بیت:، لعل، دل، عنبر

دانلود پایان نامه
پیوسته یا اینکه خودسرانه به غارت ولایت دست گشودند؛ … و اما خود غزان به دلیل پراکندگی و تفرق میان آنها، و تراز پایین تربیت سیاسی و اجتماعیشان به رغم پیروزیهایی که به دست آورده بودند، بر سر راه تشکیل حکومت محلی در خراسان از سوی آنها مانع ایجاد میکرد. از اینرو بود که غزان با مهاجمان سلجوقی کمابیش یک قرن پیش رقابت و همچشمی نکردند، به همین علت است که راوندی میگوید آنها اسباب جهانگیری و جهانداری داشتند، اما فاقد قواعد عدل و داد بودند که برای تأسیس دولت لازم است. …در اواخر اسارت سه سالهی سنجر، تفرق و پراکندگی غزان بیشتر مشخص گردید. سپس در سال 551ق/1156م. گروهی از غران اغوا گردیدند و سنجر موفق شد به ترمذ و مرو بگریزد. یک سال بعد سنجر در سن هفتاد و یک سالگی درگذشت، و با مرگ او قدرت سلجوقیان در مشرق ایران برافتاد. سنجر در بستر مرگ محمدخان قراخانی را به جانشینی خود برگزید. مرگ پادشاهی که بالغ بر شصت سال به عنوان ملک و سپس سلطان سلطنت کرد، برای معاصران وی به منزلهی پایان یک عصر بود، و با شگفتی از قدرت مردی سخن میگفتند که نامش را از مکه تا کاشغر در خطبه میخواندند.(تاریخ ایران کیمبریج، 1390: 156-152)
تلمیح به داستان فتنه غزان و شکست سنجر سلجوقی – لشکر غز حرص اضافه تشبیهی
معنی بیت: لشکر غزان حرص و آز پیروز شده و بر ملک جوانمردی استیلا یافت.
بیت3: سفر کعبهی صفا نتوان چون حرامی ره حرم بگرفت
حرامی: دزد راه زن. دزد قاطع طریق. دزد بیابانی. راهزن. رهزن (دهخدا،1377)
کعبه صفا و حرم کنایه از: سرزمین سنجر – حرامی کنایه از: غزان
بیت5: اهل دل را ز دود آتش فقر دیده تاریک گشت و دم بگرفت
دم گرفتن: کنایه از سکوت ورزیدن است. – دم گرفتن کسی را؛ گرفتن نفس وی. بند آمدن نفس او. حبس شدن نفس و خاموش شدن وی. بازداشتن نفس و حبس کردن هوا. خفه شدن. (دهخدا،1377)
دود و دم و آتش مراعات النظیر
معنی بیت: صاحبدلان به دلیل تنگدستی دیدههایشان تاریک شد و نفسشان گرفت.
بیت6: دل که آیینه طرب بودی گرد اندوه و زنگ غم بگرفت
دل را از جهت پاکی و خلوص به آینه تشبیه کرده.
معنی بیت: دل که چون آیینه روشن و شادمان بود اکنون بر آن غبار اندوه و زنگار غم نشسته است.
بیت7: غدر سر پنجهی وفا بر تافت جای راحت همان الم بگرفت
سرپنجه: 1-سر- انگشتان. 2- نیرو، قدرت. 3- زورمند، ستمگر. (معین،1374)
راحت: آسودگی، آسایش. (معین،1374)
الم: 1- دردمند شدن. 2- رنجیدگی. 3- درد، ج. آلام. (معین،1374)
وفا را به انسانی تشبیه کرده که دست دارد – سرپنجه مجاز از: دست – غدر و وفا تضاد
معنی بیت: خیانت امانت داری و وفای به عهد را در هم شکست.
بیت8: شد در آفاق فاق ظلمت ظلم از افق تا افق ظُلَم بگرفت
فاق: 1- شکاف میانِ قلم. 2- سوفار، بخش انتهایی تیر. 3- وسط چله کمان. (معین،1374)
افق و آفاق و فاق جناس شبه اشتقاق
معنی بیت: میان ظلمت و ظلم به دو نیم شد و از افق تا افق را فرا گرفت.

