سول:، دوک، عاشق، می‌خواهی

دانلود پایان نامه
: ( درحالیکه لبخند می زند.) تو چه قد بلندی داری!
ارنانی: زمان غیبت او کوتاه است….
دونا سول: ارنانی عزیزم؛ بیا درباره دوک فکر نکنیم.
ارنانی: اما ما باید به او فکر کنیم. پیرمرد عاشق توست و می خواهد با تو ازدواج کند… او چند روز پیش بود که تو را بوسید… چطور نباید درباره اش فکر کنیم؟!
دونا سول: (با خنده) این همان چیزی است که تو را ناراحت کرده؟ بوسه او بر پیشانی من تنها یک توجه پدرانه بوده است….
ارنانی: نه. آن بوسه یک عاشق بود، یک شوهر،بوسه یک مرد حسود. آه دلبندم خیلی زود تو به او تعلق خواهی داشت. آیا تو خودت این را باور داری؟ پیرمرد دیوانه زهوار درفته! او نیاز به زنی دارد تا در کنار او زندگی اش را به پایان برساند،آنگاه این روح منجمد هوس یک همسر جوان کرده است. پیرمرد دیوانه! آیا دوک نمی فهمد زمانی که با یک دست با تو ازدواج می کند، مرگ در حال ازدواج با او از دست دیگر است. او بسیار سرسرانه خودش را میان عشق ما قرار داده است، در حالی که باید اندازه های خود را به گورکن بدهد. دونا سول چه کسی این بازی را طراحی کرده است؟ من امیدوارم که تو مجبور به این کار شده باشی.
دونا سول: آنها می گویند شاه اینگونه خواسته است.
ارنانی: شاه! شاه! پدر من به دستور او بر سر چوبه دار رفت و مرد! و با اینکه از آن روز مدت ها می گذرد، کینه من نسبت به روح شاه پیر، بیوه اش ، پسرش و تمام اعضا و جوارح او همچنان تازه است. پدر من مرده است و دیگر چندان یادی از او نمی شود؛ اما زمانیکه کودک بودم با خودم عهد بستم که انتقام پدرم را از پسرشاه بستانم. کارلوس! ای شاه کاستیل! من همه جا به خاطر نفرتی که در خاندان ما بوده و هنوز هم زنده است، در جست وجوی تو بوده ام . پدران ما بدون هیچ دلسوزی و افسوسی طی 13 سال بایکدیگر در نبرد بوده اند، اکنون، با مرگ پدرانمان، هیچ چیز تغییر نکرده است. آنها در دشمنی زندگی کردند و به همین دلیل در تباهی جان سپردند، هنوز صلح میان آنها برقرار نشده است. زیرا فرزندانشان همچنان در مقابل یکدیگر ایستاده اند و بر این مبارزه پافشاری می کنند. بنابراین ای کارلوس! این تو هستی که این مسابقه شرم آور را آغاز کرده ای! این چندان هم بد نیست. من در جست و جوی تو بودم و تو خود به راه من می آیی.
دونا سول: تو مرا وحشت زده می کنی.
