دانلود پایان نامه

غزل55

.1
دلم ز تیغ غمت، در میان خونابست
تنم ز آتش مهر تو، در تف و تابست
.2
تنم ز آب سرشک و دلم ز آتش غم
مقیم غرقهی دریای آتش و آبست
.3
ز ترک چشم تو، دل گر حذر کند شاید
که با کمان کیانی و تیر پرتابست
.4
کمان عشق تو، بهرام تاب چرخ توان
کجا به بازوی این، ناتوانِ بی تابست
.5
چو طوقِ فاخته، ازمشک تا خط آوردی
ز شوق او، چو کبوتر دلم بطبطابست
.6
سجود آرم و پیش رخت، نماز برم
یک امشبم، که خم ابروی تو محرابست
.7
میان ظلمت زلف تو، نورِ عارض تو
چو در دل شب تاری، مه جهانتابست
.8
مرا به زهد و ورع رهنمون روند و مرا
هوای بادهیِ گلچهر و دلبر نابست
.9
ز باده یک سبب انگیز عیش را ساقی
بدانک انده دل را هزار اسبابست
.10
به صبحگاه قیامت مگر رود بیدار
کسی که دیدهی بختش، ز جهل در خوابست
.11
سرشک چشم گهربار لطف، بر رخ زرد
چو بر صحیفهی زر، قطرههای سیمابست
وزن شعر: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن (مجتث مثمن مخبون اسلم) (مضارع مقبوض مخبون اسلم)
بیت1:
خوناب: 1- خون آمیخته به آب. 2- اشک خونین (معین،1374)
آتش و تف و تاب مراعات النظیر
بیت2: تنم ز آب سرشک و دلم ز آتش غم مقیم غرقهی دریای آتش و آبست
غرقه: غریق. ترکیبی است از غرق + هَ (نسبت). در آب شده. در آب فرورفته. در آب مرده. (دهخدا،1377)
دریای آب و آتش کنایه از: عشق – تضاد
معنی بیت: تنم از قطرات اشک و دلم از آتش غم ساکن و فرورفته در دریای عشق است.
بیت3: ز ترک چشم تو، دل گر حذر کند شاید که با کمان کیانی و تیر پرتابست
ترک چشم: چشم گیرا. زیباچشم . دارای چشم جذاب. که چشم او بیننده را بخود کشد (دهخدا،1377)
حذر: پرهیز کردن. 2 (معین،1374)
کیانی: منسوب به کُیان. گنبدی. همچون چادر یا خیمهی گرد و مدور. (دهخدا،1377)
تیر پرتاب: تیر پرتابی. نوعی از تیر که بسیار دور میرود اما بر نشانه نمیرسد. به معنی تیر هوائی نیز آمده. (دهخدا،1377)
کمان کیانی: کمان گرد استعاره از ابرو
معنی بیت: شایسته است که دل از چشم گیرا و جذاب تو دوری کند زیرا چشمت از کمان کیانی (ابرو) و تیر مژگان برخوردار است.
بیت4: کمان عشق تو، بهرام تاب چرخ توان کجا به بازوی این، ناتوانِ بی تابست
بهرام: در آیین زردشتی یکی از ایزدان است وی یار ایزدمهر و پاسبان عهد و پیمان و موکل به روز بیستم هر ماه شمسی (موسوم به بهرام ) است. (دهخدا،1377) نام یکی از ایزدان ایرانی است. و معنی آن در پارسی «فتح و پیروزی» است. از بسیاری جهات هم یادآور آتنه، رب النوع جنگ در اساطیر یونانی است و به دلیل همین شباهت اخیر است که گاهی مریخ (بهرام) در شعر فارسی با صفت ماده معرفی شده است. از گیاهان سیسنبر، از روزها چهارشنبه، از فلزات مس و آهن، از رنگها، سرخی و از عواطف، خشم، به ایزد پیروزی منسوب هستند. در اساطیر کهن مجهز به زره و خود و سپر و شمشیر تصویر شده است. (یاحقی، 1386)
چرخ: 1- کنایه از: آسمان. 2- نوعی کمان سخت. (معین،1374)
کمان به بازوی کسی بودن کنایه از: قدرت داشتن دارای قوت و توانایی بودن. – بهرام تاب: دارای توان مریخی – چرخ توان: دارای توان فلکی
معنی بیت: من ناتوان کجا قدرت پایداری در برابر کمند عشق تو را دارم.
بیت5: چو طوقِ فاخته، ازمشک تا خط آوردی ز شوق او، چو کبوتر دلم بطبطابست
طوق: 1- گردن بند 2- هر آن چه که گرداگرد چیزی را فرا گیرد. 3 خطی بر گرد گردن پرندگان مانند کبوتر و قُمری. (معین،1374)
فاخته: مرغی است خاکستری رنگ مطوق به طوق سیاه. آن را قلیل الالفت دانستهاند. به جهت آوازش آن را کوکو نیز گویند. صدایش نرم و حزن انگیز است. (دهخدا،1377)
طبطاب: چوبی پهن که به آن گوی بازند (دهخدا،1377)
خط کنایه از: موی نورسته کنار صورت – موی کنار صورت از لحاظ سیاه بودن به مشک مانند شده
معنی بیت: از وقتی که موی نورسته کنار صورت تو مثل طوق فاخته نمایان شد از اشتیاق آن دل چون کبوترم همچون گویی است که در طبطاب قرار دارد.
بیت6: سجود آرم و پیش رخت، نماز برم یک امشبم، که خم ابروی تو محرابست
محراب: 1- بالای خانه و صدر مجلس. 2- جای ایستادن پیشنماز در مسجد. 3- بخشی از یک عبادتگاه که در هنگام عبادت رو به آن میایستند. ج. محاریب (معین،1374)
سجود و نماز و محراب مراعات النظیر
معنی بیت: همین امشب که پیچ و تاب ابروی تو قبله گاه من است، من پیش تو سجده کرده و چهره تو را عبادت میکنم.
بیت7: میان ظلمت زلف تو، نورِ عارض تو چو در دل شب تاری، مه جهانتابست
جهانتاب: جهان تابنده. نوردهنده بجهان. فروغ بخشنده (دهخدا،1377)
تشبیه چهره معشوق به ماه
معنی بیت: چهره روشن تو در میان سیاهی زلف تو چون ماه فروغ بخشنده در دل شب تاریک است.
بیت8:
رهنمون: نمایندهی راه که به تازیش هادی خوانند. رهبر. راهبر. مرشد. راهنمون. راهنما. رهنمایی. (دهخدا،1377)
گلچهر: آنکه چهرهی او در طراوات و لطافت به گل ماند (دهخدا،1377)
ناب: خالص، پاک و بی غش. (دهخدا،1377)
بیت9: ز باده یک سبب انگیز عیش را ساقی بدانک انده دل را هزار اسبابست
اسباب: جِ سبب. سبب ها، علت ها. (معین،1374)
معنی بیت: ای ساقی بدان باده یکی از اسباب خوشی و شادمانی است. اما غصه و گرفتگی دل هزار دلیل و علت دارد.
بیت10: به صبحگاه قیامت مگر رود بیدار کسی که دیدهی بختش، ز جهل در خوابست
خواب: غافل، بی خبر. (معین،1374)
معنی بیت: کسی که طالع و اقبال او به سبب نادانی در بیخبری به سر میبرد شاید در صبح رستاخیز از خواب بیدار و آگاه شود.
بیت11:
سیماب: جیوه را گویند و معرب آن زیبق باشد و جزو اعظم اکسیر است، بلکه روح اکسیر و روح جمیع اجساد است. چون مرکب اعتبار کنند معنی آب سیم باشد. (دهخدا،1377)
قطرات اشک به گهر تشبیه شده – تشبیه مرکب

