امپراطور، ریکاردو:، شاه، کارلوس:

دانلود پایان نامه
کند شد، شمشیر من یاریگرشان خواهد بود….همچنین اگر کتان های مورد نیاز برای چوبه دار کوتاه بود، پارچه های مخمل سلطنتی من به آن اختصاص خواهد یافت…نباید فراموش کرد که ما تنها به یک امپراطور نیاز داریم و آن امپراطور من هستم.
دون ریکاردو: هم اکنون انتخاب کنندگان امپراطور گردهم آمده اند…
دون کارلوس: در این باره نمی توانم حرفی بزنم….بگویم فرانسیس برگزیده شود، یا ساکسون275 یا فردریک276 دانا….لوتر برتر است….اروپا دوره بدی را از سر می گذراند…این میزان طلاست که معین می کندچه کسی به عنوان انسان شایسته انتخاب می شود: یک ساکسون مرتد! یک کنت دهان بین احمق و یا یک تراوس بدوی که هم چون یک آزادی خواه ژست می گیرد. آنها باید امپراطور را برگزینند. در این میان شاه بوهم277 از خودمان است. اما شاهزاده هسه278 یک فرد بی لیاقت است. او در حماقت به سان یک جوان و در عیاشی به مانند فردی کهنسال است. آه پول ها دون ریکاردو….پول ها بسیارند، اما آدم ها بسیار اندک….سعی کن یک آدم پیدا کنی…با تعدادی کوتوله رو به رو هستیم که همه ادعای خنده دار نماینده شورای انتخاب دارند. آدم هایی که می توانم همانند هرکول279 با یک دست جملگی را درون پوست شیری که دارم بچپانم.اگر تن پوش های ارغوانی شان که نشان منصب آن هاست را بگیری به دلقکی هایی می مانند که در دربار مضحکه می کنند. ریکاردو من سه امکان بالقوه را از دست دادم. سه امکانی که از دست دادن آنها به بهای از دست دادن همه چیز بود. اگر من سه شهر تولدو280، جند281 و سالامانکا282 را پس داده بودم، اکنون سه امتیاز در انتخابات داشتم. دوست عزیزم ریکاردو،آنها برای رای این سه شهر ،کاسیل و فلاندر283 را نیز می خواستند که باید واگذار می کردم. بعد تر می توانستم آنها را از سر نو پس بگیرم. ( دون ریکاردو به شاه تعظیم می کند و کلاهش را بر سر می گذارد. ) حواست باشد که تو باید پیشاپیش من قرار بگیری.
دون ریکاردو: سرورم شما بنده را “تو” خطاب کردید. (دوباره تعظیم می کند.) پس من به عنوان یک نجیب زاده در خدمت شما هستم.
دون کارلوس: (با خود) تو موجود بسیار رقت انگیزی هستی که چنین عنوان کوچکی تا این اندازه می تواند تو را شاد نماید. همانند حیوانی که تنها میان دیگران تمایلات خود را دنبال می کند و در یک طویله فرسوده آنقدر بی شرمانه به سرورش التماس می کند تا تکه ای غذا گرسنگی سیری ناپذیر او را فرونشاند. ( واکنش به ریکاردو) فقط خداوند و امپراطور و پدر مقدس لایق بزرگی هستند، اگرنه شاه و دوک و دیگران هیچ نیستند.
دون ریکاردو: البته…من امیدوارم انتخاب نهایی آنها برای سلطنت شما باشید اعلیحضرت.
دون کارلوس: (باخود) اعلیحضرت…من فقط اعلیحضرت هستم؟ این برای من بدشانسی بزرگی خواهد بود که تا ابد فقط یک شاه باقی بمانم…
دون ریکاردو: ( با خود) می خواهی شاه بمان یا امپراطور باش…برای من مهم این است که هم اکنون یه نجیب زاده اسپانیایی هستم.
دون کارلوس:آنگاه که امپراطور آلمان انتخاب شود، به چه وسیله ای نام او را اعلام می کنند؟
دون ریکاردو: غرش توپ ها پیام آور خواهند بود. اگر دوک ساکسونی برگزیده شود، یک شلیک، اگر شاه فرانسه باشد، دو شلیک و اگر شما سرورم، سه شلیک.