ارنانی: من قسم یاد کرده ام که نفرتم را همه جا با خود ببرم و باید حتی خودم را هم بترسانم. گوش کن. مردی را که آنها برای تو نامزد کرده اند، دون روی دو سیلوا دوک پسترانا از اشراف زادگان آراگون ، کنت و یکی از سیاستمداران بلندمرتبه کاستیل است. او نمی تواند به تو جوانی بدهد، محبوبه جوان من،اما او در قصرش به تو طلا و جواهرات سنگ های گران بها پیشکش می کند که می تواند تو را در میان دیگر اهالی قصر از فرق سر تا نوک پا درخشندگی بخشد. همسر دوک- دوشس- صاحب قدرت و غرور ،صاحب شوکت و ثروتی خواهد شد که می تواند رشک بسیاری از ملکه ها را برانگیزد. به هرحال آن مرد یک دوک است. در حالی که من همانند یک کودک فقیر هستم؛ من چیزی نداشتم، جز جنگل هایی که آن ها را پای پیاده گز کرده ام. من شاید آغوشی نیاز داشتم که مرا به گرمی در بربگیرد، اما اکنون این بازوان در میان خون های لخته شده خشک شده اند. شاید حقوقی دارم که اکنون زیر ردایی پیچ خورده و زیر سایه های یک چوبه دار مخوف پنهان شده است؛ به نظر نمی رسد انتظار من بیهوده باشد، شک ندارم، یک روز دوباره حقوقم از پس این همه پوشش می درخشد و آن روز زمانی خواهد بود که شمشیرم را از نیام خارج کنم. در ضمن این سپهر حسود، چیزی بیش از هوا، خورشید و آبی که به دیگران داده در اختیار من نگذارده است به من اجازه بده تو را از درگیری میان خود و دوک خلاص کنم. تو باید یکی را از میان ما انتخاب کنی. یا با دوک ازدواج می کنی یا با من می آیی.
دوناسول: با تو می آیم.
ارنانی: می خواهی در میان یاران خشن من زندگی کنی؟ آنها تبهکارانی هستند که جلاد مدت هاست نام آنها را از بر کرده است، مردانی که تیغ هایشان هیچ گاه کند و قلب هایشان هیچ گاه رئوف نمی شود، هریک از آنها زیر شلاق خون ها ریخته اند. تو می خواهی بیایی و ملکه چنین دسته ای شوی؟من هیچ گاه به تو نگفته بودم که یک تبهکارم! زمانی که من در خاک اسپانیا تعقیب می شدم، کاتالونیای پیر مرا همانند یک مادر در میان جنگلش، در میان کوه های خشن اش، در میان صخره های زمخت اش، جایی که تنها عقاب ها به پرواز در می آیند پناه داد. در میان ارتفاعات کاتولونیا، مردم موقر،فقیر و آزادش رشد کردم و بالغ شدم و فردا اگر در این هورن بنوازم، هزاران نفر از آنها به اینجا خواهند آمد…. تو می لرزی! دوباره فکر کن. آیا می خواهی به همراه من به میان درختان، برفراز تپه ها و در امتداد صخره های رودخانه ها بیایی؟ به سرزمین مردهایی که در رویاهای شما شبیه به شیطان هستند؟ و در شک و سوءظن نسبت به چشم ها، صدا ها، پاهاو خشخش برگ ها زندگی کنی ؟ بر روی علف های سخت بخوابی ، از آب چشمه بنوشی و همانند پرستار بچه هایی که در میان شب با صدای گریه بچه از خواب برمی خیزند ، با شنیدن غرش توپ ها گوش هایت کر شوند؟ آیا می خواهی همراه من یک تبهکار دربه در باشی و در این دربه دری با من به جایی برویم که پدرم رفت و نتیجه او چوبه دار بود؟
دونا سول: با تو می آیم.
ارنانی: دوک کامران و قدرتمند است و زندگی خوبی دارد. در خاندان کهن او هیچ لکه ننگی نیست. دوک می تواند هر کاری را که می خواهد انجام دهد. او تنها جسمش را به تو هدیه نمی کند، بلکه طلا، عنوان و شادی به تو ارزانی می دارد.
دونا سول: ما فردا اینجا را ترک می کنیم. ارنانی، مرا به خاطر تهور تازه ام سرزنش نکن. نمی دانم که تو شیطان یا فرشته من هستی؟ من نمی توانم بگویم، اما من بنده تو هستم. هرکجا تو بروی من هم می آیم. بمانی و بروی من متعلق به توام. چرا؟ نمی توانم بگویم. من به دیدن تو محتاجم و باید تو را در کنار داشته باشم، در تمام زمان ها. زمانی که صدای پای تو آرام آرام محو می شود، من حس می کنم که قلبم از طپش باز می ایستد؛ تو می روی و من از خود بی خود می شوم. اما همین که صدای پای معشوقم دوباره در گوشم می پیچد، دوباره زندگی را به یاد می آورم و احساس می کنم روحم از سر نو به سویم باز می گردد.
