3-3-1 نقش طبقه و گروهها در خلق اثر هنری
جامعه، نظامی است که از واحدهای مختلفی تشکیل یافته است؛ شاخصترین این واحدها طبقات اجتماعی و گروههای مختلف مردمی هستند. طبقات اجتماعی در علم جامعه شناسی براساس مفاهیمی چون سرمایه، جهان بینی و غیره تقسیم میشوند. طبقات، نظام فکری و عقیدتی خود را میسازند و جامعهی میشوند در دل اجتماع بزرگتر؛ تحولات وسیع و عمیق طبقات بیش از تحولات خانوادهها و صنفها در دینامیسم یا تکاپوی جامعه موثر میافتد. شخصیت، سلوک و سبک هرکس عمدتاً موافق پایگاه طبقاتی او میباشد. آموزههای هرکس اساساً نشئه محیط طبقاتی اوست. طبقه تاثیری بیاندازه شگرف بر شخص دارد؛ فرد میتواند به راحتی از خانواده یا صنف خود جدا شود، و خانواده تازهای تشکیل دهد یا به صنف دیگری بپیوندد، ولی جدا شدن از طبقه خود و به طبقه دیگر پیوستن بسیار دشوار است و نمودهای فکری و فرهنگی آن، چون همزادی همواره با انسان باقی میماند.
ایدئولوژی و عادت واره، دو نمود اصلی مربوط به طبقات اجتماعی مختلف است که در گرایشهای فکری، فرهنگی و هنری افراد از طبقات مختلف، خود را نشان میدهد.
ایدئولوژی، نگرشهایی در مورد زندگی، مرگ و ماورا است؛ ایدئولوژی ارتباط مستقیم با طبقه و اجتماع دارد چرا که هر انسانی میخواهد از رفتار، احساسات و اندیشهاش یک ساحت منسجم و معنیدار بسازد. چون انسان موجودی اجتماعی است، این انسجام در رابطه با گروههای اجتماعی و تمایل به تطابق با آنها معنی پیدا میکند. بنابراین هر فردی در گروههای اجتماعی عضویت دارد و همین عضویت در افکار، احساسات و رفتار وی منعکس میشود. در گروههای اجتماعی بزرگتر روابط بین افراد و روابط بین انسان با محیط دوباره سازماندهی میشود تا ساخت اجتماعی بتواند به حیات خود ادامه دهد. آگاهی، احساسات، رفتار اعضای این گروههای اجتماعی بزرگتر از این سازماندهی ناشی میشود. گلدمن این نوع روابط جامع را به «جهانبینی» تعبیر میکند. پس براساس تحلیل وی جهانبینیها از گروههای اجتماعی سرچشمه میگیرند و در آنها توسعه مییابند(راودارد،1382: 115).
گلدمن در مورد تبیین علیت اجتماعی هنر به واسطهی مفهوم جهانبینی میگوید:« ویژگی ساخت آثار فرهنگی این است که فرد میخواهد در آن به دنیای تقریباً هم بستهای دست پیدا کند که با یک جهانبینی خاص منطبق باشد. این جهانبینی قبلاً توسط گروههای اجتماعی معین به وجود آمده است. اما افراد کمی چون هنرمندان به همبستگی دست مییابند و گروه را به خودآگاهی نزدیک نموده و موقعیتی ایجاد کرده که در آن گروه متوجه شود به طور ناخودآگاه به سمت چه نوع افکار، احساسات و رفتارهایی حرکت میکند. پس اثر هنری از سویی با آمال و آرزوهای وجدان جمعی مطابق است و آنها را برجسته میکند و از طرف دیگر یک انسجامی در سطح تخیلی دارد که نشانگر یک شخصیت استثنایی و دارای خصوصیتی عمیقاً فردی است(همان:115). از این رو ولف هنرمند را مسئول بیان ایدئولوژی میداند:« هنرمند به اعتباری کارگزار ایدئولوژی است و از طریق اوست که دیدگاهها و باورداشتهای گروه بیان میشود»(ولف،1367: 82).
