هجویری، مشایخ، (م:، غزنویان

مدت کمی غالب اطراف غزنین یعنی افغانستان را متصرف شد و نواحی را گرفت و بر بسط دولت خویش بیفزود و از این موقع اعتبار دولت غزنویان شروع شده است. بزرگترین سلاطین مقتدر این سلسله یمین الدوله سلطان محمود خراسان را از دست سامانیان گرفت و عراق عجم را از زیر تسلط دیالمه بیرون آورد و در (420) ری را تصرف کرد و پسرش مسعود را به تسخیر اصفهان فرستاد و حکومت صفاریان را در سیستان خاتمه داد و سیستان را ضمیمه متصرفات خویش نمود و احکام طبرستان و گرگان را دست نشانده خویش ساخت. او دولت پهناوری تشکیل داد که شامل اغلب نواحی ایران و تمام افغانستان و قسمت اعظمی از هندوستان بود. « زیرا به گفته ی بیهقی سلطان محمود 12 بار به هندوستان لشکرکشی کرد.» سلطان محمود در (421) وفات کردو پس از وی میان دو پسرش امیر محمد و امیر مسعود بر سر تاج و تخت مخالفتی رخ داد و بالاخره سلطنت بر امیر مسعود قرار گرفت و دولت امیر مسعود در (432) خاتمه یافت و سلاجقه روی کار آمدند و به وضع مکوک الطوائف ایران خاتمه دادند و بزرگترین مملکت پهناور اسلامی را تشکیل دادند.(همایی: 31-30) در تمام این مدت خراسان و خاصه نیشابور که به نوشته یاقوت در معجم البلدان بهترین شهرهای این ایالت بود. میدان تاخت و تاز و جنگ و قتل و غارت بود. خاندان سامانیه گرفتار منازعات داخلی و خارجی شد چه از هر طرف سرداران سپاه گاهی سر از اطاعت می پیچیدند و به زد و خورد مشغول می شدند و از طرف دیگر امرا و پادشاهان مجاور در صدد دست اندازی به ممالک بودند بیهقی عقیده سلطان مسعود را این چنین بیان می دارد: « هر کجا متصوفی دیدی یا سوهان سبلتی، دام زرق نهاده یا پلاس پوشیده دل سیاه تر از پلاس، بخندیدی» (بارسوث، 1372:195) ولی پدرا و گویا قبر بسطامی را زیارت کرده است. ( مایر، 1378:372) شاید بتوان نگرش غزنویان را اینطور بیان کرد که « آنان در مردان با تقوا بشخصه با چشم احترام می نگریستند. ضمن آنکه معترف بودند که در میان صوفیان هستند بسیاری که جامه زرق بر تن کرده اند. غزنویان مشایخ صوفی را که گروه های زیادی مرید گرد خود جمع آورده بودند و در نتیجه پیوندهای وفاداری ایجاد کرده بودند که حکومت مرکزی یا کارگزاران محلی آنان نمی توانستند سلطه مستقیم بر آنان داشته باشند، به چشم سوء ظن نگاه می کردند. اینکه هجویری با در بار غزنویان ارتباط داشته یا نه در کتاب کشف المحجوب هیچ اشاره ای به این نشده ولی در ابتدای کتاب (مقدمه) دکتر محمود عابدی اشاره می کند « آیا پدر هجویری، عثمان بن ابی علی،‌از کارگزاران و دولتمردان غزنوی بود و با آشفتگی امر غزنویان که پس از گرفتاری و قتل سلطان مسعود(431-432) آغاز شد، وی (هجویری) ناگزیر بود که سلامت و عافیت را بیرون از حوزه غزنین جستجو کند، یا اختلافها و. جدالهای مذهبی او را، که بی گمان در همان دوره جوانی خود در علوم روز صاحب مقامی بود، واداشت تا از وطن مالوف خود دورماند،‌یا شوق دیدار شهرهای بزرگ خراسان- مرو- سرخس- نیشابور- طوس و جزء آنها یا انواع جاذبه هایی که از دولت و مراکز فرهنگی و مشایخ بزرگ آن روز داشتند، دوری از شهر و دیار را برای او هموار کرد و پایش را به این سفر گشود، همه یا هر یک از این احتمال ها ممکن است.»
