مبحث دوم: مبانی هستیشناسی (متافیزیکی)
مابعدالطبیعه ماریتن نقطه ثقل همه نوشتههای فلسفی او در موضوعات گوناگون از قبیل مباحث فرهنگی، اجتماعی و سیاسی است. همچنین در فلسفه او نشانهایی از انسانگرایی دیده میشود. او در فلسفه خود، هم شخصیت انسان و هم امت مسیحی را مورد توجه قرار میدهد. وی معتقد به برتری متافیزیک بر معرفتشناسی است و در واقع، نقادی معرفت را بخشی از متافیزیک می داند.230 ماریتن نظر خویش را «نقادی واقعگرایانه»231 مینامد. وی نظریات اصلی خود در این زمینه را در دو کتاب «مقدمهای بر متافیزیک»232 و «وجود و موجود»233 مطرح کرده است.
از نظر ماریتن بحث از «شهود وجود» الهام بخش همه مباحث و حلقه وصل میان متافیزیک و معرفت شناسی به شمار میآید. از نظر او فلسفه دوستداری حکمت است. زیرا حکمت در معنای خاص آن عبارت از معرفتی است که به تمام واقعیت مربوط است و موضوع آن جستجوی وجود بما هو وجود است. وجود اشاره به چیزی دارد که بالفعل یا بالقوه موجود است. متافیزیک اوج فلسفه است چرا که مسئولیت آن بررسی وجود بما هو وجود است. او معتقد است که وجود داشتن، مساوق با عمل کردن است.234
از نظر وی، علیرغم اختلاف میان کانتیها، عمل گرایان،235 ایده آلیستها و فیلسوفان تحصلی همه آنها منعکس کننده نوعی اصالت تسمیه236 هستند. بدین معنا که در نظر همه آنها، مفاهیم «کلی» مخلوق ذهن آدمی است و در خارج واقعیتی ندارند. ماریتن معتقد است که آنچه ذهن میداند با آنچه که وجود دارد یکی است. وی در این باره مینویسد:
«معرفت ما نسبت به واقعیت، کلی و غیرمادی است که از طریق مفهوم که خود محصول بازتاب و انعکاس است حاصل میشود. لذا برای مثال دربارۀ معرفت ما نسبت به اشیاء محسوس، ذهن دارای دو نقش منفعل هنگام دریافت تاثیرات حسی و فعال هنگام ساخت و ایجاد معرفت از این دریافتهای حسی است».237
در ادامه به اهم نظریات و مبانی ماریتن در حوزه هستیشناسی میپردازیم:

گفتار اول: نیاز به مابعدالطبیعه تومائی
از نظر ماریتن در جهان امروز ما به یک مکتب تومائی زنده نیاز داریم. در جهان فلسفی معاصر که علوم پدیدارشناسانه را برتر از معرفت متافیزیکی میدانند، تنها چنین فلسفهای توانایی نجات و حفظ ارزشهای انسانی و عقلانی را در حوزۀ نظر و عمل دارد.238 ما باید هم از سنت، و هم از استمرار «حکمت خالده»239 در مقابل تعصبات فردگرایی نو دفاع کنیم و بدانیم که البته این فلسفه نیز خود دارای طبیعتی مترقی و در عین حال متغیر است.
ماریتن معتقد است که با تمسک به قدیس توماس باید به یاد آوریم که انسان حیوانی اجتماعی است و نیاز به تعلیم دارد. بنابراین هنر معلمان فقط بیان علم نیست، بلکه هنر حقیقی آنها تولید علم برای دانشجویان متناسب با فهم آنان است. البته نباید از بهره بردن از تفکرات گذشتگان برای فهم حقیقت غفلت کرد.240 پرواضح است که عقل باید متمسک به حقایق دائمی و با ثبات شود.
اما چگونه یک امر ثابت میتواند یک امر مترقی و پیشرفته باشد؟ ماریتن از دو اصطلاح «رمز» و «مسئله» برای توضیح این مطلب استفاده میکند. وی معتقد است که هر پرسش علمی یا فلسفی دارای دو وجه اساسی است:
یک) حالت رمزی241
دو) حالت مسئلهای242
پرسش فلسفی، یک «مسئله» است، زیرا معمایی برای ذهن است که باید آن را حل کند و در عین حال عمل آگاهی، امری «رمزی» است، زیرا در طی آن عقل چیزی غیر از خودش میشود؛ و این تشابهسازی امری بیرونی با خود است که راز را تشکیل میدهد. این راز که در درون متعلق معرفت قرار دارد نیز آبستن معنایی است که باید به صورت کامل یکسان شود و این رازی است که مطلقا دریافت آن در ذهن خداوند امکان پذیر است. فلسفۀ جدید تمایل به مسائل هستیشناسانه ندارد و تنها در حد امور تجربی به آنها میپردازد. لذا ماریتن بزرگترین خطای این فلسفه را توجه بیش از حد آن به مسئله، آن هم در سطح تجربی، و غفلت از عالم رمز و راز میداند. در نظر وی فلسفه بیخبر از راز، فلسفه نیست.243 ماریتن برای بیان مسئله و رمز، از سه اصطلاح ترقی244، جایگزینی245 و پیشرفت246 استفاده میکند.
او در تبیین چگونگی ماهیت غیرمتغیر و ثابت و در عین حال رو به پیشرفت عقل میگوید: بدون یک ثبات واقعی، پیشرفت غیرممکن است. او میگوید: ترقیهای علمی در واقع پیشرفت نیست، چرا که لازمه پیشرفت، توسعه است و توسعه پیدا کردن نیز مستلزم این است که در عین حال که هسته ثابت بماند، تغییرات و پیشرفتی صورت پذیرد. البته از نظر ماریتن بهتر است که در علم از لغت جایگزینی استفاده کنیم.
شاخصۀ پیشرفت فلسفه جدید در مواجه با واقعیت، پیدا کردن جایگزینی مناسب و در شأن علوم است. در علم یک مسئله خود تبدیل به یک راه حل شده و آنگاه ذهن به سمت مسئلۀ دیگری میرود. مسائل همیشه از طریق کشف اطلاعات جدید حل میشوند؛ البته همیشه امکان نسخ نظریه ها و فرضیههای علمی در سایۀ کشفهای آینده وجود دارد. علم مستقیما به مطالعۀ اشیا نمیپردازد، بلکه خواص مادی آنها را که قابلیت اندازهگیری دارند، بررسی میکند. ماریتن با انتقاد از فلسفه جدید میگوید که یک نظر جدید فلسفی، درست به همان سبکی که نظریههای علمی سابق جای خود را به نظریههای جدید دادهاند، جای خود را به نظریههای جدید واگذار کرده و میکند. درست همانگونه که نظام فیزیکی انیشتین جایگزین نظام فیزیکی نیوتن شد؛ یا نظام کوپرنیک جایگزین نظام بطلمیوسی شد، فلسفۀ قرون وسطی به نفع دکارت، فلسفه دکارت به نفع کانت و فلسفه کانت به نفع برگسون و قس علیهذا به کناری نهاده شدند. ماریتن میگوید: پس از آن که دکارت منکر ارزش علمی علم کلام و کانت منکر ارزش علمی متافیزیک شدند، ما شاهد گمراهی و سرگردانی بیش از پیش عقل انسانی شدیم که ناگزیر دست به دامان تجربهگرایی زد. وی در این زمینه مینویسد:
«ما مشاهده کردهایم که عقل انسانی که به سمت تجربهگرایی منحرف شده و اسیر آن شده است، مشتاقانه در پی حکمت است؛ اما نتوانسته است به آن دست یابد؛ زیرا به انکار آن حالت رمزی پرداخته و تلاش کرده است که حکمت را در کنار قانون پیشرفتی قرار دهد که مبتنی بر جایگزینی است».247
این پیشرفت مبتنی بر جایگزینی متضاد با علم وجود و هستی است، از دید ماریتن «حقیقت نمیتواند در معرض آزمایش سلسلهوار تاریخی قرارگیرد.»248 به عبارت دیگر نباید پیشرفت آن در چارچوب زمان قرار گیرد. پیشرفت شایسته برای علم وجود، پیشرفتی است که مبتنی بر رشدی صمیمی249 باشد و آن پیشرفتی است که از طریق تعمیق اصولی به دست میآید که در متعلق معرفتی ثابت ماندگار است. لذا فلسفه تومائی، همه تدوام و استمراری را که در سنت است به فلسفه باز میگرداند. فلسفه واقعی آن فلسفهای است که دارای یک رهیافت هستیشناسانه در برابر اشیا است. یعنی به جستجو در وجود اشیا میپردازد و مستقیما آنها را بررسی میکند و آنها را در حالت رمزی و سریشان میشناسد. کشف یک راز منجر به یک راهحل نخواهد شد. تنها به درک عمیقتر و کاوشی مترقی از واقعیت منجر خواهد شد. تنها در فهمیدن یک راز است که ما دارای دو عنصر اساسی پیشرفت، یعنی «ثبات و تغییر» هستیم. در این تفلسف، دادۀ جدیدی کشف نمیشود و جایگزینی صورت نمیگیرد، بلکه فهم فیلسوف از حقیقت تغییر یافته و عمیقتر میشود.

مطلب مرتبط :   قاچاق، جنسی، زنان، قاچاقچیان

گفتار دوم: ماریتن و موضوع مابعدالطبیعه
ماریتن همچون بسیاری از فیلسوفان گذشته موضوع مابعدالطبیعه را «وجود بما هو وجود» میداند. او تأکید میکند که در اشیا بما هو اشیا است که متافیزیک متعلق خود را پیدا میکند.250 از نظر وی وجود به تنهایی میتواند عطش عقلانی انسان به دانستن را رفع کند. در حالی که دیگر علوم مثل ریاضیات، علوم تجربی و فلسفۀ طبیعت اگرچه فراهم کنندۀ نوعی از معرفت میباشند اما به تنهایی نمیتوانند این تشنگی را رفع کنند. زیرا غنای هستیشناسانه وجود پایانناپذیر است و عقل باید برای سیراب شدن از آن به علم وجود که همان متافیزیک است مراجعه کند.
به دلیل رواج برداشتهای اشتباه از وجود، ماریتن در سخنرانی خود تحت عنوان «سکه تقلبی متافیزیکی»251 به این بحث میپردازد که چگونه فلسفه جدید، موضوع متافیزیک را مغشوش کرده است. او با این پیشفرض که متافیزیک با وجود سر و کار دارد، معتقد است که تعاریفی که از «وجود» ارائه شده است، علت اساسی این سردرگمی است، لذا وی به دنبال ارائه تعریفی سلبی از وجود برمیآید. دست کم در سه مورد «وجود» به نحو خاصی در نظر گرفته شده است:
یک) در علوم طبیعی و تجربی: در این علوم، وجود موضوع است و متعلق به امری خاص و عملی است و مبنای پدیدههای قابل مشاهده و اندازهگیری در جهانی حسی و مادی است.
دو) در حس مشترک: حس مشترک نیز با وجود سروکار دارد، اما مفهوم مابعدالطبیعی آن مستور و غایب از دیدهها است. حس مشترک مفهوم متافیزیکی وجود را بدون متمایز کردن آن از دیگر مفاهیم به تیرگی درک میکند. وی در این باره مینویسد: «حس مشترک ترسیمی ناهنجار و خشن از متافیزیک به دست میدهد.»252
سه) در منطق: موضوع منطق هم وجود است، اما «وجودی عاری از حقیقت»؛ چرا که منطقیین تنها با یک مفهوم

مطلب مرتبط :   خراسان، سلجوقیان، مؤلف، سپاه