شعر، خیال، میگوید:، شعری

دانلود پایان نامه
را عنصر ثابت شعر میدانـد و میگوید: ایماژ در شعر یک عنصر ثابت است، حوزۀ الفاظ و خصوصیات وزنی و عروضی دگرگون میشود، حتی موضوعات تغییر میکنـد، اما استعاره باقی میماند. استعاره؛ آن قانون حیاتی شعر و محک اصلی، و هم این نویسنده از درایدن نقل میکنـد که گفت: ایماژسازی به خودی خود اوج حیات شعری است و این که روبرت فراست در تعریف شعر میگوید: شعر این است که چیزی بگویی و چیزی دیگر اراده کنی، ناظر به همین جنبۀ معنویو جوهری شعر است.»(شفیعیکدکنی، 1366: 7ـ 8) «در همۀکتابهای منطق دورۀ اسلامی، شعر را «کلام مخیّل» و بنیاد شعر را «تخیّل» دانستهاند و یکی از دقیقترین بحثهای منطقیان در باب شعر، بحثی است که خواجه نصیرالدین طوسی در اساسالاقتباس آورده است و میگوید: صناعت شعر ملکهای باشد که با حصول آن بر ایقاع تخیّلاتی ـ که مبادی انفعالاتی مخصوص باشد، بر وجه مطلوب ـ قادر باشد… و در جای دیگر گوید: و نظر منطقی خاص است به تخیّل، و وزن را از آن جهت اعتبار کند که به وجهی اقتضاء تخیّل کند؛ پس شعر در عرف منطقی، کلام مخیّل است… و اصل تخیّل که منطقی را نظر بر آن است همیشه معتبر باشد، و اگر چه طرق استعمال بگردد. ابن سینا نیز همین سخن را آورده و گوید: إنَّ الشّعر هو کلامٌ مُخیَّل، مؤلفٌ مِن أقوالٍ موزونهٍ متساویهٍ و عند العرب مقفّاه… و لا نظر للمنطقی فی شیءٍ من ذلک الّا فی کونه کلامً مخیّلاً… و إنّما ینظُرُ المنطقی فی الشّعر مِن حیثُ هو مُخیَّل.»(همان: 28ـ 29)
چنان که ملاحظه میشود، در تعریف شعر با دو رویکرد مواجه هستیم: نخست توجه بیش از اندازۀ بسیاری از علمای قدیم به شکل ظاهری و ساختمان صُوَری شعر، و دوّم عنصر خیال که با توجهی که بعدها به آن معطوف میگردد، مسألۀ تقلید و محاکات را به دنبال میآورد. پیچیدگی عنصر خیال در بافت شعر و ابهامی که در معنای تقلید و محاکات نهفته است، ایجاب میکند تا به بررسی اجمالی دربارۀ آنها بپردازیم.
1ـ2. خیال
دیدگاه قدما دربارۀ ساختمان صوری شعر و اینکه هر سخنی به صرف موزون و مقفّا بودن، شعر است به این صورت در شناخت ماهیّت شعر تأثیر خود را بر جای گذاشت که (اگر چه بعدها عنصر خیال وجه غالب و علت تامّۀ شعر به حساب آمد) موجب بنیان نهادن این فرض در بسیاری از اذهان شد که اصولاً اگر وزن و قافیه در خدمت اندیشه یا ماجرایی، سوای غلیانات و جوششهای احساسی درونی شاعر قرار گرفت، بهتر مینماید که آن کلام را هر چه باشد منظوم خواند؛ زیرا گویی چنین میپنداشتند که با شعر نخواندن آن اندیشه یا ماجرایی که به رشتۀ نظم کشیده شده، حیثیّت ماهیّت شعر به چالش کشیده نمیشود و نیز پای بسیاری از مباحث متفرقهای که به منظور فهم بهتر، آنها را به رشتۀ نظم درآورده بودند از ساحت شعر قطع میشود و شعر رفته رفته به خلوص و ذات حقیقی خود نزدیکتر میگردد. این طرز تفکر دربارۀ شعر اگر چه تکلیف بسیاری از متون متفرقه را که غالباً گزارههای سخت و دیر فهم علمی بودند و فقط برای فهم و حفظ سریعتر آنها به نظم کشیده شده بودند، با شعر بودن مشخص کرد، اما چنانکه گفتیم، با وجود اینکه حتی در این زمان، عنصر خیال هم به عنوان علت تامّه و جوهر اصلی شعر در تعریف ماهیّت آن پای به میدان نهاده بود، صورت یک حکم کلی را به خود گرفت که فقط شعر را به جوششهای درونی و غلیانات احساسی اطلاق میکرد. البته در تعابیر بسیاری در متون انتقادی قدیم و جدید در پژوهشهایی که دربارۀ آثار مختلف شاعران صورت گرفته، دیده میشود که به طور مثال دربارۀ شاهنامه یا آثار داستانی نظامی، گهگاه گفته میشود: شعر فردوسی یا شعر نظامی، اما دقت در مطالعۀ این متون انتقادی، نشان میدهد که این اطلاق کلمۀ شعر به آثاری نظیر شاهنامه یا داستانهای نظامی و … جز یک عادت ناخودآگاه ذهنی که وزن و قافیه را یک اعتبار شعری میشناسد، چیز دیگری نیست، زیرا در اغلب این متـون عمدۀ تلاشها معطوف به شناخت محتوایی این آثار در چهارچوب سبکهای مربوط به آنهاست و گویی تلاش برای درک جوهر شعری آنها، ضرورتی ندارد تا بحثی دربارۀ آن شکل بگیرد. «انصافاً باید بگوییم که به نظر میرسد معدودی از منتقدان تا کنون بدان توجه داشتهاند که شعر بیش از یک نوع دارد، و این که در مورد انواع مختلف باید بر مبنای اصول مختلف داوری شود. نوعی از شعر هست که در قضاوت دربارۀ آن، اهداف آجل به طور مستقیم و به ضرورت دخیل است؛ نوعی که بخشی از ارزش آن قابل استنتاج از ارزش اهدافی استکه با آن همراه است. انواع دیگری وجود دارد که اهداف عاجل در آنها به هیچ میزانی دخالت ندارد، و باز انواع دیگـری هست که ارزش آنها ممکن است در اثر دخالت اهدافـی که ارزشی نسبتاً ناچیز دارنـد کاهش یابد.» (ریچاردز، 1388: 64) به هر حال شایسته است که به این نکتـه به خوبی توجه کنیـم که «هر آنچـه در تجربۀ شاعرانه وجود دارد از طریق آن منتقل میشود. دنیای شعر به هیچ مفهوم، واقعیتی متفاوت با بقیۀ دنیا ندارد و دارای هیچگونه قوانین خاص و ویژگیهای آنجهانی نیست. شعر از تجاربی تشکیل مییابد که دقیقاً از همان انواعی است که به طُرُق دیگر برای ما حاصل میشـود. گو این که هر شعـر، قطعهای سخت محدود از تجربه است؛قطعهای که در صورت دخالت عناصر بیگانه، کمابیش به آسانی درهم میشکند. شعر سازمانی عالیتر و ظریفتر از تجارب روزمرۀ توی خیابان و پای تپّه دارد. تُرد و شکننده است، دیگر اینکه انتقالپذیر است و اذهان متفاوت بسیاری میتوانند آن را با جزئی اختلاف نسبت به یکدیگر تجربه کنند…تفاوت آن با بسیاری تجارب دیگر که ارزشی کاملاً مشابه دارند در همین انتقالپذیری است. به همین دلایل وقتی آن را تجربه یا مبادرت به سرودنش میکنیم باید آن را از آلودگی و از تهاجمات خصایص شخصی مصون داریم. شعر را باید از شرّ اینها حفظ کنیم، و گرنه از خواندن و فهمیدن آن ناتوان خواهیم ماند و تجربۀ دیگری به جای آن خواهیم داشت.»(همان: 64) اکنون به تعریفهایی که اهل فن از خیال به عنوان جوهر و علت تامّۀ شعر ارائه کردهاند، میپردازیم.
«از نظر ادبی،کلمۀ خیال را متقدمان در معنی بسیار محدودی به کار میبردهاند و از آنجا که در موضوع مورد استعمال ایشان، بعداً کلمات دیگری جای خیال را گرفته است، به سادگی میتوان کلمۀ خیال را از آن مفهوم محدود بیرون آورد و به جای کلمۀ «ایماژ» که امروز از نظر نقد ادبی و مباحث شعری مورد نیاز فراوان است، توسعه داد… از توضیحی که صاحب کشّاف اصطلاحات الفنون آورده است دانسته میشود که قدما در کتب ادب، خیال را به معنی نوعی ایهام بهکار میبردهاند. وی میگوید: و خیال نزد شعراء آن است که ایراد الفاظ مشترک مشتمل بر دو معنی بود، یکی حقیقی، دوم مجازی و مراد مجازی باشد. و شرط آن است که مجاز، اصطلاحی باشد و یا ایراد لطیفهای و یا ضربالمثلی، و از اینها هریک مشتمل بر دو معنی باشد از جهت حقیقت و مجاز و مجاز مراد بُوَد و بر معنی حقیقی خیال رود، یعنی در یک جانب صورت معنی معاینه نماید و در طرف دوم خیال نموده شود و همان معنی مراد باشد.»(شفیعیکدکنی، 1366: 13ـ 14)
«دربارۀ تخیّل، فارابی در احصاءالعلوم میگوید: اقاویل شعریه، آنهاست که از چیزهایی ترکیب یافته باشد که مایۀ تخیّل شود، بدانگونه که چیزی را یا حالتی را از آنچه هست برتر یا فروتر نشان دهد، خواه از نظر زشتی یا بزرگواری و خواری یا چیزهای دیگر مانند آن. … و خواجه در اساسالاقتباس سخنی در همین زمینه دارد که در حقیقت ترجمهواری است از گفتار ابن سینا، آنجا که گوید: مخیّل کلامی بود که اقتضاء انفعالی کند در نفْس به بسط یا قبض یا غیر آن، بی ارادت و رویّت، خواه آن کلام مقتضی تصدیقی باشد و خواه نباشد؛ چه اقتضاء تصدیق غیر اقتضاء تخیّل بود.»(همان:32 ـ33) «خیال یا«تصویر»حاصل نوعی«تجربه» استکه اغلب با زمینهای عاطفهای همراه است و ناقدان معاصر از پیوستگی «ایماژ» و عاطفه به تفصیل سخن گفتهاند و معتقدند که هر ایماژی باید عاطفه و شوری به همراه داشته باشد… خیالها یعنی تجربههای حسّی، واسطۀ انتقال تجربههای عاطفی است؛ زیرا غم و شادی و هرگونه عاطفهای در انسان مشترک است. همهکس شاد میشود و همهکس غمگین، حیرت و شوق یا نفرت و ملال، چیزی نیست که در شاعران به صورت انحصاری وجود داشته باشد. آنها از چیزهایی سخن میگویند که دیگران نیز در آن زمینه با آنها مشترکند، اما بیداری آنها در برابر رویدادها، یعنی تجربههای ذهنی ایشان، همواره با نوعی تشخُّص و برجستگی همراه است که ما عواطف خود را در تجربههای شعری ایشان بهتر میبینیم.»(همان: 17ـ 18)
به عبارت دیگر«متخیّله قوّهای است که هم به خیال خزانۀ صورتها راه دارد و هم به حافظۀ خزانۀ معانی. متخیّله مهمترین فعّالترین حس باطنی است و در انسان قوّهای است که در خدمت عقل است و عقل به وسیلۀ آن میاندیشد و بر خلاف دیگر حواس ظاهر و باطن، حتّی هنگام خواب نیز از فعالیت باز نمیایستد و به کار خود مشغول است. متخیّله به سبب موقعیتی که دارد کارهای زیر را انجام میدهد:
1) معانی موجود در حافظه را ترکیب میکند و معانی جدید