ارنانی: (او را در میان بازوان می گیرد.) عشق من!
دونا سول: پس، نیمه شب، فردا. مردان خود را پشت پنجره من بیاور و سه بار دست هایت را به هم بکوب. تو خواهی دید که من تا چه اندازه قوی و شجاع خواهم بود.
ارنانی: آیا تو هم اکنون این شرایط مرا می پذیری؟
دونا سول: سرور من، مهم نیست. من با تو خواهم آمد.
ارنانی: نه. زمانی که تو می خواهی با من همراه شوی، بی گدار به آب می زنی، تو باید بدانی چه نامی، چه رتبه ای، چه روحی، چه تقدیری در این ارنانی خشن نهفته است. توکه یک دزد را دوست می داشتی، یک تبعیدی را نیز می خواهی؟
دون کارلوس:(در گنجه را با صدای ناخوش آیندی می گشاید.) آیا تو نمی خواهی به داستان سرایی هایت برای این خانم پایان دهی؟ فکر می کنی بودن در این کمد برای من لذت بخش است؟
(ارنانی متعجب بر می گردد. دونا سوال فریاد کشان به آغوش ارنانی می پرد. او با ترس به دون کارلوس می نگرد.)
ارنانی: (دستانش بر قبضه شمشیرش) این مرد کیست؟
دونا سول: خدای من. کمک کمک. نگهبانان.
ارنانی: دونا سوال آرام باش. هم اکنون چشم های حسود بر می خیزند. آنگاه که من با تو هستم، خواهش می کنم، هر اتفاقی افتاد، هیچ کس را به کمک نخوان، من به تو کمک خواهم کرد( به سمت دون کارلوس) تو آنجا چه می کنی؟
دون کارلوس: به سختی می توانم ادعا کنم که برای تاخت به جنگل رفته بودم.
ارنانی: زمانی که یک انسان بعد از رنجاندن کسی لطیفه می گوید، تنها بازماندگانش از شنیدن این لطیفه لذت خواهند برد.
دون کارلوس: پیاده شوید تا با هم گز کنیم. آقا، بگذار صادقانه با هم سخن بگوییم. تو عاشق این بانو هستی؛ تو می آیی تا چشمانت را هر شب در چشمان او ببینی: بسیار خوب. من هم عاشق او هستم، من می دیدم تو اغلب از پنجره وارد می شوی، درحالیکه من دم در ایستاده ام.
ارنانی: قسم می خورم که تو، باید کنار بروی تا من وارد شوم.
دون کارلوس: خواهیم دید. بنابراین پس، من هم عشقم را به این خانم ابراز می کنم. بیا او را قسمت کنیم، موافقی؟ من برخی خوبی ها درون روح او دیده ام؛عشق،مهربانی و احساساتی بسیار ظریف، که فکر می کنم می تواند برای دو عاشق نیز کفایت کند. بنابراین امشب، فکرکردم کار را یکسره کنم. اما درباره تو اشتباه کردم و غافلگیر شدم. من در کمد پنهان شده بودم و به سخنان شما گوش می دادم ، می بینی چقدر با تو صادقم. اما در این سوراخ به سختی می شنیدم و نزدیک بود خفه شوم. علاوه بر آن، جلیقه ام217 بدجور مچاله شده بود،؛ بیرون آمدم.
ارنانی: خنجر من هم در جای خود بسیار بی قرار است و آرزومند برای بیرون آمدن.
دون کارلوس: (نبرد را تصدیق می کند.) هر طور شما می خواهید، آقا.
ارنانی: (شمشیرش را می کشد.) گارد بگیر!
(دون کارلوس شمشیرش را می کشد.)
دونا سول: