معرفتی، باورنده، باورهای، فضایل

دانلود پایان نامه
رفتار معرفتی نیز از طریق تشخیص شیوه های باورآوری و اندیشه ورزیِ الگوهای معرفتی شکل می گیرد. در اینجا است که زگزبسکی بار دیگر نظریه ی ارجاع مستقیم را به میان می آورد. در فصل پیش، نحوه ی استفاده ی او از این نظریه در اخلاق شناسی آمد. در اینجا، کافی است تناظری بین کاربرد آن نظریه در اخلاق و کاربرد آن در معرفت شناسی برقرار کنیم. همان طور که در آنجا مشاهده و روایت می توانست به نحو ماتأخّر اوصاف اخلاقیِ الگو و شیوه های عملِ او را برملا کند، در اینجا نیز مشاهده ی رفتار معرفتی و روایت چگونگی آن در باورآوری، حفظ یا وازدن باورها و تنظیم آن ها به نزد الگوی معرفت ثمربخش است. زگزبسکی بر آن است که نظریه ی فضیلت دقیقاً در همین جا ارزش خود را در به دست دادن شرحی غنی از انگیزه ها و ملکات فاعل معرفت، به جای توجه مفهومیِ صرف به قواعد باورآوری، نشان می دهد. البته تردیدی نیست که تصور و فهم باورنده از الگوهای معرفت، همچون الگوهای اخلاق، قابل بازنگری و اصلاح است. تأمل بیشتر برخی الگوها را از فهرست الگوهای تحسین برانگیز خارج و برخی دیگر را وارد آن می کند. با این حال، عاطفه ی تحسین نسبت به یک الگوی معرفتی به طور کلّی قابل اعتماد است.658
الگوی معرفتی نشان می دهد که باورنده باید کدام غایات و ارزش های معرفتی را در نظر داشته باشد، تأثیر عواطف را بر ساحت شناختی وجود خود چگونه تنظیم کند، در درون اجتماع معرفتی چه نسبتی بین خود و دیگری برقرار کند و فاعلان معرفت را در خارج از اجتماع معرفتی خود چگونه بنگرد. او، همچنین، به باورنده می آموزد که در چه زمینه هایی سخت گیری معرفتی بیشتری داشته باشد و کجا شیوه های باورآوری سهل گیرانه تری برگیرد. به این ترتیب، الگوی معرفت شیوه ی تلفیق و تنظیم زمینه گرایی و مطلق گرایی معرفتی را نیز می آموزد. برای نمونه، در مثال کلیفورد، صاحب کشتی خطای معرفتی بزرگی مرتکب شده چون ارزش جان مسافران را از سرِ تنبلیِ فکری، به کلّی نادیده گرفته است. خطای او، برخلاف دعوی کلیفورد، کمتر بود اگر کشتی به جای حمل مسافر، در حال حمل کالا یا خالی از مسافر بود. آنچه افعال عقلانیِ الگوی معرفتی را به راهنمایی برای باورنده در نظر به ارزش های معرفتی، شکل دهی به ساختار توجیه، انسجام باورها و شیوه ی توجه به قراین و سیاق معرفت بدل می کند آراستگی او به فضایل عقلانی، به ویژه فضیلت مرتبه ی بالای حکمت، است.659 رفتار معرفتی او محکی برای رفتار معرفتی باورنده است چون فرض بر این است که به رغم استقلال صدق از عقلانیت، رفتار عقلانی صدق رسان است و این رفتار همان است که ما در الگوهای معرفت می یابیم:
