کند،، کریستوا، ، می‌

سوق می دهد، که تا آخرین مرز رویارویی با خطر حرکت می کند.
اما این متن های جبرگونه هر اندازه هم ادعای‌ نزدیک شدن به علم می کنند از هنر دور می‌ شوند، و هویت ادبی خود را از دست می دهند، به رغم این که صورتگرایان برای ادبیات ارزش زیادی‌ قائل نیستند. آنها معتقدند ادبیات محکوم است به استحاله شدن و دنباله رو بودن از متون علمی‌ یا نقدی است، و برای کتابت وظیفه ای‌ زیباشناختی یا ارتباطی‌ نیست؛ بلکه وظیفه ی آن آفرینش واقعیت جدید زبانی است. اما انجمن مزبور برای آن اهمیت زیادی قائل است و بر این تأکید می کند که هر طبقه ای‌ فرم خاص خود را می‌ آفریند. طوری که خلاقیت ادبی یک فرآیند تولیدی عادی می شود. از آنچه گذشت نتیجه می ‌شود، که نویسندگان انجمن (تل کل) سعی می کنند ادبیات ضد ادبیات، و هنر ضد هنرتولید کنند هنری که شبیه هنر مورد قبول شده؛ نباشد چون تا بیاید در برابر هنجارهای متعارف خاضع شود فاعلیت ستیز گرایانه خود را از دست می دهد.
دومین شخصیت مهم انجمن تل کل ژولیا کریستوا115ست، که اصلیت و زادگاه او بلغارستان است. وی متولد سال 1941 است، و در سال 1966 به فرانسه مهاجرت می کند، و در دانشگاه سوربون (پاریس 5) به عنوان استاد فعالیت می نماید و به زبان فرانسه قلم می زند. وی با سلرز در مجله اش (تل کل) همکاری می کند، و نقد پیشتازانه ای بر مبنای زبانشناسی و نشانه شناسی می نگارد. و با سلرز یک گروه دو نفره ی نقدی نظیر سیمون دی بووار وسارتر، الیزا وآراگون تشکیل می دهد. سلرز در گشودن رموز تفکر فرانسوی به یاری اش می شتابد، و او را با ادبیات فرانسه وادبای فرانسوی‌ آشنا می سازد. کریستوا با او بود که با متن کتابت جدید آشنا می شود. کتابتی که خود یک ماجرایی است، که پایانی‌ ندارد. نقد کریستوا‌ رویداد تمدنی را بررسی می کند، رویدادی که در آن لایه های سیاسی‌، اقتصادی، نشانه شناختی است. به اضافه ی نشانه شناسی زبان که پیرامون آن واحدهای اسلوبی، عناصر صرفی، نحوی‌ و بلاغی می گردد؛ تا مضمون روانی و تمدنی را درنوردد، و اختلاف میان تنوع اشاره ها و ناهمگونی هنجارهای‌ اجتماعی‌ را بیان کند. مبحث نشانه شناختی هم دنبال این است که میراث های فرهنگی را پیدا نماید. زبان هم یک چارچوب عمومی است. و کریستوا گفتگوهای خود را بر اساس مبنای نشانه شناسی فرم زبانی‌ تأسیس می کند؛ سپس گره ی موضوعات خود آگاه و ناخود آگاه را پشت سر می گذارد؛ تا به ریشه های دینی برسد، و سعی می کند، از جاذبه ی تحلیل روانشناختی و جامعه شناختی گام فراتز نهد.116
ژولیا کریستوا نظامهای صورتگرایان روس و مسیر ساختگرایی بارت را به خوبی درک می کند. و در مطالعات خود نسبت به آثار زیادی از ادبای معروفی همچون داستایفسکی، پروست، مارکز دوساد،‌ جیمس جویس، آرتو، برگیس و …. یک چیدمان فلسفی متبلور ساخت که علامات متن و اشارات آن را با عقده ی اودیپ و با ریشه های لاهوتی والحادی ربط می دهد.
برای مثال کریستوا در مطالعات خود راجع به آنتونان آرتو (سال 1973) او را نمونه ی بارزی برای‌ شرایط بیمار گونه ی نویسنده قلمداد می کند که عکس العمل های‌ این نویسنده دال است بر آنچه از آن رنج می برد (دوگانگی شخصیت – شیزوفرنی). اساس مشکل آرتو رنج غیر قابل تحمل او در جسم وفکر بود. آرتو درد را به عنوان یک نیروی نافذی‌ که او را دو شقه می کند؛ به تصویر می کشاند. حالتی است که (من آگاه) او با ذات خود مطابقت نمی کند، و به جای این که به صورت عادی فکر و تأمل اعمال کند به فرآیند فیزیولوژی مغز برای‌ ادراک وفهم به صورت یک ابزاری خراب که از فکر سالم و اندیشه ناتوان است، روی می آورد. و به این نحو یک جدایی فاجعه آمیزی میان تفکر به عنوان وظیفه ی مغزی و تفکر حقیقی که نتیجه ای مرکب و همگون است اتفاق می‌افتد. کریستوا در تشخیص فرآیند خود ویرانی آرتو اصطلاح ( نفی مثبت)‌ را پس از بهره گیری از آن به صورت مادی به کار می گیرد؛ تا بتواند این فرآیند را که زبان یکی از لایه های آن محسوب می شود، به عنوان ابزار تولید متغیرات ریشه دار توصیف نماید. فرآیند احداث این تناقض ریشه ای با بازگشت به برخی مراحل اولیه برابری‌ می کند. این تحلیل ما را به یاد تحلیل عمیق میشل فوکو در مورد فشارهای متناقض عقلانیت غربی که گدازه های خود را در آثار نیچه، هلدرلن و … می ریزد، می اندازد. و آن را درکتاب (تاریخ جنون) خود 1972 ارائه می دهد. اینچنین است که این فشارهای ویران گر به مثابه ی موجی است از گذشته ی دور و حرکتی است از حرکات نابخردانه خرابگرش محسوب می شود، که سعی دارد، ساختار فکری بورژوازی غربی‌ را پشت سر بگذارد، اما به زدن آژیرهای خطر بسنده می کند.
این محور اساس نقد نشانه شناختی نزد کریستوا ست. مبنایی است که او را از فیلسوفان جدیدی‌ که به مرگ مارکس معتقدند، نزدیک می کند. وی با ادبای اسطوره ی اجتماعی هم سخن می شود و بر نشانه هایی که پریشانی‌ و اضطراب را به تن می کند، تأکید می ورزد و ازهر چه در زندگی روزمره مان پست و مبتذل است، پرده برمی دارد.
کریستوا بر ساختگرایی به عنوان یک متد نقدی در تحلیل متن ادبی تکیه می زند. اما از آن هم می گذرد و متد (متن زایشی) را مطرح می کند. وی با تحلیل ساختگرایی شروع می کند، سپس آن را پشت سر می گذارد، و به چارچوب عمیق تری وارد می شود، که متشکل از مجموعه ای از اشارات وعلامات است، که آن را هم تفکیک می کند؛ تا دو باره از نو بازسازی نماید. این عمق همان عمق نشانه شناختی (‌سیمیولوژی) است که در آن غور می کند. پس متن – براساس متد نشانه شناختی او – نظام زبانی بسته ای نیست؛ همان طور که ساختگرایان صورتگرا ادعا می کنند؛ یا همان طور که صورتگرایان روس دوست دارند، باشد. بلکه یک عدسی مقعری است برای معانی‌ و دلالتهای متفاوت، متباین وپیچیده در چارچوب نظامهای اجتماعی، دینی و سیاسی متداول می باشد. پس نقد نشانه شناختی او دنبال دلالت هایی نمی گردد که با مطالعه ی واحد کلامی‌ گفتاری به عنوان مرجعی برای فرآیند ارتباط پیوند می خورند؛ بلکه به اغلب دلالت هایی که گفتار بیانی‌ برآن مشتمل می شود و به عنوان چالشی برای رمز گذاری ای که دارای نمودهای متعددی است، می پردازد، و توانایی نویسنده بر خلاقیت را توصیف می‌ نماید. از اینجا است که کریستوا سعی می کند، نشانه شناسی تحلیلی یا این که تحلیل نشانه شناختی (سیمیولوژی) را پی ریزی کند، که محوریت آن تنها درک مدلول زبان نباشد؛ بلکه بر داده هایی که از مفاهیم ضروری (‌روان شناسی ، ریاضیات …) سرچشمه می گیرد، استوار باشد؛ تا متن را به عنوان آفرینش بیانی برای ذات هدفمند در دستان خود بنوازیم.