بنابراین اثر هنری بیانگر یک جهانبینی گروهی است که با کاوش در متن اثر میتوان بدان دست یافت؛ اما گروهها و جهانبینیها در زمانهای مختلف و در بخشهای مختلف جامعه با یکدیگر متفاوتاند. لوکاچ و گلدمن معتقدند که اثر هنری بازتاب مستقیم آگاهی جمعی و شرایط اجتماعی نیست، ولی ارتباط تنگاتنگی با آن دارد. اثر هنری با واسطههایی چندی که مهمترین آنها شرایط هنری و قراردادهای زیباییشناسی است، آگاهی جمعی و شرایط اجتماعی را به نمایش میگذارد(راودارد،1382: 116).
عادت واره بحث دیگری است که در هنر طبقات مختلف تاثیرگذار میباشد. همانطور که ایدئولوژی نماینده آرمان و اندیشههای فکری گروه و طبقه است؛ عادت واره، نیز به عنوان نماینده سلیقه و انتخابهای ذوقی و هنری افراد یک طبقه، عمل میکند؛ سلیقه نمیتواند تنها از دل تمایلات شخصی نشات گرفته باشد بلکه در پس این علاقمهمندی فردی ارتباطی با زمینههای طبقاتی وجود دارد. بنابرنظر بوردیو سلیقه یکی از شاخصهای مهم هویت است و یکی از مهمترین نشانههای کنش متقابل در درون طبقات است. موقعیت طبقاتی افراد، آنها را در شرایط مشابهی قرار میدهد که عادتوارههای یکسانی را برایشان پدید میآورد. عادت واره حوزه گستردهی دارد و از نحو پوشش تا گرایشات هنری را دربرمیگیرد(ممتاز، 1383: 72).
3-4 نظریه بازتاب و دیگر رویکردهای جامعهشناسی هنر
روشهای مختلف برای نقد جامعهشناسانهی هنر قابل تصور است. این روشها را میتوان در سه رویکرد کلی که هر یک شامل روشهای ویژه است، دستهبندی کرد. این سه دسته عبارتند از: رویکرد شکلدهی، رویکرد دنیایهنر و رویکرد بازتاب (راودراد،1386: 82).
رویکرد شکلدهی، رابطهی بین هنر و جامعه را به عنوان یک خط مستقیم ساده بیان میکند، جهت تاثیر بین موضوعات هنری و جامعه؛ چنین است که هنر عامل تاثیرگذار بر جامعه در نظر گرفته میشود و نه برعکس، از این جهت نقطه مقابل رویکرد بازتاب میباشد. در رویکرد دنیای هنر، مجموعهی عناصر و روابط میان آنها در مورد هنرهای مختلف، دنیایی را تشکیل میدهد که روابط اجتماعی و محصولات آن مانند دنیای واقعی قابل مطالعه و بررسی است. بکر42 در کتاب«دنیای هنر» این نظریه را تبیین نموده که سهم بسیار مهمی در گسترش جامعهشناسی هنر دارد؛ بکر در این کتاب، ساخت هنر را یک کوشش جمعی عنوان نموده و برای توضیح این مطلب به دو نکته اشاره میکند: اول اینکه هنر کاری است که ساخته شده و مورد استقبال قرار گرفته است، پس اگر اثری به وجود آمد و هیچ مخاطبی نداشت هنر نیست. دوم اینکه، هنر را نه یک فرد به نام هنرمند، بلکه گروهی از مردم، که بعضی از آنها هنرمند هم شناخته نمیشوند، میسازند. بدون کمک سایر مردم، آن هنر نه وجود و نه معنا خواهد داشت(همان: 89).
نظریه مهم دیگری که بسیار مورد توجه هنرپژوهان می باشد، نظریه بازتاب است. براساس نظریه بازتاب، آثار هنری همانند آینهای جامعهی معاصر خود را بازتاب مینمایند. البته، همان طور که آینه تنها بخشی از واقعیت گزینش شده مورد نظر را در چارچوب قاب خویش باز میتاباند، آثار هنری نیز بخشی از جامعه را به نمایش میگذارند. همچنین، همانطور که همهی آینهها تخت نیستند که شی بیرونی را دقیقاً همانطور که هست نشان دهند، آثار هنری نیز به تناسب تواناییها و ارزشها و معیارهای هنرمند ممکن است به میزان متفاوتی واقعیت را به نمایش بگذارند یا از آن انحراف حاصل نمایند. براساس این تئوری، هنرها واقعیت را به رمز برمیگردانند و آنچه را در جامعه وجود دارد به صورت نمادین و رمزگونه به نمایش میگذارند. بنابراین، شکل هنر متاثر از قواعد زیباشناختی است؛ در حالی که محتوای آن از جامعه نشات گرفته است. این محتوا ارزشها و انتقادات و به طور کلی ایدئولوژی یا ایدئولوژهای موجود در جامعه را شامل میشود(همان: 69).
چگونه میتوان به بازتاب، اثر هنری برای شناخت جامعه اعتماد نمود، وقتی آن را آینهی دانسته که به میزان مختلف از واقعیت انحراف پیدا میکند؟ این انتقاد ممکن است در مورد یک اثر هنری واحد، صحیح باشد؛ اما هنگامی که قرار گردد، آثار هنری متعددی مربوط به یک دوران یا یک جامعه خاص را مطالعه نموده، بازتابهای مختلف، میتوانند همدیگر را تکمیل نمایند، به طوری که در نهایت به یک تصویر نزدیکتر به واقعیت دست یافته(همان:70).
بازتاب جامعه در هنر، امری پیچیده و چند بُعدی است، این بازتاب بسته به شرایط گوناگون اجتماعی در سطوح مختلف کلان، میانی و خرد مشاهده میشود. فردریک آنتال43 در کتاب «فلورانس و نقاشانش»(1948.م)، عنوان میکند که چطور، در قرن پانزدهم، با زمینهی اجتماعی یکسان، آثار بسیار متفاوت از لحاظ ظاهر، نظیر پردههای نقاشی مریم مقدس، اثر ماساچیو44 و جنتیل دافابریانو45 – بعضی پیشرفته، بعضی دیگر واپسگرا- خلق شدهاند. این آثار چگونه با هم زیست داشتهاند؟ وی به مطالعهی عصری میپردازد که طبقات متوسط و یک بورژوازی مقتدر شامل بازرگانان و بانکداران به سرعت رشد یافته و مردم برای عقلانی کردن امور و بیان ریاضی بازنماییها، ارزش قایل گشتند. در نتیجه وی، پدیدهی همزیستی هنرمندان مترقی و واپسگرا را بازتاب گوناگونی دریافتهای طبقات اجتماعی از دنیا میپندارد. و در مرحلهی آثار هنری، چونان ابزاری در مبارزهی طبقات، ملاحظه شده و آنها به عنوان ایدئولوژیهای تصویری، تفسیر میشوند؛ مثلاً سبک ماساچیو به عنوان سبک ویژهی بورژوازی سوداگر فلورانس، که آمیزهای از دین باوری و عقلانیت است، تحلیل میشود و غیره (هینیک،1384: 36).
در زمینهی رویکرد بازتاب از پنج استراتژی تحقیقاتی میتوان سخن گفت. این استراژیها عبارتند از: تحلیل تفسیری46، تحلیل محتوا47، نشانهشناسی ساختاری48، درک مناسک آیینی49، و روشهای ترکیبی50(Ibid.,p.24).
در تحلیل تفسیری، محقق به بررسی دقیق شماری از آثار هنری میپردازد تا معانی آنها را استخراج کند و از این طریق نشان دهد که عناصری در این آثار بازتاب جنبههایی از جامعه میباشند. به عنوان مثال، هلسینگر51 به

مطلب مرتبط :   دعایی، مصطفی، نجف، درس