مطلب مرتبط :   مقاله درمورد سیستم مدیریت کیفیت و قابلیت اطمینان

غزل40

.1
مرا که در دل از احداث دردِ رنجوریست
طبیب ساقی و شربت شراب انگوریست
.2
کجا دلالت ما زاهد فسرده کند
که در حجاب ضلالت ز جمل مغروریست
.3
به من کدورت و جور آنگهی شود نزدیک
که از صفای می وصل دلبرم دوریست
.4
میی که جرعهی جامش نوای مستانست
بتی که نرگس مستش بلای مستوریست
.5
دل خراب من آباد کی شود یارب
پس از خرابی اگر گفتهاند معموریست
.6
غلام آن خط و آن عارضم که پنداری
رقم ز عنبر ساراش بر گل سوریست
.7
ز هجر لعل بدخشانی لبانش مُدام
زجان لطف به رنگ زر نشابوریست
وزن شعر: مفاعِلن فَعَلاتُن مَفاعِلن فَعَلُن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیت1: مرا که در دل از احداث دردِ رنجوریست طبیب ساقی و شربت شراب انگوریست
ساقی: رجوع شود به غزل 16 صفحه 69
شراب انگوری کنایه از: می – درد و رنجوری مراعات – ساقی، شراب و شربت مراعات النظیر
معنی بیت: دل من که به دلیل پیش آمدهای روزگار غمگین است پزشکش ساقی و درمانش نوشیدن می است.
بیت2: کجا دلالت ما زاهد فسرده کند که در حجاب ضلالت ز جمل مغروریست
دلالت: دلاله. راهنمایی. هدایت. راهبری. ره نمایی. راه نمونی. ره نمونی. هدی. (دهخدا،1377)
زاهد: پارسا، عابد، آن که دنیا و خوشی های آن را برای آخرت ترک می گوید. (معین،1374)
جمل: ریسمان ضخیم. (دهخدا،1377)
معنی بیت: زاهد افسرده که به خاطر خودپسندی در پرده گمراهی است کی میتواند ما را به راه عشق راهنمایی کند.
بیت4: میی که جرعهی جامش نوای مستانست بتی که نرگس مستش بلای مستوریست
نرگس مست: کنایه از چشم معشوق. چشم خمارآلود (دهخدا،1377)
مستوری: مستور بودن. پوشیده بودن. پنهان بودن. مخفی بودن. درپردگی. پوشیدگی. شرم. (دهخدا،1377)
بت استعاره از: دلبر – نرگس کنایه از: چشم معشوق
معنی بیت: میی که هر جرعه از جامش نغمه مستان است و دلبری که چشمان خمارآلودش آفت شرم و حیاست. (با دیدن چشمان دلبر توان شرم کردن و حیا داشتن نداریم)
بیت6: غلام آن خط و آن عارضم که پنداری رقم ز عنبر ساراش بر گل سوریست
عنبر سارا: عنبر بسیار خوشبوی و خالص. (دهخدا،1377)
گل سوری: همان گل سرخ است. گل آتشی از اسفرمهاست. (دهخدا،1377)
تشبیه مرکب موی سیاه بر روی گونهی سرخ معشوق را به خطی از عنبر سیاه بر گل سرخ تشبیه کرده است.
معنی بیت: من بندهی آن چهره و موی نورسته کنار صورت هستم که شبیه این است که با عنبر خالص بر گل سرخ خطی کشیده باشند.
بیت7: ز هجر لعل بدخشانی لبانش مُدام زجان لطف به رنگ زر نشابوریست
مدام: همیشه، جاوید. (معین،1374)
زر: طلا را گویند، و آن را به عربی ذهب خوانند. اکثر بمعنی طلا و ذهب آید. فلزی است زرد و گرانبها و قیمتی و سنگین و از آن نقود زرد میسازند و طلا و تله و تلی نیز گویند و به تازی ذهب نامند. (دهخدا،1377)
لبانش به سبب سرخی به لعل سرخ تشبیه شده است.
معنی بیت: جان لطف به خاطر دوری از لبان چون لعل سرخ معشوق همیشه به رنگ زرد است.

