اخلاقی، فضایل، معرفتی، عقلانی

دانلود پایان نامه
پی تشخیص حد وسط برآمده است. حکمت فضیلتی است که فاعل، با داشتن آن، در تشخیص حد وسط های اخلاقی و عقلانی کامیاب می شود. بنابراین، فضایل عقلانی نیز مانند فضایل اخلاقی در حد وسط بین دو رذیلت عقلانی قرار دارند. همان طور که باید حد وسط بین “تهوّر” و “بزدلی” اخلاقی را دریافت، باید کوشید تا حد وسط بین “تهوّر” و “بزدلی” عقلانی را نیز تشخیص داد. حد وسط این دو داشتن اعتماد معرفتی به خود همراه با گشودگی ذهنی نسبت به آراء دیگری است.
2. وساطت بین فضایل: چنانکه گفته شد، زمینه های عمل همواره یکسان نیستند و فاعل اخلاقیِ فضیلتمند کسی است که بتواند حکمت خود را در زمینه های مختلف به کار گیرد. از سوی دیگر، یک فضیلت اخلاقی یگانه و منحصر به فرد نیز وجود ندارد و دست کم، در نگاه نخست، فضایل اخلاقی متکثّر به نظر می آیند. بنابراین، ممکن است فاعل با دیدن تعارض فضایل در موقعیت های متفاوت دچار سردرگمی شود. بدین ترتیب، همان گونه که امکان تعارض بین فضایل اخلاقی متصوّر است، می توان موقعیت هایی را در نظر آورد که در آن، فضایل عقلانی با یکدیگر تصادم و تعارض دارند. حکمت عملی فضیلتی است که می تواند فراتر از تعارضِ فضایل اخلاقی و عقلانی، رویکرد یا دستورالعمل اخلاقاً موجه را پیش روی فاعل قرار دهد.647 بدین معنا، حکمت عملی فردیّت اخلاقی یا عقلانی فاعل را به خوبی آشکار می کند.
3. هماهنگی فضایل در یک خط سیر: حکمت فضیلتی حاکم بر دیگر فضایل است و از طریق دو کارکرد پیشین، یعنی تشخیص حدود وسط در موقعیت های خاص و رفع تعارض فضایل اخلاقی و عقلانی با یکدیگر، مجموعه ی فضایل را در یک خط سیر واحد قرار می دهد تا یک عمل یا باور از آن ها به دست آید. این فضیلت، علاوه بر این، فضایلی مانند “خلاقیت”، “ابتکار” یا “بصیرت” عقلانی را که فراتر از قاعده گذاری های متعارف می روند، در تلائم با شخصیت اخلاقی یا عقلانی فرد قرار می دهد و مجموعه ی فضایل او را یکپارچه می کند. بدین ترتیب، امیال، احساسات و عادات فرد نیز در توافق با فضایل او قرار می گیرند.648
باید در نظر داشت که حکمت یک فضیلت عقلانی منعزل و صرفاً انتزاعی نیست بلکه در یک اجتماع معرفتی شکل می گیرد. زگزبسکی وجه اجتماعی معرفت را به جد می گیرد، چنانکه معتقد است وضعیت اجتماع معرفتی و فضایل و رذایلِ حاکم بر آن به قوّت بر چگونگی شکل گیری این فضایل و رذایل در فرد انسان مؤثر است.649 فهم اینکه این فضایل و رذایل چگونه از طریق تشبّه آموخته می شوند نشان می دهد که شیوه ی تفکّر صحیح یا غیرصحیح جامعه مند است. فضایل عقلانی از طریق نگاه کردن به الگوهای عقلانی و سرمشق گرفتن از آن ها کسب می شوند. بنابراین، اگر جامعه ای فاقد چنین الگوهایی بود یا برخی رذایل عقلانی، همچون انسداد و جزم اندیشی فکری، در آن رواج داشت، نمی توان انتظار داشت که فضایلی عقلانی، همچون “شجاعت” یا “تفکّر انتقادی”، در آن آموخته شود. اجتماع