شاه، گومز:، دوک، دون

دانلود پایان نامه
می شنوید؟ مرا ببخشید اگر این نکته با شما می گویم، مرا ببخشید اگر خشم من در این لحظه نشان می دهد که مباشر ضعیف برای شما بوده ام.
ارنانی : ( برمی خیزد) دوک؟
دون روی گومز: خاموش. ( او سه یا چهار گام آهسته به سمت تالار بر می دارد و دوباره نگاهی به تابلوهای روی دیوار می اندازد که او را در قصر سیلوا احاطه کرده اند.) ای رفتگان مقدس! نیاکان من! مردان آهنی! شما که هر آنچه در بهشت و دوزخ رخ داده را دیده اید،به من بگویید، سرورانم، بگویید:این مرد کیست؟ نه او ارنانی نیست..نه..نه…نام او یهوداست.اوه! کوشش کنید تا صحبت کنید و به من بگویید که او کیست؟ ( دست به سینه می شود.) آیا شما در تمام عمرتان چنین چیزی دیده اید؟ نه!
ارنانی: دوک بزرگوار من!
دون روی گومز: (بی حرکت رو به تابلوها) این را می بینید؟ تبهکار میل به صحبت دارد. با این همه شما بهتر از من می توانید مکنونات قلبی او را بخوانید. سخنان او را نمی شنوید. او یک خائن است. او به شما خواهد گفت که دیده من خود قصد کردم خانه ام را از خون سیراب کنم، قلب من به انتقامی نشست که از توفان او سامان یافت،انتقامی شبیه به مهمانی هفت سر232. او اقرار خواهد کرد که یک تبعیدی است. او خواهد گفت که مهمان من و شماست. پدران من، نیاکانم به من بگویید که آیا شایسته سرزنش نیستم؟ میان ما قضاوت کنید.
ارنانی: روی گومز دو سیلوا ،هر معصومی که از بهشت برخیزد و هر قلب پاکی که به گواهی دادن بیاید، همه می گویند بلندمرتبگی از آن شماست سرور من. من نزد شما اقرار می کنم که مقصرم.من هیچ نمی توانم به شما بگویم،مگر این کلام که به طور حتم گناهکارم. بله من در طلب ربودن عروس شما بودم. قصد داشتم که حجله تان را به خاک بکشم که رسوا شدم. خون و زندگی ای دارم که شما مختارید آن را از من بستانید.شمشیر خود را برق بیندازید و به هیچ وجه تعلل نکنید.
دونا سول: سرورم! گناه از من است نه او. لطفا به جای او بر من ضربت زنید…
ارنانی: دونا سول سخن مگو. لحظه بزرگی است: این زمان متعلق به من بوده و همه آن را برای خود می خواهم. پس اجازه بده با دوک سخن بگویم.آقا اطمینان دارم این واپسن واژگانی است که از لب های من شنیده می شود: سوگند یاد می کنم که گنهکارم،اما با دوناسول مهربان باش که او گناهی ندارد. این همه ماجراست من گنهکار و او پاکدامن است. مهربانی تو برای او و ضربت شمشیر و یا چاقویت از آن من باد.پس از ضربت، اگر دوست داشتی نعشم را به جاده بیفکن و زمین خانه ات را از خونم پاک کن.
دونا سول: مقصر همه اتفاقات منم و هر آنچه رخ داده از سوی من بوده، زیرا من عاشق ارنانی هستم (دون روی گومز با شنیدن این حرف نگاه تند غضبناکی بر دونا سول می افکند و شروع به حرکت می کند ،در حالی که دوناسول نیز با دوزانو روی زمین می افتد.)بله…مرا ببخش سروم.من عاشق او هستم.
دون روی گومز: تو عاشق ارنانی هستی! ( رو به ارنانی) شوکه شدم! (از بیرون نوای شیپور به گوش می رسد. خدمتکار وارد می شود.دون روی گومز رو به پادو) این صدای چیست؟
خدمتکار: شخص شاه هستند قربان. با گروهی از تیراندازان و مباشرانشان.
دونا سول: شاه. این هم آخرین زخم تقدیر است.
خدمتکار: ( رو به دوک) ایشان می خواهند بدانند که چرا دروازه ها را بسته ایم و خواستند تا آن ها را بگشاییم.
دون روی گومز: دروازه ها را برای شاه بگشایید. (خدمتکارتعظیم کرده و خارج می شود.)
دونا سول: ارنانی بازنده شد!
( دون روی گومز به سوی یکی از تابلوها می رود. آخرین از سمت چپ که دارای نقشی از خود اوست. دون روی گومز اهرمی را لمس می کند. تابلو کنار می رود و یک محل اختفا درون دیوار نمایان می شود.رو به ارنانی)
دون روی گومز: داخل اینجا شو،آقا.
ارنانی: زندگی ام متعلق به شماست سرورم.آن را تقدیم شما می کنم. همیشه برای جانفشانی آماده ام. اکنون بنده را زندانی خود بدانید.
( ارنانی به مخفیگاه می رود. دون روی گومز اهرم را لمس می کند و تابلو به محل سابق خود باز می گردد.)
خدمتکار: ( باز می گردد) شاه والامرتبه وارد می شوند.
( دوناسول به سرعت تورلباسش را بر چهره می کشد. در دولنگه سالن باز می شود. دون کارلوس در حالی که برای جنگ مجهز به نظر می رسد وارد می شود. او را مردانی موقر همراهی می کنند. افرادی که او برای لشگرش برگزیده: تبرداران،آتشداران و کمان داران.)
صحنه ششم
(دون کارلوس آرام پیش می آید. دست چپ بر قبضه شمشیر دارد و دست راستش نیز بر سینه اش است. او با خشم دوک را می نگرد. دوک به سمت شاه رفته و مقابل او تعظیم می کند. سکوت. ترس و تعلیق فضای تالار را پر کرده است.در نهایت شاه خود را به دوک می رساند و سر او را با عصبانیت بلند می کند.)
دون کارلوس: امروز چه خبر است پسر عمو؟ دروازه قصر تو بسیار محکم بسته شده است. به مقدسات سوگند داشتم فکر می کردم که خنجر تو در نیام خشکیده است. اما ظاهرا تصور من اشتباه بوده است، زیرا هم اکنون که به دیدارت آمده ام می بینم همچنان در دستانت می درخشد. (دون روی گومز قصد سخن گفتن دارد که شاه اجازه نمی دهد و خود با حرکات آمرانه ادامه می دهد.) هوای بازی های جوانی کمی دیر بر سرت افتاده است. آیا من دستار به سر دارم. فکر می کنی من یک عرب هستم ،کارلوس نیستم. جواب بده چطور جرات می کنی دروازه را بر روی من ببندی و بعد هرگاه خواستی آن را بگشایی؟
دون روی گومز: (همچنان در حالت تعظیم) والاحضرت !
دون کارلوس: (به افرادش)کلید ها را بگیرید و همه درها را کنترل کنید. ( دو افسر خارج می شوند. چند افسر دیگر نیز سربازان را در دسته های سه گانه میان شاه و درهای دیگر قرار می دهند. دون کارلوس دوباره به سمت دوک باز می گردد.) پس قصد داشتی یاغیان مرده را از سر نو زنده کنی….به خداوند سوگند، اگر شما دوک ها با من همراهی کنید، من می توانم شاه باشم.من باید به میانه کوهستان های سربه فلک کشیده بروم و با دستان و نیروهای خودم یاغیان را در پناهگاهشان نابود کنم.
دون روی گومز: ( بلند می شود.) والاحضرت! من همیشه به شما وفادار بوده ام…
دون کارلوس: ( او را مورد عتاب قرار می دهد) دوک بدون حیله گری پاسخ مرا بده، اگرنه هر یازده برج قصرت را بر سرت خراب می کنم. هنوز از میان انوار به تاریکی نشسته، یک جرقه خودنمایی می کند. رهبر یاغیان زنده است. چه کسی به او پناه داده؟ تو او را پنهان کرده ای. تو به ارنانی نابکار در این قصر پناه داده ای؟
دون روی گومز: بله چنین است…..
دون کارلوس: بسیار خوب…من سر او را او را می خواهم یا شاید هم سر تو را! می فهمی ای پسرعمو….
دون روی گومز: ( تعظیم می کند. ) جای نگرانی نیست. شما خشنود خواهید شد….
( دوناسول چهره اش را با دست می پوشاند و روی صندلی می افتد. )
دون کارلوس: ( نرم تر) آه…بهتر شد….زندانی ام را به من بده….
( دوک دست به سینه شده و سرش را پایین می اندازد و برای چند لحظه به فکر می رود. دوناسول و دون کارلوس در سکوت به او می نگرند. احساسات آن ها در این زمان متناقض با یکدیگر است. بالاخره دوک سرش را بلند می کند، به سمت دون کارلوس می رود، دست او را می گیرد و آرام به سوی قدیمی ترین نقاشی روی دیوار می برد. سمت راست گالری.)
دون روی گومز: ( تصویر را به شاه نشان می دهد.) این قدیمی ترین عضو خاندان سیلواست.جد بزرگ…ابر مرد سلسله…یک انسان غرور آفرین! دون سیلوا، در سه دوره سفیر روم بوده است. ( به سمت تمثال بعدی می رود.) این یکی دون گالسرون233 دو سیلواست…ال سیدی دیگر در تورو نزدیک والادولید234. نام نیکش او را جاودانه ساخته و هنوز بر مزارش هزاران شمع روشن می کنند.او لئون235 را از پرداخت مالیات به افرادی که آن منطقه را به زور تصاحب کرده بودند رها کرد. (به سمت دیگری می روند) دون بلاس236 کسی که خودخواسته و با احساس مسئولیت به تبعیدی تن دادکه از بی درایتی یک شاه ضعیف نشات می گرفت. ( دیگری) کریستوال237. او در جنگ اسکالونا238، شاه دون سانچو239 را وا داشت تا با پای خود فرار کند. در این حین باد شدیدی پر سفید کلاه سلطنتی او را بر زمین افکند. او فریاد زد کریستوال! کریستوال نیز آن پر را گرفت و همراه پر ،اسب خود را نیز به شاه بخشید. ( بعدی) دون جورج240. کسی که بهای آزادی رامیرز241 شاه آراگون را پرداخت و او را آزاد کرد.
دون کارلوس: (دست به سینه سر تا پای دون روی گومز را انداز برانداز می کند.) دون روی گومز، تو را به خدا قسم می دهم. مرا اینقدر متعجب نکن….من هم اکنون زندانی ام را می خواهم.
دون روی گومز: ( به سمت تابلوی دیگر می رود.) این روی گومز دو سیلواست. او را به نام سرور بزرگ جیمز مقدس می خواندند و از رده دلیرمردان بود.جوشن عظیم او در حد و اندازه انسان های امروزی نیست. او توانست از سی جنگی که در آن شرکت داشت، سیصد پرچم برگیرد.او موتریل242،آنتی کوارا243، سوئز244 و نیجر245 را برای شاه فتح کرد و آنگاه که مرد بسیار فقیر بود. والاحضرت، سلام بر آنان. ( او خودش تعظیم می کند و دستانش را می گشاید. سپس بلند شده به سوی دیگری می رود. شاه در کمال بی صبری و خشم به او گوش می دهد.)