قدر خانواده ات را بدان…/ داستانک

با مردی که در حال عبور بود برخورد کردم اووه! معذرت میخوام. من هم معذرت میخوام. دقت نکردم …

ما خیلی مؤدب بودیم ، من و این ناشناس خداحافظی کردیم و به راهمون ادامه دادیم. اما در خونه با اونایی که دوستشون داریم چیجوری رفتار می کنیم؟

 

 

کمی بعد ازآنروز، در حال پختن شام بودم دخترم خیلی آروم کنارم ایستاد همینکه برگشتم به اوخوردم و تقریبا انداختمش با اخم گفتم: ”اه ! ازسرراه برو کنار”

قلب کوچکش شکست و رفت

نفهمیدم که چقدر تند حرف زدم

وقتی توی رختخوابم بیدار بودم صدای آروم خدا در درونم گفت: وقتی با یه ناشناس برخورد میکنی ، آداب عادی رو رعایت میکنی اما با بچه ای که دوستش داری بد رفتار میکنی

برو به کف آشپزخانه نگاه کن. اونجا نزدیک در، چند گل پیدا میکنی. اونا گله هایی هستن که اون برات آورده.

خودش اونا رو چیده. صورتی و زرد و آبی

آروم وایس تاده بود که سورپرایزت بکنه

هیچوقت اشکهایی که چشمهای کوچیکشو پر کرده بود ندیدی

در این لحظه احساس پستی کردم

اشکهایم سرازیر شدن. آروم رفتم و کنار تختش زانو زدم

بیدار شو کوچولو ، بیدار شو. اینا رو واسه من چیدی؟

گفتم دخترم واقعاً متاسفم از رفتاری که امروز داشتم نمیبایست اونطور سرت داد بکشم گفت: اشکالی نداره من به هر حال دوستت دارم مامان من هم دوستت دارم دخترم و گلا رو هم دوست دارم مخصوصا آبیه رو

گفت: اونا رو کنار درخت پیدا کردم ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن میدونستم دوستشون داری ، مخصوصا آبیه رو …

می دونین که اگه فردا بمیرید شرکتی که در اون کار میکنین به آسونی در ظرف یه روز واسه شما جانشینی می آورد؟

اما خونواده ای که به جا می ذارین تا آخر عمر از دست دادن شما رو احساس می کنه.

و به این فکر کنین که ما خود رو وقف کارمیکنیم و نه خونواده مون

چه سرمایه گذاری نا عاقلانه ای! اینطور فکر نمیکنید؟!

به راستی کلمه “خونواده” یعنی چه ؟

خونواده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *