سول:، عشق، دوک، می‌تواند

دانلود پایان نامه
و مسخ شده) او درباره ظرفیت قلب من چه فکری می کند ؟ حتی اگر تمام دنیا مردان نابکار را انسان هایی خوشنام بداند، من نمی توانستم عشق آنها را به واسطه نامشان در قلبم جای دهم.
ارنانی: من یاوه می بافتم!دوناسول اگر من جای تو بودم دیگر برایم کافی بود. دیگر خسته می شدم از یاوه بافی های این مرد دیوانه بی احساس که نمی داند چگونه می تواند احساسات خود را بیان کندو به او می گفتم برو گم شو. تو باید مرا رها کنی. و من تنها تو را حلال می کردم برای اینکه خوب و مهربان بودی و مرا از قعر تاریکی های شیطانی دوباره متولد کردی و من چیزی نداشتم جز این که روزهای تو را با تیرگی شبانه بختم سیاه کردم. این ها بسیار زیاد است. روح تو والا،خوب و پاک است. من بدم و تو چرا باید مرا تحمل کنی؟ با دوک پیر ازدواج کن. او مرد خوب و برجسته ای است. او عنوان های اولمدو226 را از مادر و آلاکالا227 را از پدر به ارث می برد. یکبار دیگر به تو می گویم، تو با او خوشحال و ثروتمند خواهی شد. می دانی تنها چیزی که من از روی سخاوت می توانم به تو هبه کنم،چه خواهد بود؟ جهازی از غم!انتخابی میان اشک و خون. تبعید،زنجیرها و مرگ؛ ترسی پایا مرا در برگفته است. آنگاه که زنی را گردنبندهای زیبا و تاج های دلربا در برگرفته است،چه غروری است همسری بخواهد به این زن،صندوقچه ای از سیاهی هبه کند! به تو می گویم، با پیرمرد وصلت کن. او شایسته توست. آخر گناهکاری من کجا و معصومیت تو کجا؟ چه کسی می تواند من و تو را کنار هم درک کند: تو زیبا و آرام، من وحشی و خطرناک، تو آرام و شکفته همچون گلی که روی می گشاید، من همچون موجی طوفان زده که هرلحظه سختی کوفتن بر صخره ای تازه را می آزماید.چه کسی می تواند بگوید که یک دست سرنوشت ما را بر هم گره زده است؟ نه! خدایی که هماره نیک مقدر می دارد،تو را برای من نیافریده است. من را حقی برگردن تو نیست. من معاف شده ام.من قلب تو را در اختیار دارم،قلبی که آن را ربوده ام.حال آن را به دست مردی می سپارم که لیاقت بیشتری دارد. آسمانیان بر عشق میان ما راضی نیستند. دروغ گفتم،آنگاه که آنچه رخ داده را سرنوشت تو خواندم.هنگامه وداع با عشق و انتقام فرارسیده است.آفتاب من رو به غروب می رود.من می روم بی ثمر، بدون اینکه هیچیک از دو آرزوی مهم زندگانی ام ، عشق و انتقام را به دست آورده باشم. باید در نفرت می سوختم تا عشق درونم زاده شود. مرا ببخش و از من بگذر. این تمام حاجت خواهی من از توست. آنها را رد مکن که در انتهای راهم. تو زندگی می کنی درحالیکه من مرده ام. من نمی خواهم تو سنگ قبر من باشی.
دونا سول: چه عشق نامطبوعی!