“رفتار الگوها محکی برای هم رفتار معرفتی خوب و هم صدق است. ما، چون چاره ی دیگری نداریم، فرض می گیریم که صدق به صورت کلی منطبق است با آنچه “ما” می اندیشیم وقتی از هنجارهایی استفاده می کنیم که “ما” تصدیق می کنیم آنگاه که در حال تأمل ایم و فرصت شنیدن دیگرانی را داریم که می توانند خطاهای گوناگون مان را نشان می دهند… هرچه به لحاظ معرفتی فضیلتمندتر می شویم، به تدریج ارزیابی معرفتی مان را از افراد پیرامون مان، از جمله در برخی موارد، هویت الگوها، اصلاح می کنیم. اما ما حتی در این هنگام هم نقطه ی ارجاعی نهایی در دست نداریم که بر اساس آن، درباره ی رفتار معرفتی خوب و کامیابی باورهای به دست آمده از چنین رفتاری داوری کنیم جز با ارجاع به الگوها. ممکن است عقلانیت، حتی در بالاترین مراتب آن، با صدق منطبق نباشد اما بهترین راهنمای ما به صدق تقارب باور در بین الگوها است”.660
با این حال، تعاریف الگوگرایانه ی زگزبسکی از مفاهیم معرفتی انتقادبرانگیز بوده اند. ونویگ بر آن است که پذیرفتن تعاریف عرضه شده از مفاهیم معرفتی مستلزم نادیده گرفتن موقعیت باورنده است. به نظر او، اولاً، مشخص نیست که بتوان موقعیت و شیوه ی باورآوری شخص فضیلتمندِ فرضی را دریافت. ثانیاً، آنچه مبنایی برای توجیه باور فراهم می کند، موقعیتی است که باورنده خود در آن است نه فهمی مبهم از اینکه اگر واجد فضیلت بود یا اگر به فرض، شخصی فضیلتمند را در جای خود می دید، چگونه باور می کرد. فهم باورنده از موقعیت خود ویژگی اساسی وضعیت معرفتی خود او است. در نتیجه، پیوند بین موقعیت باورنده و موقعیت شخص فضیلتمندِ فرضی سست تر از آن است که بتواند مبنایی برای توجیه باورهای باورنده باشد.661 نظیر همین اشکال را کورنبلیت نیز طرح کرده و بر آن است که اندیشه ی زگزبسکی بیش از اندازه مفهوم توجیه را به ابهام می افکند و می توان بر مبنای آن، احکامی مختلف را درباره ی وضعیت معرفتی یک باور صادر کرد، به ویژه آنکه مشخص نیست یک فعل عقلانی را چگونه می توان در ذیل یک فضیلت خاص، و نه فضیلتی دیگر، گنجاند. این اشکال آنگاه مهم تر می نُماید که امکان تعارض فضایل را در نظر آوریم. بدین ترتیب، کورنبلیت می گوید:
“من در اینجا نگران آن ام که این نظریه اساساً هیچ قیدی در ارزیابی معرفتی عرضه نکند و به علاوه، راهنمایی برای فاعل معرفتیِ مسئولی ارائه نکند که در پی توصیه ای در مورد شیوه ی تحقیق خود است”.662
در پاسخ به انتقاد ونویگ، اولاً، می توان گفت خودِ برین باورنده نیز می تواند با فراروی از وضعیت فعلی و آراستگی به فضایل عقلانی شأنی برای ارزیابی معرفتی خود بیابد. این وضعیت به ویژه آنگاه اهمیت می یابد که باورنده به مسئله ای توجه دارد که مقتضی واکنش عاطفی او در موقعیتی خاص و منحصربه فرد است و به نظر می رسد دیگری نمی تواند فهم مناسبی از آن داشته باشد. همچون موقعیت اخلاقی متناظر، در اینجا، توجه به “ناظر آرمانی” نمی تواند آن گونه متناسب باشد که “فاعل آرمانی”663 در درون موقعیت می تواند مسئله را بررسد.664 اما نکته در اینجا است که فاعل آرمانی خود در فرارَوی از وضعیت متعارف و آراستگی به فضایل عقلانی زیر نفوذ الگوهای معرفت بوده است. ثانیاً، زگزبسکی خود می گوید تلقّی ونویگ توجیه را برحسب باورهای هر باورنده نسبی می سازد. معقول است که تصور کنیم توجیه یک باور وابسته به دیگر باورهای باورنده است و از این نظر، مربوط به او است اما این شرط با تعریف زگزبسکی از باور موجه ناسازگار نیست. سخن او آن است که می توان فرض کرد شخصی فضیلتمند وارد موقعیت معرفتیِ باورنده می شود یا باورنده منِ فضیلتمندِ خود را در آن موقعیت ترسیم می کند و آنگاه نسبت به موجه بودن باور خود می اندیشد. فرض بر آن است که در این شرایط، منِ فضیلتمندِ باورنده یا حکیمِ مفروض واجد همه ی باورهای واقعی او است اما نه به صورتی دست نخورده:
“پس، زمینه ی معرفتی ]اولاً،[ باید شامل همه ی آن باورهای باورنده باشد که حکیم یا حکما می توانند باور داشته باشند، ]ثانیاً،[ باید هر یک از باورهای باورنده را که حکیم نمی تواند داشته باشد کنار نهد و ]ثالثاً،[ باید هر باوری را در بر بگیرد که حکیم می تواند داشته باشد و باورنده آن را ندارد. در موارد متعارف، گرچه نه در همه ی موارد، باورهای قِسم نخست بیشترین حجم باورها را شامل می شود. بنابراین، باور باورنده در پرتو باورهایی ارزیابی می شود که چندان از باورهای فعلی او دور نیست”.665
نتیجه آن است که برخلاف تصور ونویگ، ارتباط دو موقعیت معرفتی آن قدر نزدیک هست که بتوان موقعیت اخیر را مبنای ارزیابی موجه بودن باور در موقعیت پیشین شمرد.666 در مورد انتقاد کورنبلیت، زگزبسکی ابهام موجود در نظریه را می پذیرد اما بر آن است که این ابهام در مورد فضایل تا حدی پذیرفته است چون فضایل در سیاق های مختلف و درباره ی موضوعات مختلف به کار می روند. اگر یک مبتدی نیازمند احتیاطی بسیار است، همین میزان از احتیاط برای یک کارشناس غیرضروری و نامطلوب است. از قضا، حکیم همان شخصی است که میزان انعطاف لازم و توان سازگار ساختن فضایل را در موقعیت های متفاوت دارد و بنابراین، می تواند راهنمایی را برای باور در موقعیت های معرفتیِ متفاوت عرضه کند.667
یکی از ارکان مهم تعاریف بالا فهم موقعیت است. فاعل نباید انتظار داشته باشد که بتواند بدون فهم موقعیت یا بدون توجه به واقعیات و عناصر اخلاقاً ذی ربط فعل/ باور فضیلتمندانه ای داشته باشد. در اینجا است که اهمیت مهارت های اکتسابی یا ظرفیت های طبیعی آشکار می شود. فاعل/ باورنده ای که قواعد مناسب یا فرایندهای صدق رسان را می شناسد و در تصمیم گیری های نظری و عملی خود بدان ها جایی خاص می دهد، می تواند در تحقق غایت انگیزه ی خود کامیاب تر باشد. این قواعد و فرایندها همه ی جهان اخلاقی یا عقلانیِ فاعل/ باورنده را پوشش نمی دهند و ممکن است استثناهایی نیز داشته باشند اما منابع بسیار خوبی برای دستیابی به فعل/ باور فضیلتمندانه اند و شخص حکیم به یقین آراسته به آن ها است.668
با این حال، تناظر فعل و باور ممکن است اِشکال دیگری برانگیزد. “فعل” یا “ترک فعل” تنها گزینه های پیش روی فاعل اند اما چنانکه می دانیم وضعیت ذهنی ما درباره ی یک گزاره می تواند بر سه قسم باشد: “باور آوردن”، “انکار کردن” و “تعلیق حکم”. تعلیق حکم معمولاً در شرایطی رخ می دهد که ادله ی تصدیق و انکار برای

مطلب مرتبط :