بدین وسیله می ‌شود ویژگیهای‌ نقد نشانه شناختی کریستوا را درک کرد. نقدی‌ که همه ی چارچوب های ادبی را پشت سر گذاشته، وارد کانالهای‌ طرحی می شود که بر ضرورت رهایی از بند میراث فرهنگی که مملو از مکانیزمهای ایده آل است، تأکید می کند. و بر جسد بی‌ جان زبانشناسی تأسیس می‌ شود. و از کلمه- محور جلو می‌ زند، تا دیالکتیک های‌ تمام نشدنی‌ را در معادلات دوگانه کشف کند، و مسلمات بدیهی را بکاود؛ بسان یک نگاه علمی‌ که از اصل پراکندگی وحدت متن یا زانو زدن در برابر گفتار جبری نشانه زبانی تبعیت نکند، ‌ و اینچنین می شود، که منتقد نشانه شناختی‌ تنها محقق زبانشناسی نباشد؛ بلکه به عنوان نویسنده ی خلاق قد برافرازد. کریستوا مرحله ی نقدی اولیه ی خود که به سمت وسوی برنامه نویسی زبانی گام برمی داشت پشت سر می گذارد. وی با خصلت عالمانه، آثار ادبی را بر وفق معیارهای‌ محکم که جدل را برنمی تافت، به مرحله ی نشانه شناختی که علامتهای‌ اثر ادبی‌ را استقرا می کند، و با نظامهای‌ اجتماعی و سیاسی گره می‌ زند، وارد می شود. محقق در این زمینه صفت خلاقیت یعنی برخورداری از آگاهی‌ های‌ فراگیر را به خود می گیرد؛ تا توانایی‌ ورود به عمق پدیده ی زبان‌ وریشه های‌ آن را داشته باشد.
می توان گفت تفاوت میان نقد نشانه شناختی بارت و نقد نشانه شناختی کریستوا در این واقعیت خودش را نشان می دهد. بارت مراحل نقدی؛ ساختگرایی و نشانه شناختی را پشت سر می گذارد و به مرحله ای می رسد، که در‌آن نقد محکم و زبان شعری با یکدیگر گره می خورند؛ مثلا در کتاب (متن هایی از خطاب عاشق) سعی می کند، به مرحله ی ادیب بودن برسد و مرحله ی زبانشناس و تحلیل گر را پشت سر بگذارد. نشانه شناختی از دیوار زبان می‌ جهد، و به سمت وسوی‌ نظریه ی ادب شناسی گام برمی دارد. پس محور نقد نشانه شناختی تنها آثار ادبی با همه ی روابط وبازتابهای تاریخی‌، اجتماعی‌ و ایدئولوژی‌ آن نمی‌ شود؛ بلکه رصدی برای کتابت و غور در روحیه ی زمانه می گردد. در حالی که نقد نشانه شناختی کریستوایی به شعر پایان نمی ‌پذیرد؛ بلکه همچنان دانشی فراگیر می ماند، که ابزارهای محکمی در دست دارد، و نشانه های‌ تفکر و تأثیراتی را که برآن وارد می‌ شوند، درک می نماید.117
با این حال منابع نقد نشانه شناختی‌ کریستوایی متعدد است؛ زبانشناسی،‌ فرویدیسم، مارکسیسم، فرهنگ ادبیاتی،‌ فلسفه، حتی ریاضیات، وکتابت

مطلب مرتبط :   ، -، آرایه‌های، لغات)