عشق، سول:، گومز، عاشق

دانلود پایان نامه
است….
(فریادی از بیرون صحنه: مرگ بر راهزن. ارنانی رو به کوهگرد)
ارنانی: شمشیرت را بکش. ( به دون سول) فعلا بدرود…..
دونا سول: تو گرفتار خواسته من شدی….کجا می روی؟(به در کوچک اشاره می کند.) بیا از این سو…ما به کمک این در می توانیم اینجا را ترک کنیم.
ارنانی: دوستانم را تنها بگذارم…چه می گویی؟
دونا سول: این صدای قلب من است. (ارنانی را هل می دهد.) فراموش کردی که اگر تو بمیری من هم می میرم….
ارنانی:( دونا سول را به خود نزدیک می کند.) تنها یک بوسه!
دونا سول: همسرم.ارنانی من….سرورم…
ارنانی: ( پیشانی اش را می بوسد.) این تازه اول کار است….
دونا سول: قطعا آخرینش است…
(ارنانی می رود و دونا سول روی نیمکت می افتد. )

پرده سوم
پیرمرد
(قصر سیلوا222ا در کوه های آراگون223. تمثال های خاندان سیلوا چونان یک گالری کنار یکدیگر چیده شده اند: سرسرایی بزرگ که تمثال ها به آن شکل داده اند، قاب ها با تاج هایی متعلق به خاندان دوک ها و نشان های خانوادگی که از طلاست، بسیار چشمگیر می نماید.در پشت، یک در بزرگ که معماری گوتیک دارد. میان هر تابلو زره هایی قرار دارد که به خوبی نشانه های قرون مختلف را به نمایش می گذارد.)
صحنه نخست
(دوناسول،رنگ پریده، ناتوان، ایستاده درحالی که به یک میز تکیه داده است. دون روی گومز دو سیلوا نیز بر صندلی دوک نشان که از جنس چوب بلوط است،نشسته.)
دون روی گومز : بالاخره،امروز تا ساعتی دیگر تو باید به یک دوشس بدل شوی… تو من را در آغوش خواهی کشید… دیگر بیش از این نمی توانم قیم تو باشم. اما من برای شک بی جایی که بر تو روا داشتم عذر خواهی ای بر تو بدهکارم؟ من اشتباه کردم. می دانم. تو را شرمزده کردم و حال این گونه رنگ از رخسارت پریده است.شک های من بسیار زود برطرف شد. من نباید پیش از اینکه سخنانت را بشنوم تو را محکوم می کردم.آه که تا چه اندازه ناعادلانه قضاوت می کنیم…اشتباهات چه راحت بر باور ما می نشینند…البته آنجا، دو جوان جذاب درکنار تو بودند، با این حال من هیچ گاه نمی بایست بر چشمان خود اعتماد می کردم. عزیز دل، چه توقعی از من پیرمرد داری؟
دونا سول: شما دائم درباره آن اتفاق صحبت می کنید. چه کسی شما را بابت آن سرزنش خواهد کرد؟
دون روی گومز : خودم. من اشتباه کردم. من باید می دانستم که دوشیزه ای چون تو که قلبش سرشار از خون یک اسپانیایی اصیل است دل به چاپلوسی های مزورانه یک عاشق نمی بازد.
دونا سول: این بسیار خوب است . در مورد خون پاک رگ های من هم به درستی اشاره کردید…به زودی چیزهای تازه ای خواهیم دید.
دون روی گومز : (برمی خیزد و به سمت او می رود.) فهمیدم. یک مرد نمی تواند خود را کنترل کند،زمانی که بر تو عاشق باشد و البته کهنسال همچون من که هم عاشق تو هستم و هم سالخورده. چرا باید یک مرد حسود و ظالم باشد؟ زیرا او کهنسال است.زیرا تناسب ، زیبایی و جوانی مردان دیگر او را می ترساند و بیمناک می کند.زیرا این پیرمرد بر دیگران رشک می ورزد و از خود شرمنده است. چقدر این عشق شکننده مسخره به نظر می رسد. اما، همین عشق شورسرمستی را به قلب ما بازمی گرداند.روح را از سر نو جوان می سازد و تکیدگی جسم را فراموش می کند. گاهی تخیل می کنم چوپان جوانی را که از جایی که ما گذر کردیم، عبور می کند…آه! هم اکنون گویا نزدیک می شود، آواز می خواند و من غرق در خیال می شوم. او برای مراتع سرسبزش می خواند و من به سرسرای تاریک قصرم می اندیشم.گاهی زیر لب زمزمه می کنم ای کاش می توانستم با خرسندی هرآنچه از دارایی هایم را که دارم، از قصر گرفته تا زمین های سرسبز و رمه ای که در طول کوه به چرا مشغولند،عنوان فامیلی، نشان های افتخار، لقب و خلاصه هر چه مرا دربرگرفته و به یک شیئ بی مصرف بدل می سازد، بدهم و در ازای آن بوی کاهگلی را به دست آورم که چوپان جوان سقف خانه اش را به وسیله آن می سازد و جوانی ای را که بر چهره دارد. می دانی موهایش تیره است. چشمانش همچون چشمان تو برق می زند.ممکن است تو او را ببینی و فریاد بکشی”هی مرد جوان”و بعد کهنسالی مرا به یادآوری. من این را می دانم. من نام خاندان سیلوا را حمل می کنم،اما این به هیچ وجه کافی نیست. ذهن من دائم به سوی داستانی می رود که برایت بازگفتم. تو می بینی که چقدر عالی عشق تو را با خود حمل می کنم. من حاضرم هرآنچه دارایی دارم بدهم تا جوانی و شادابی تو را به دست بیاورم.اما این چه رویایی است. من و جوانی و شادابی؟ من بسیار زودتر از تو به سوی قبر سرازیر خواهم شد!
دوناسول: چه کسی می داند؟
دون روی گومز : حرف مرا باور کن. این جوانان مبتذل بودشان اندازه نمودشان در عشق نیست.دختری که خام شود و عشق و سرنوشت خود را به چونان مردانی بدهد، ممکن است در این راه جان خود را از دست بدهد، اما آن مردان تنها خنده ای نثارش می کنند. عشق همه آن جوجه خروس های جوان با پرهای بی رنگ و صدای بی حالشان، چونان بال هایشان می ریزد. اما خروس های پیر بهترند. صدا و رنگشان به واسطه سال ها آبدیده شده است. بال های قابل اعتمادی برای پریدن دارند و در کل شاید آن چنان هم که باید جذاب به نظر نرسند، اما بسیار مطبوع ترند. ما پیرها بهترعشق می ورزیم. شاید سنگین گام برداریم، چشمانمان کم فروغ شده باشد، شاید، چین بر جبینمان نشسته باشد، اما بدان که قلب بر اثر کبر سن چین بر نمی دارد. افسوس! زمانی که یک پیرمرد عاشق می شود باید با او صبوری کرد. زیرا قلبش جوان است و هنوز می تواند بتپد.عشق من اسباب بازی نیست که بدرخشد و بلزرزاند؛بلکه عشقی است محکم ؛ عمیق، مطمئن،حامی،دوستانه و تراشیده شده از چوب بلوط،آنچنان که تخت دوک را از آن می تراشند.بنگر که من چگونه به تو عشق می ورزم. عشق من به تو هزاران شکل دارد. همانند شخصی که عاشق به طلوع آفتاب، عاشق به گل ها،عاشق به آسمان هاست. بدان که من باید هر روز تو را ببینم؛ تو را با آن گام های باوقار و آن چهره معصوم،چشم هایی که از فرط غرور گداخته. من تو را می بینیم و از شادی بی پایانی که در روحم حس می کنم، لبخند می زنم.
دونا سول: افسوس!
