سومین حکمران در این مناطق پس از داعی کبیر، ناصرکبیر ـ از سال 287 تا 304ق ـ بود. پس از استیلای کامل او بر طبرستان و در هم کوبیدن سامانیان، وی حسن‌بن قاسم پسر عموی خود را به گیلان فرستاد و به او دستور داد تا ملوک گیلان را برای اظهار اطاعت به آمل آورد، اما مردم گیلان به دلیل این که ناصر به طور کامل در پرداخت مالی که به آنان وعده داده بود، به قول خویش وفا نکرده بود از او آزرده بودند. به همین دلیل به بیعت با حسن‌بن قاسم شتافتند. حسن‌بن قاسم نیز از این فرصت استفاده کرد و بر ناصر مسلّط شد و او را از آمل به قلعه‌ی لارجان فرستاد. به دنبال این ماجرا اصحاب حسن‌بن قاسم به سرای ناصر رفتند، اموال او را غارت کردند و زن و فرزندانش را به اسارت بردند، اما مدتی بعد مردم از این رفتار خود با ناصر پشیمان شدند و او را آزاد کردند و به عفو طلبیدن نزد وی پرداختند. آن‌ها حسن‌بن قاسم را دستگیر کرده و وی را نزد ناصر بردند، اما ناصر از او درگذشت و دستور داد که به گیلان رود و در آن‌جا ساکن شود. حسن‌بن قاسم مدتی در گیلان بود تا این که به دنبال شفاعت ابوالحسین فرزند ناصر، ناصر او را فراخواند و ضمن این¬که دختر ابوالحسین را به همسری وی درآورد، ولایت گرگان را به او سپرد و فرزند دیگر خود، ابوالقاسم جعفر را همراه او رهسپار گرگان کرد و پسران خود را که در انتظار فرمانروایی بعد از پدر بودند به اطاعت از حسن‌بن قاسم موظّف ساخت، اما ابوالقاسم همواره حسن‌بن قاسم را دشمن می‌پنداشت و با او از در مخالفت وارد می¬شد.
اختلافات میان حسن‌بن قاسم و فرزندان ناصرکبیر ـ به ویژه ابوالقاسم ـ در چهار نوبت آشکار گردید که می‌توان به تعلّل ورزیدن ابوالقاسم در کمک به حسن‌بن قاسم در مقابل ترکمنان، درخواست کمک از محمد صعلوک حاکم برگزیده‌ی دولت سامانیان در گرگان برای مخالفت و سرکوبی حسن‌بن قاسم، اتّحاد دو فرزند ناصر با یکدیگر و تنها گذاشتن حسن‌بن قاسم در برابر سپاه سامانیان به فرماندهی منصور قراتکین ترک و… اشاره کرد.
حکومت داعی صغیر علی‌رغم کشمکش و منازعات فرزندان ناصرکبیر با وی از سال 304 تا 316ق به طول انجامید. در نهایت وی در آمل به قتل رسید. پس از داعی صغیر و دو فرزند ناصر، فرزندزادگان آن‌ها نیز این اختلافات را ادامه دادند و کدورت میان دودمان این دو تیره همچنان ادامه داشت. علاوه بر این اختلافات باید به اختلافات مذهبی نیز اشاره کرد: در مورد مذهب شیعیان طبرستان و گیلان چنین آمده که آن‌ها زیدی بوده‌اند. قاضی نورالله شوشتری در این زمینه نوشته است: «اهالی گیلان از زمان ناصرالحق که باعث اسلام ایشان بود، تا ظهور پادشاه صاحبقران مغفور ـ شاه عباس اول ـ زیدی جارودی بودند. بعد از آن سلاطین آن‌جا با اکثر اهالی لاهیجان به فرقه‌ی ناجیه‌ی امامیه درآ‌مدند.» در برابر ناصر اطروش، برخی از دیلمان به دست مردی دیگر اسلام را پذیرفتند که پیرو احمدبن حنبل بود. همین امر سبب شد تا مذهب حنبلی که به شدّت متعصّب بود در بخشی از گیلان بماند. صابی با اشاره با این گروه، از اصرار آن‌ها بر تسنّن و تقابل آن‌ها با شیعیان یاد کرده و می‌نویسد که تا زمان ما ـ قرن چهارم ـ هنوز چنین است. مقدسی نیز پیرامون مذاهب اسلامی موجود در فومن، گرگان و قسمتی از طبرستان در قرن چهارم از مذهب حنفی، حنبلی، شافعی، نجاریان و کرامیان نام برده و در ادامه می‌نویسد: «شیعیان در گرگان و طبرستان آوازه‌ای دارند.» او در جای دیگری می‌نویسد: «مذهب ناحیتهای دیلم، شیعه و بیشتر گیلانیان سنّی هستند.» وی همچنان به درگیری بین شیعیان افراطی و سنّیان سامانی اشاره کرده است. احتمالاً این تسنّن بیشتر به خاطر نفوذ سامانیان در اواخر قرن سوم در این منطقه بوده است. سامانی‌ها در تسنّن بسیار سخت‌گیر بودند و طبعاً می‌بایست با آمدنشان به طبرستان، تسنّن را در این منطقه نیز توسعه داده باشند.
2-2-1-1-1. نزاع‌های قاسمیه و ناصریه
علاوه بر نزاع سنیان و شیعیان، خود زیدیان نیز با یکدیگر اختلافات مذهبی داشتند. مادلونگ در گزارشی نقل می‌کند: «حکومت علویان طبرستان در سال 301ق برای بار دیگر به وسیله‌ی حسن‌بن علی اطروش ملقّب به ناصر الی الحق احیا شد. او از سادات حسینی و از اهالی مدینه بود که در دوره‌ی حکومت حسن‌بن زید به طبرستان آمده و در جنگی که محمدبن زید در آن کشته شد، شرکت داشت. وی سپس به ری گریخت و به زودی دعوتی از سوی شاه جستانی دیلمان برای او فرستاده شد که حمایت خود را از فتح مجدّد طبرستان به وی وعده داده بود. ناصر پس از شکست دو عملیات مقدماتی در طبرستان، برای تغییر آئین دیلمیانی که تا آن زمان آرمان‌های زیدی را نپذیرفته بودند و نیز برای ترویج اسلام در شرق گیلان و سفیدرود در آنجا ماندگار شد.» اگرچه او قاسم‌بن ابراهیم را یکی از مراجع مذهبی خود به شمار می‌آورد، امّا آموزه‌های مذهبی او در برخی موارد با اندیشه‌های قاسم‌بن ابراهیم متفاوت بود. او به ویژه در زمینه‌های فقهی بیشتر تحت تأثیر آموزه‌های امامیه بود تا قاسم و هادی. بدین ترتیب او در زمینه‌ی احکام مربوط به طلاق و ارث و نیز مسح پا نظریاتی موافق با مذهب امامیه داشت. نتیجه‌ی این تفاوت‌ها آن بود که نو مؤمنان او در شکلی از جامعه‌ی زیدی وارد شدند که به عنوان ناصری مذهب شناخته می‌شدند و متمایز از قاسمیه بودند؛ درحالی که قاسمیه یعنی پیروان مکتب قاسم در رویان و شرق دیلمان حضور داشتند و این مکتب در آن نواحی شیوع داشت. ناصر با پیروان جدید خود در گرفتن طبرستان از دست سامانیان توفیق یافت. او سه سال بعد در سال 304ق در سن هفتاد و چهار سالگی درگذشت. زیدیان تحت حکومت او تعلّق خاطر جدّی خود را نسبت به اعقاب او حفظ کرده و آنان را در شایستگی برای امامت بر دیگر علویان ترجیح دادند.
حضور دو مدرسه‌ی زیدی در ایالت طبرستان به سرعت نزاع‌های متعصّبانه‌ای را در میان آنان به همراه آورد. بدیهی بود که این نزاع‌ها به وسیله‌ی درگیری‌های نژادی سنتی در میان دیلمی‌ها و گیل‌ها رو به تزاید می‌گذاشت. در حالی که اکثریت دیلمی‌ها تابع مذهب قاسمیه بودند، تمامی گیل‌های شرق سفیدرود ناصری مذهب شدند. پیچیدگی بیشتر این موقعیت با توجه به پیوند قاسمیان با زیدیه‌ی یمن بود که در عقاید و پذیرش برخی از ائمه‌ی زیدی به عنوان امام با آنان توافق داشتند، در حالی که ناصریه به ایالت جنوبی دریای خزر محدود بود. در گرماگرم رقابت افراطیوان در هر سو کار به جایی رسید که طرفداران هر طرف، طرف دیگر را کافر و بدعتگزار به شمار می‌آوردند. ادامه¬ی حضور این دو مدرسه¬ی آمیخته شده با دیدگاه¬های قوم¬گرایانه و میهن پرستانه سبب شدت ضعف اختلافات سیاسی جامعه¬ی زیدی این منطقه گردید.
پس از حکومت ناصر کبیر، زیدیان شمال ایران جز در مقاطع کوتاهی، دیگر موفق به برپایی حکومت یکپارچه و گسترده قبلی که هم شامل طبرستان و گیلان و دیلمان بود، نشدند. از آن پس و به تدریج حوزه‌ی نفوذ زیدیان بیشتر به مناطق غربی طبرستان و شهر گیلان محدود شد و شهر هوسم ـ رودسر کنونی ـ که حدّ فاصل سرزمین گیلان و دیلم به حساب می‌آمد، مرکز فعالیت زیدیان در این دوره گشت. در این زمان حکومت علویان بیشتر اوقات به دو گروه دیلمی و گیل تقسیم می¬شد. در این مقطع عموماً رهبران و امامانی با حوزه‌ی حکومتی محدود و به صورت متوالی و احیاناً هم‌زمان ظهور می‌کردند که از نظر علمی و سیاسی میان آن‌ها تفاوت‌های زیادی دیده می‌شد. این امامان به صورت سنّتی به دو دسته تقسیم می‌شدند:
الف) امامانی از اولاد و بستگان ناصرکبیر که به تعالیم و آیین او وفادار بودند و به مکتب ناصریه‌ی زیدیه منتسب می‌شدند.
ب) دیگر مدعیان امامت زیدیه که معمولاً از دیگر شاخه‌های سادات حسنی و حسینی بودند و بیشتر به آئین امامان زیدیه در حجاز و یمن نزدیک و به مکتب قاسمیه یا هادویه‌ی زیدیه منتسب بودند. به صورت سنّتی بین این گروه و دودمان ناصرکبیر و مکتب ناصریه رقابتی سیاسی و اعتقادی وجود داشت: ابوطالب هارونی در کتاب «الإفادۀ فی تاریخ الائمۀ الزیدیۀ» ذیل عنوان امام مهدی لدین الله محمدبن حسن¬الداعی (م 360ق) و اقدامات او به این رقابت‌ها اشاره می‌کند. وی درباره‌ی تأثیرات بزرگ امام مهدی لدین الله در میان زیدیه می‌نویسد: مردمان دیلم معتقد بودند که هر کس با فتاوای قاسم‌بن ابراهیم مخالفت کند، گمراه است و هر گفتار و فتوایی که مخالف با سخن او باشد موجب گمراهی است. متقابلاً مردم جیل نیز چنین اعتقادی را در مورد اقوال ناصر داشتند. قبل از حکمرانی امام مهدی لدین الله در این نواحی کسی نشنیده بود که هر دوی این سخنان بر حق است. در میان فقهای دیلم افرادی یافت می‌شدند که اهل علم بودند و برخی از مسائل قاسم و یحیی‌بن حسین را از حفظ بودند؛ هر چند که خیلی به تحقیق و تفحّص در این مسائل نپرداخته و فقط به مسائل رسیده بسنده کرده بودند. با این حال وضعیت مردمان جیل از این حد هم پایین‌تر بود و آنان عوامی مقلّد بودند که در مورد فتاوای ناصر تعصّب شدید داشتند و بعضاً به مخالفین خود نسبت فسق و یا کفر می‌دادند. بیشتر این افراد از فتاوای ناصر غیر از ـ البنت

مطلب مرتبط :   فقه، حوزهی، احکام، وقف