مطلب مرتبط :   پایان نامه داستان تاریخی و منابع تاریخی

غزل56

.1
نظرت، مهر و مه منظر بینای منست
ذکر تو، تذکرهی منطق گویای منست
.2
با سر کوی تو دل، یاد ز جنّت نکند
خاک کوی تو مرا، جنّت و مأوای منست
.3
خستهی غمزهی مستش، تن سودائی من
بستهی طرّهی شستش، دل شیدای منست
.4
از جهان و بر و بستانش، تبرّا دارم
تا به خاک در تو، میل و تمنّای منست
.5
وصف لعل گهرافشانِ دُرر بار ترا
معدن سلک دُرر بار گُهر زای منست
.6
نیست ملجا و ملاذی دگرم، در دو جهان
جز جنابت، که ملاذ من و ملجای منست
.7
والی و خواجه کرم ورزد و احسان با لطف
گر تو گویی که فلان بنده و مولای منست
وزن شعر: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فَعَلُن ( رمل مثمن مخبون محذوف)
بیت1: نظرت مهر و مه منظر بینای منست ذکر تو تذکرهی منطق گویای منست
تذکره: آنچه موجب یادآوری شود. (معین،1374)
منطق: نطق. برزبان راندن حرفی یا سخنی که از آن معنی مفهوم گردد. سخن گفتن. (دهخدا،1377)
چهره به ماه و آفتاب تشبیه شده – تتابع اضافات
معنی بیت: نگاه و توجهت آفتاب و ماه چهره زیبای من است. و نام و یاد تو یادآور سخنان گویای من است.
بیت3: خستهی غمزهی مستش تن سودائی من بستهی طرّهی شستش دل شیدای منست
طره: زلف، موی پیشانی. (معین،1374)
شست: قلاب و تور ماهیگیری، دام، کمند. (معین،1374)
شیدا: 1- شیفته. 2- دیوانه. 3- آشفته از عشق. (معین،1374)
زلف به کمند تشبیه شده که عاشقان را اسیر میکند.
معنی بیت: تن عاشق من مجروح اشارات چشم و ابروی مدهوش کننده او و دل دیوانه من اسیر زلف چون کمند اوست.
بیت4:
بر: دشت. مقابل بحر. زمین خشک. زمین خشک و بیابان. ج، بُرور. خشکی (دهخدا،1377)
تبرا: دوری کردن، بیزاری جستن. (معین،1374)
تمنا: خواهش و آرزوی آرزو و امید و خواهش. (دهخدا،1377)
بیت5: وصف لعل گهرافشان دُرر بار ترا معدن سلک دُرر بار گُهر زای منست
وصف: بیان کردن، شرح حال و چگونگی چیزی را گفتن. (دهخدا،1377)
گوهرافشان: نثارکنندهی گوهر. گوهر پخش انداز. گوهرافشاننده. جواهر نثارکننده. (دهخدا،1377)
درربار: درربارنده. بارندهی درر. آنکه یا آنچه درها بارد. || فصیح. (دهخدا،1377)
معدن: 1- مرکزچیزی. 2- جایی در زیر یا روی زمین که در آن فلزات یا سنگ های مخصوص انباشته شده. ج. معادن. (معین،1374)
سلک: سِلکَه، رشته و رشته ای که بدان دوزند. رشته را گویند عموماً و به معنی رشتهی مروارید و رشتهی سوزن باشد خصوصاً. ریسمانی باشد که مروارید در آن کشیده باشند.. رشتهی مروارید. رشتهی مروارید و رشتهی سوزن و صف و قطار. (دهخدا،1377)
معدنِ سلکِ درربار گهرزا استعاره از: ضمیر و شعر شاعر تتابع اضافات- لعل استعاره از: لب – گوهر استعاره از: سخنان – دُرر استعاره از: سخنان- مراعات النظیر لعل، معدن، گوهر،

مطلب مرتبط :   تحقیق رایگان با موضوع تصمیم گیری مصرف کننده و ارزیابی جایگزین ها