عقلانیِ فضیلتمند، از طریق روابط شبکه ای خود، به افراد می آموزد که چه کتاب هایی بخوانند، به چه کسانی مراجعه کنند، مراجع فکری را چگونه تشخیص دهند و به طور کلی، به چه نحو سره را از ناسره ی فکری جدا کنند. حکمت فضیلتی برتر و مرتبه ی والا است که در این شبکه آموزش داده می شود و همچون دیگر فضایل عقلانی، به درجات در یک اجتماع عقلانیِ مطلوب یافت می شود. روند این تعلیم و تعلّم دقیقاً مشابه روند تعلیم و تعلّم اخلاقی است. همان طور که در فصل پیشین آمد، تعلیم و تعلّم فضیلت اخلاقی نیز از طریق نظر کردن به الگوهای اخلاقی، تحسین آن ها و تشبّه جستن به آن ها شکل می گیرد. از آنجا که اندیشیدن نیز خود یک نوع فعل است، تعلیم و تعلّم “فضیلتمندانه اندیشیدن” نیز همچون تعلیم و تعلّم اخلاقی است.650
3-2-1-8. معرفت شناسی به مثابه شاخه ای از فلسفه ی اخلاق
با در نظر گرفتن این نکات و پیوند وثیق “اخلاق” و “معرفت شناسی”، اینک می توان تعریفی مشابه از مفاهیم مهم اخلاقی و معرفتی به دست داد. ابتدا از اخلاق بیاغازیم و تعاریف فصل پیشین را یادآور شویم: فعل درست651 آن است که شخصی با انگیزه ی فضیلتمندانه و فهم اینکه یک شخص فضیلتمند در این موقعیت خاص چه می کرد، می تواند در موقعیت مشابه انجام دهد. فعل نادرست آن است که شخصی با انگیزه ی فضیلتمندانه و فهم اینکه یک شخص فضیلتمند در این موقعیت خاص چه می کرد، در موقعیت مشابه انجام نمی دهد. وظیفه ی اخلاقی آن است که شخصی با انگیزه ی فضیلتمندانه و فهم اینکه یک شخص فضیلتمند در این موقعیت خاص چه می کرد، در موقعیت مشابه انجام می دهد.652 به نظر زگزبسکی، ملاحظات پیشین نشان می دهد که می توان در این تعاریف، به جای عبارت “شخصی با انگیزه ی فضیلتمندانه و فهم اینکه یک شخص فضیلتمند در این موقعیت خاص چه می کرد”، اصطلاح “حکیم” را قرار داد بی آنکه چیزی از معنا از دست برود. حال، به سیاق تناظرهای پیشین، باور موجّه آن است که شخصی با انگیزه ی عقلانی فضیلتمندانه و فهم اینکه یک شخص فضیلتمند در این موقعیت شناختی چه می کرد، می تواند در موقعیت مشابه بدان باور آورد. باور ناموجّه آن است که شخصی با انگیزه ی فضیلتمندانه ی عقلانی و فهم اینکه یک شخص فضیلتمند در این موقعیت شناختی چه می کرد، در موقعیت مشابه بدان باور نمی آورد. وظیفه ی معرفتی آن است که شخصی با انگیزه ی فضیلتمندانه و فهم اینکه یک شخص فضیلتمند در این موقعیت شناختی چه می کرد، در موقعیت مشابه بدان باور می آورد.653 بر همین اساس، شخص الف، در انجام فعل ب/ داشتن یک باور، ستودنی/ موجّه است اگر الف فعلی را انجام دهد/ باوری بیاورد که یک شخص فضیلتمند با انگیزه ی فضیلتمندانه (احتمالاً) در همان موقعیت انجام می داد/ به آن باور می آورد. در اینجا نیز می توان به جای عبارت “شخصی با انگیزه ی فضیلتمندانه و فهم اینکه یک شخص فضیلتمند در این موقعیت شناختی چه می کند”، اصطلاح “حکیم” را قرار داد بی آنکه چیزی از معنا از دست برود.