ارنانی: رشته کوه های آراگون! گالیس،استرامادور228! من تیره بختی ام را به هر آن که به من بپیوندد خواهم داد. من بهترین فرزندان این سرزمین را برای مقصود خود با بی رحمی تمام به خدمت گرفته ام. من ایشان را به جنگ گسیل داشتم و آنان جان خود بر این ره گذاردند. آنها از همه دلیران اسپانیا دلیر تر بودند و حال همه مرده اند. روحشان فرای جسمشان همچون دلیر مردی به نظاره ایستاده است. اگر در پیشگاه الهی چشم بگشایند، بی شک آبی آسمان چشمانشان را می نوازد. این همه آنچه بود بود که من برای پیوستن آنها به خود انجام دادم.آیا این همان تقدیری است که می خواهی در آن با من سهیم باشی؟ دونا سول دوک را از دست مده. می دانم شاه از جهنم هم بدتر است، می خواهم بگویم اگر دوک نشد، سعی کن شاه را حفظ کنی.هر کسی می تواند بهترباشد.هیچ دوستی ندارم که در فکر من باشد. همه چیز از دست رفته،حال نوبت توست که بروی. سهم من از زندگی تنهایی بیش نیست.آلودگی با من بودن را از خود دور کن.از عشق بت مساز.خودت را رها کن و از این بایت خشنود باش. می دانم که به این می اندیشی…می دانم مرا هم همچون سایر مردان، انسانی می دانی که معقول هدفشان را پایه ریزی می کنند و بعد آن را به جلو می رانند.نه من از آن انسان ها نیستم…انژی ام بسیار تحلیل رفته است.من مباشر کور و کر شده رازهای غم انگیزم با روحی که توسط تاریکی ها احاطه شده است.کجا احاطه شده ام؟ نمی توانم بگویم.حال خود را رها شده در تندبادی می بینم که با قدرتی شگرف عنان اختیار از من گرفته است. من سقوط می کنم…سقوط می کنم و از این سقوط رهایی ام نیست.همین که اراده کنم نفس بکشم و یا جرات کنم سرم را بازگردانم، صدایی ندا می دهد که “برو”.. رخنه ای که پیشارویم قرار گرفته،بسیار عمیق است و از درونش سرخی خون و آتش زبانه می کشد… درحالیکه هر چه سر راهم است درهم شکسته و مرگ آور است.پریشان انسانی است آنکه قصد نزدیکی با من کند.آه رهایم کن…از این تقدیر تلخ من بگسل…اگر همراهی با من را بخواهی بی شک خسران نصیبت می شود.
دونا سول: خدای بزرگ!
ارنانی: شیطان من بسیار ترسناک است و به هیچ معجزه کوچکی اجازه نمی دهد مرا شاد کند و تو همان شادی هستی. پس نمی توانیم با هم شریک باشیم….مردی دیگر را جست وجو کن. بهشت مرا از خود رانده است؛ حتی اگر خنده او را بر من دیدی باورکن که دروغی بیش نیست.بی شک مرا به سخره گرفته است…با دوک ازدواج کن.
دونا سول: این هنوز کفایت نمی کند. تو قلب مرا ربودی و حال آن را له می کنی.تو دیگر عاشق من نیستی….
ارنانی: تو روح من هستی…قلبم هستی….قلب سوزانی که درون مرا گرم می کند، از تو شعله می گیرد…از من متنفر نباش که ترکت می کنم،عشق من!
دونا سول: متنفر نمی شوم، اما از فراغت می میرم.
ارنانی: مرگ؟ برای که؟ برای من؟ می توانی برای یک چیز کوچک بمیری؟
دونا سول: ( اشک هایش جاری می شود.) همین که گفتم….. ( روی صندلی می افتد.)
ارنانی: ( کنارش می نشیند.) تو گریه می کنی؟ گریه می کنی؟ به خاطر آنچه گفتم؟ قصد تنبیه مرا داری؟ خواهش می کنم مرا دوباره ببخشی. می دانی چه زجری می کشم،آنگاه که قطره اشکی در چشمانت می درخشد؟ آه…همه دوستانم مرده اند.من یک احمقم.مرا ببخش. من می خواهم عاشق باشم، اما راهش را نمی دانم، اگرچه هم اکنون بسیار عمیق بر تو عاشقم. گریه نکن.این برای من برابر مرگ است. اگر همه دنیا را داشتم، همه را به تو می بخشیدم.آه که چقدر بدبختم!
دونا سول: (دستان خود را به دور گردن او حلقه می زند) اوه غرور من…شیر برجسته بیشه زارم…من عاشق تو هستم.
ارنانی: آه که عشق تا چه اندازه بلندمرتبه می بود، اگر کسی می توانست از فرط احساس بمیرد.
دونا سول: من عاشق تو هستم سرور من و تمام وجودم متعلق به توست…
ارنانی: (سرش را بر شانه های او می گذارد.) آه که چه زخم دلنشینی خواهد بود، خنجری که از سوی تو بدن من را شکاف دهد.
دونا سول: ( با خواهش) نمی ترسی خداوند تو را برای این جملات تنبیه نماید؟
ارنانی: (همچنان سر برشانه دونا سول دارد.) تو بخواه که ما را به هم پیوند دهد، اگر واقعا بخواهی چنین می شود، بعد من در مقابل او نیز خواهم ایستاد.
( آن ها چنان در آغوش یکدیگر به هم خیره شده اند که نه چیز دیگری را می بینند و نه صدایی را می شنوند.آن ها مجذوب نگاه یکدیگرند. دون روی گومز از در انتهایی وارد می شود. وی آنها را می بیند و در همان درگاه مبهوت می ایستد.)
صحنه پنجم
دون روی گومز: ( بدون آنکه از جای خود تکان بخورد، دست به سینه در درگاه ایستاده است.) پس این است سزای مهمان نوازی من ؟
دونا سول: دوک اینجاست (آن دو شوکه شده به خود می آیند.)
دون روی گومز: (همچنان بی حرکت) ای مهمان! آیا این سزای من است؟ ارنانی!سرور من،عجله کن و ببین آیا دیوارها به اندازه کافی بلند هستند، آیا دروازه محکم بسته شده است و تیرانداز درون جایگاه خود در برج نگاهبانی می دهند، بر و یک به یک آنها را نظاره کن؛ قلعه خودت است، برای خاطر ما هم که شده این کار را بکن.برو نگاهی به زرادخانه قصر بینداز و ببین جوشن مناسب تو آنجا وجود دارد، شاید وارد جنگی شویم که ما را 60 سال درگیر خود کند. ما وفاداران، بسیار از سهیم شدن در بخت خوب تو خوش وقتیم.تو این کارها را برای ما بکن ، ما هم در آینده این کارها را برای تو خواهیم کرد. ای بهشتیان! من بیش از 60 سال از خداوند عمر گرفته ام و در این دوران بیش از صدها یاغی را دیده ام قانون گریز با روح هایی سرکش، گاه خنجر خود را از غلاف خارج کرده ام، گاه نیز آن هنگام که در شهر قدم می زدم، از دیدن مردی بر چوبه دار سرخ شده ام. در این دوران جنایتکارها بسیارند ،جاعلان،خائنین، مهتران بی وجودی که زهر برای اربابانشان سرو می کنند. مردانی را دیده ام که بی صلیب و نمازگزار مرده اند. من اسفورس229 و بورگیا230 را دیده ام،لوتر231 را، اما هیچگاه انسان پستی را ندیده ام که به میزبان خود خیانت کند. من از دوران های دیگر می آیم. بنابراین بسیار تلخ است که یک پیرمرد در آستانه در خانه اش از خیانت بی حس شود و به این واسطه از او که به مرگ هم نزدیک است، قالبی تهیه شود برای مجسمه ای که قرار است بر سر مزارش بگذارند. ای بیشه نشینان و مردم کاسیل! به من بگویید که این مردان کیستند؟ ( با چشمانش به پرتر هایی اشاره می کند که در گرداگرد تالار وجود دارند.)همه شما اهالی قصر سیلوا صدای من را اکنون