دون کارلوس: بعد هم دونا سول. همه چیز به حال من بستگی دارد. اگر شانس بر سر راه من قرار گیرد و به عنوان امپراطور انتخاب شوم، دونا سول را به سرعت به اینجا بیاور. شاید او با قیصری رو به رو شود بسیار بیش از آنچه او توقع داشت.
دون ریکاردو: ( با لبخند) مقام اعلیحضرت والاتر باد….
دون کارلوس: ( باغرور صحبت های او را قطع می کند.) درباره موضوع امپراطور سکوت کن. آیا زمانی که ما می دانیم شورا چه کسی را انتخاب خواهد کرد، لازم است پیرامون آن سخن برانیم؟
دون ریکاردو: تنها یک ساعت دیگر مشخص می شود.
دون کارلوس: سه صدا! تنها سه صدا کافی است. فعلا باید غائله تجمعی که قرار است اینجا رخ دهد را به پایان برسانیم و بعد به این فکر کنیم چه کسی امپراطور خواهد شد. ( او با دستانش چیزی را حساب می کند و بعد روی پایش می کوبد ) فقط سه رای بیشتر. چیزی که آنها دارند. با وجود پیشگویی کورنیل آگریپا284 که دیده بود 13 ستاره از کهکشان به سوی من می آیند و بعد از آن مرا امپراطور خواند ؛ آب ژان تریسمه285 گفته بود که این اقبال نصیب شاه فرانسه خواهد بود. من باید با ارتشم به پیشگویی ها کمک می کردم تا بختم را روشن تر نشان دهند.پیشگویی های بهترین افسونگران، زمانی بهتر متولد می شود که یک ارتش خوب چونان قابله ای در خدمت آنان باشد.ارتشی با توپ های خود، نیزه دارانش،سربازها، سواره نظام و موزیک مناسب نظامی می تواند تقدیر را به سمت درست هدایت کند.کدام یک بهتر هستند، آگریپا یا تریسمه؟ یکی با هنگی که پس واژگانش پنهان کرده و دیگری به مدد سرنیزه آهنی، طوری واژگان را سامان می دهند که شاید راه شانس را از مسیری که باید، منحرف نماید و اتفاقات را به گونه ای دیگر پیشگویی کنند همانند یک پیامبر.آنها دیوانگانی احمق اند که خود را امپراطور واژگان می پندارند و با غروری در چشمان و صورت ندا می دهند”آنچه ما می گوییم حقیقت است”. آنها تیرهای بسیار بر چله کمان ها نشانده اند که می توانند با افزودن نفس گرمشان، شهرها را ذوب کند؛آنها نوکران، سربازها، اسب ها و باور آنهایی که فکر می کنند، پیشگویان می توانند فراز افرادی که می جنگند به پیروزی برسند.اما نه… زمانی که آنها به چهارراه تقدیر بشریت می رسند با رد پاهایی رو به رو می شوند که برخی به چاه و برخی به سمت تخت امپراطوری می رود. آنجاست که سه گام بر می دارند،اما پس از آن در اوج بی تصمیمی و شگفتی می ایستند، تلاش بیهوده آنان در خواندن کتاب تقدیر مجبورشان می کند در بی یقینی خود تامل کنند،آنجا که شک سراسر وجودشان را فرا می گیرد به سمت همسایگان جادگر خود می روند تا راه را از آنها سئوال کنند. ( به دون ریکاردو)حال از اینجا برو به زودی گردهم آیی خائنین در اینجا آغاز می شود…راستی کلید مقبره را به من بده.
دون ریکاردو: ( کلید را به کارلوس می دهد.) راستی سرورم کنت لیمبورگ286 نگهبان مقبره را از یاد نبرید. او کلید اینجا را به من داد و حاضر است تا برای شما با تمام قدرت هر کار که می تواند انجام دهد.
دون کارلوس: ( او را مرخص می کند.) آن چه را که به تو گفتم انجام بده…هر آنچه گفتم.