دون روی گومز : آن گاه بنگر که جهان چه زیبا خواهد بود زمانی که یک مرد به سوی مرگ می رود،گام به گام و پایش در مقابل سنگ قبر سست می شود، یک زن، فرشته ای پاک، کبوتری معصوم، به او می نگرند و می گویدکه پیرمردی بی نوا بود چه خوب که از جهان رفت. تلاش او در زندگی که قلبی ارادتمند داشت تحسین آمیز و مقدس است. این قلب تا واپسین روز حیاتش می تپید بدون اینکه عشقش را بپذیرند. این قلب تنها شبیه به خود عشق بود.آه تو ممکن است همان فرشته ای باشی که در قالب یک زن،محبوب روح یک پیرمرد قابل ترحم شده است. کمکم کن بار این روزهای پایان عمر را به راحتی حمل کنم. یک دختر غمخوار و خواهری دلسوز.
دونا سول: دور از جان شما باد…شما می توانید از من هم پیشی بگیرید…جوانی تنها دلیل برای زندگی نیست. اغلب پیرها بیشتر می مانند و جوان ها زودتر می روند،پلک چشمانشان چونان می افتد که گویی سنگی درون گودال قبر باز می گردد.
دون روی گومز: چه سخنان غم انگیزی.من باید تو را سرزنش کنم، بچه جان،چنین روزی مقدس است و باید در آن شادی کرد. دارد دیر می شود. چطور تو آماده رفتن به عبادتگاه نیستی؟ بجنب. برو و آماده شو. من باید لحظات را شماره کنم. برو و لباس عروسی ات را بپوش.
دونا سول: هنوز وقت هست.
دون روی گومز: نه بیش از این…(خدمتکاری وارد می شود.) ایاکوز از ما چه می خواهد؟
خدمتکار: سرورم. یک مرد ، نمی دانم زائر است یا گدا، برای دریافت اعانه جهت یتیم خانه آمده است.
دون روی گومز: هرکه می خواهد باشد،قدمش خیر است.بگو بیاید. از بیرون چه خبر؟آنها از راهزنی که جنگل های ما را به آشوب کشانده چه می گویند؟
خدمتکار: ارنانی سقوط کرد. کار سلطان جنگل ها پایان یافت.
دونا سول: خدای من!
دون روی گومز: چه؟
خدمتکار: دسته او متلاشی شده.آنها می گویند شاه خود در پی این غائله بوده است. برای سر ارنانی هزاران سکه جایزه تعیین کرده اند. اما من شنیده ام که او مرده است.
دوناسول: (باخود) ارنانی بدون من؟!
دون روی گومز: خداراشکر. یاغی کشته شد. عزیزم حال ما باید به راستی جشن بگیریم. برو و آماده شو عشق و غرور من! شادکامی امروز ما دوچندان شد.
دوناسول: ( با خود) جامه عروسی من سیاه خواهد بود. (خارج می شود.)
دون روی گومز: (به خدمتکار) جعبه جواهرات را برای بانو بفرست،پیش تر، آنها را برایش آماده کرده ام. (او دوباره بر صندلی خود می نشیند.) می خواهم او را آراسته شبیه به مریم مقدس ببینم. من چشمان باوقار او را می خواهم و جواهراتم می تواند از او زنی زیبا بسازد. هر شخصی که به گردن او نگاهی بیندازد، بی شک به زانو خواهد افتاد.آه! مرد سائلی که از ما تقاضایی داشت بسیار منتظر ماند. بگو وارد شود و از او عذر بخواه. بجنب. (خدمتکار احترام گذاشته و خارج می شود.) نگاه داشتن طولانی مهمان کاری بس بی شرمانه است. ( ارنانی از در پشتی داخل می شود. لباس مبدل زائران را پوشیده است. دوک بر می خیزد و به استقبالش م

مطلب مرتبط :   دانلود پایان نامه ارشد با موضوع شهرستان رودبار و استان گیلان