مطلب مرتبط :   تحقیق با موضوع سلامت خانواده از دیدگاه تجربهگرایان و الگوی منحنی اولسون

غزل41

.1
گدای کوی وصالت مصاحب گنجست
اسیر بندِ فراقت ملازم رنجست
.2
به سیم ساعد تو دست هر گدا نرسد
مگر به کفّهی میزان کفی که زرسنجست
.3
به گِردِ عارض آن مشک رنگ زلف به خم
زده چو مار سیه، حلقه بر سر گنجست
.4
ز شوق سیبِ زنخدان و نار لعل لبت
دلم چو مِجْمر نارست و رخ چو نارنجست
.5
ز ترک تاز سپاه غم تو، ملک دلم
خراب و سوخته چون سوق و کاب گرگنجست
.6
مگر ندارد ازین شهریارِ شهر خبر
که غمزهی تو چه عیّار و فتنه آهنجست
.7
فریب غمزهی عیّار آن صنم بر لطف
نظیر فتنهی ایّام پر ز نیرنجست
وزن شعر: مفاعِلن فَعَلاتن مفاعلن فع لن ( مجتث مثمن مخبون اثلم)
بیت1: گدای کوی وصالت مصاحب کُنجست اسیر بندِ فراقت ملازم رنجست
معنی بیت: گدای وصال تو همیشه همنشین گنج است و گرفتار دوری تو همنشین اندوه و درد است.
بیت2: به سیم ساعد تو دست هر گدا نرسد مگر به کفّهی میزان کفی که زرسنجست
سیم ساعد: که بازوان سپید برنگ نقره دارد. سپیدبازو. که بازوی سیمگون دارد (دهخدا،1377)
سنج: وزن و کیل است که از وزن کردن و کشیدن به ترازو باشد. وزن کردن و وزن به این معنی مبدل سنگ مخفف سنجنده. که بسنجد. که برکشد. و در این معنی غالباً مزید مؤخر کلمات دیگر شود و صفت فاعلی مرکب مرخم سازد.(دهخدا،1377)
سیم، زر، کفه و میزان، سنجش مراعات النظیر
معنی بیت: دست هر گدایی به بازوان چون سیم تو نمیرسد. تنها کسی توانایی تشخیص زرناب را داشته باشد به تو میرسد.
بیت3: به گِردِ عارض آن مشک رنگ زلف به خم زده چو مار سیه، حلقه بر سر گنجست
گرد: دور و حوالی. اطراف. گرد و فراهم ودور چیزی. پیرامون. پیرامن (دهخدا،1377)
عارض: رجوع شود به غزل3 بیت4 صفحه21
خم: پیچ. تاب. جعد. گره. عقد. چفتگی و پیچ تا حلقهی زلف و مو. (دهخدا،1377)
معنی بیت: زلف سیاه و پرخم بر پیرامون چهره سرخ معشوق، مانند مارسیاهی است که حلقه بر سر گنج زده است.
بیت4: ز شوق سیبِ زنخدان و نار لعل لبت دلم چو مِجْمر نارست و رخ چو نارنجست
زنخدان: مزیدعلیه زنخ. چانه. زنخ. ذقن. زیر چانه. همان زنخ مذکور. در این لفظ دان زائد است. ذقن. زنخ. چانه. (دهخدا،1377)
مجمر: منقل، آتش دان، عودسوز. (معین،1374)
نارنج: بفتح «ر» (و در لهجهی مرکزی به کسر). کردی، نارنج، نارنگ. گیلکی، نارنج. نارنج معرب «نارنگ» است. اصل این لغت هندی است ولی از راه زبانهای ایرانی وارد زبانهای اروپائی شده به صورت اُرانژ و آرنج واُرَنجه و … درآمده و آن از انواع مرکبات است به صورت درختی با میوه های گرد (که در سطح آن