم نیست.
مطلب تازهیی که تقی الدین بر سخنان پیشین میافزاید داستان عشق مولاناست به خباز پسری، که از قبیل ماجراهای عشقی است که او برای همهی شاعران تراشیده و مطلقا شایستگی ذکر ندارد و عجب آنست که تقی الدین این داستان را با داستان «ضعف طالع» لطف الله آمیخته و بدان شکل خاصی بخشیده و سرانجام گفته است که: مولانا لطف الله را بعد از آن واقعه جذبهیی رسید و یکبارگی از دنیا و اهل دنیا معرض گردید چنانچه بعضی اوقات سروپا برهنه گردیدی و کودکان در عقب وی دویدندی و او ایشان را دشنام دادی، و سبب آن بوده که مولانا رویی به غایت مدور داشته مانند بارس هر که بوف یوز میگفتند. مولانا بی طاقت میشده و دشنام میداده و اضطراب بسیار میکرده…»
معلوم نیست کسی که او را جذبهیی رسیده و از دنیا و مافیها اعراض کرده بود چگونه عمر را تا چندی پیش از مرگ به مداحی سلاطین و عرض هنر خویش در راه کسب زخارف دنیوی گذرانده، و آنکه سروپا برهنه در کوی

مطلب مرتبط :   دانلود مقاله با موضوع سازمان بهداشت جهانی و دانشگاه علوم پزشکی