قابل توجه است که در اینجا، فارغ از تعاریف عرضه شده، زگزبسکی الگوگرایی خود در نظریه ی اخلاقی را نیز وارد معرفت شناسی می کند. باورنده ی فضیلتمند یا حکیم در این تعاریف نقش شخصی تحسین برانگیز را دارد که شیوه ها و عادات باورآوری او الگوی دیگر باورندگان است. آن ها در خود عاطفه ای قابل اعتماد را در اشاره به این افراد و تحسین شان می یابند و به تبع آن، از آن ها سرمشق می گیرند. این الگوگرایی همان طور که در نظریه ی اخلاقی نزاع های مربوط به توصیف ویژگی های اخلاقی را رفع می کرد، می تواند در معرفت شناسی نیز از مناقشه های جاری در مورد ساختار توجیه و درونی/ بیرونی بودن عوامل توجیه فراتر رود و به آن ها سامان دهد.654 مسئله آن است که معرفت شناسی خود نظریه ای در کنار نظریه های معرفتی درباره ی صدق، چیستی معرفت یا ساختار توجیه نیست بلکه با در نظر آوردن یک ذهن/ الگوی آرمانی، که واجد کیفیات معرفتیِ آرمانی است، می کوشد شرایطی را برای ارزیابی معرفتی مقرّر کند. به نظر زگزبسکی، این الگوی آرمانیِ معرفت همان شأنی را در معرفت شناسی دارد که الگوی اخلاقی در نظریه ی اخلاقی دارد. این البته بدان معنا نیست که الگوهای اخلاقی و معرفتی یکسان اند. به طور کلی، به نظر می رسد تشخیص الگوهای معرفتی سهل تر از الگوهای اخلاقی است و همچنین، می توان در نظر آورد که یک الگوی معرفتیِ متعارف به لحاظ اخلاقی پذیرفته نباشد. اما در سطحی فراتر و با در نظر آوردن اندراج فضایل عقلانی در ذیل فضایل اخلاقی و تجسّم آن در شخص “حکیم”، الگوی برترِ معرفتی همان الگوی برترِ اخلاقی است.655
الگوی معرفتی، همچون الگوی اخلاقی، شأنی پیشامفهومی و فراتر از قاعده گذاری دارد. ساختار باور این الگو با یکی از نظریه ها درباره ی ساختار توجیه گره نخورده است؛ او می تواند مبناگرا، انسجام گرا، نامتناهی گرا656 یا واجد دیدگاهی تلفیقی باشد یا حتی برحسب موقعیت، ساختار باورهای خود را تغییر دهد. بنابراین، همان طور که نظریه ها و قواعد اخلاقی از پیش نشانگر اوصاف الگوی اخلاقی نبودند، نظریه ها و قواعد معرفتی نیز از پیش مبیّن خصایص معرفتی الگو نیستند بلکه این امکان را گشوده می گذارند که رفتار معرفتی او ورای قواعد رود. قواعد البته راهنمایی خوب برای رفتار معرفتی او به شمار می آیند اما الگوی معرفتی “بر طبق قاعده” عمل نمی کند:
“این اصل که هر باوری را باید با باوری موجّه ساخت که خود موجّه است می تواند همان کارکردی را داشته باشد که اصل “بر خیر بیافزایید” یا “از سرِ انگیزه ی خیر عمل کنید” در نظریه ی اخلاقی دارند. ابداً روشن نیست که این اصل مطلق باشد و حتی اینکه این اصل باید بر ساختار پایه ی نظام عقلانیِ باورها حاکم باشد از این هم ناروشن تر است. به نظر من، حتی اگر این اصل شایسته ی اولویتی باشد که برخی معرفت شناسان به آن داده اند، ما این نکته را به صورت ماتقدّم نمی دانیم”.657
قواعد، نه زیربنای اصلی فعل و نه زیربنای اصلی اندیشه اند. همان گونه که اصول و قواعد رفتار اخلاقی از طریق تأمل در افعال اخلاقیِ الگوهای عمل به دست می آید و وضوح می یابد، اصول و قواعد

مطلب مرتبط :   ایمان، اخلاقی، عدالت، اومانیستی