4-1-2-1رابطه هجویری با دربار غزنوی و سلجوقی
هجویری با سیاست کاری نداشته و در باب های کشف المحجوب از ارتباط او با سیاست و افراد سیاسی و درباری سخن به میان نیامده است و اینگونه نشان می دهد که او دربار گریز بود و با حاکمان زمان کاری نداشته و گویا آن قدر اعتماد به نفس و معتقد به عرفان و تصوف بوده که اصلا کاری به حکومت و دولت نداشته و حتی فکرش را هم نمی کرد زیرا در هیچ جای کتاب صحبتی از وزیر یا پادشاهی و منصب و غیره… به میان نیامده است. و بیشتر افکار او پیرامون متصوفه و اخلاق و رفتار آنها بوده و چگونگی نشست و برخاست و کلام آنها معطوف است. تاسیاست و سیاست بازی و چون بیشتر عمرش را به سفر پرداخته بهتر است بگوییم شیخ سیاح و جهان گردی مافوق و … که هر جا به مشکلی بر می خورد فرار را بر قرار ترجیح می داد، همان گونه که در مورد زندگی شخصی او آمده با توجه به این که زندگی هجویری به سه دوره منقسم می گردد، هر دوره ای از آن در جایی گذشته است، در شهر غزنه به دنیا آمد و در آنجا دوره اول زندگی خود را گذرانده است و هنگامی که به دوره جوانی رسید و در نواحی جهان اسلامی به سیر و سیاحت روی آورد و شماری از شهرها و کشورها را زیارت کرد. پس در مقامی در شهر لاهور که اکنون پاکستان است مستقر گردید جایی که دوره آخر از زندگی وی گذشته است.
او در مورد سَمنون بن عبدالله الخوّاص می گوید: « اندر زمانه بی نظیر بود و اندر محبت شانی عظیم داشت،‌جمله مشایخ وی را بزرگ داشتند، وی را « سمنون المحب» خواندندی، و وی خود را «سمنون الکذاب» نام کرده بود. و از غلام الخلیل رنجهای بسیار کشید و در پیش خلیفه بر وی گواهیهای محال داد و همه مشایخ بدان رنجه دل گشتند. و این غلام الخلیل مردی مرائی بود و دعوی پارسایی و صوفگیری کردی. خود را در پیش خلیفه و سلطانیان معروف گرانیده بود،‌به مکر وشعبده، و دین ودنیا بفروخته. چنانچه اندر زمانه ما بسیارند- و مساوی مشایخ و درویشان بر دست گرفته بود در پیش خلیفه و مرادش آن بود تا مشایخ مهجور گردند و کس بدیشان تبرک نکند تا جاه وی بر جای بماند. (عابدی، 1391: 210- 209)
و نیز در مورد شاه شیوخ، و تغیر از روزگار او منسوخ ابوالفوارس، بن شجاع الکرمانی، رضی الله عنه. از ابنای ملوک بود و اندر زمانه خود یگانه بود. صحبت ابوتراب نخشبی کرده بود وبسیاری از مشایخ را دریافته بود، و اندر ذکر بوعثمان حیری طرفی از حال وی گفته آمده است. وی را رسالات مشهور است اندر تصوف و کتابی کرده است که آن را مراه الحکما خوانند. (همان:211)
4-2-2-1رابطه هجویری با مشایخ
هجویری از میان سلسله مشایخی که به صحبت آنها رسیده است، تنها ابوالفضل محمّدبن حسن ختلی (م: 453) را «شیخ» و مقتدای خود می داند و ظاهراً از روزهای آشنایی تا پایان حیات شیخ خدمت و صحبت او را می گزیند. ابوالفضل ختلی از اقران ابوالحسن سالبه (م: 415) بود. عمری نیکو یافت و این تعبیر را هجویری تنها برای او به کار برده است. سال های سال، شصت سال – از خلق عزلت گزیده بود و بیشتر عمر طولانی خود را در جبل لکام، واقع در شام گذراند. در علم تفسیر و حدیث عالم و در تصوّف جنیدی و مریدابوالحسن حُصری (م: 371) بود. نسبت او با واسطه حصری و شبلی (م: 334) به جنید می رسید. بنابر بعضی اقوال در حدود هشتاد سالگی به زیارت خاک پای ابوسعید (م: 440) آمد و اگر این قول محمدبن منوّر قابل اعتماد باشد، احتمالاً هجویری در همین سفر به خدمت او پیوست و در بازگشت به شام همراه او شد. ختلی سرانجام در بیت الجن – قریه ای در نزدیکی دمشق – درگذشت. در واپسین دم سر بر کنار این مرید غزنوی داشت و پیرانه او را که از یکی از یاران خود رنجی در دل داشت به رضا وصیت فرمود (همان: 18- 17). در کشف الحجوب، هجویری تنها ابوالفضل ختلی را «شیخ» خود معرفی می کند، اما پیداست که پیوند وی با شیخ کرکّانی هم به حکم ارادتی خاص بود.
ابوالقاسم علی بن عبدالله کرکّانی (م: 469) از دانش آموختگان قوم بود و با تمام شرایط سفرها کرده بود. در روزگار خود بی نظیر، شیخ المشایخ و «قطب المدار علیه» بود. در کشف وقایع مریدان آیتی بود. ابوسعید او را چون خود «پادشاهی» می دانست. چنانکه گفته اند هرگز «ابلیس» نمی گفت و چون می خواست نام او را بر زبان آورد «خواجه خواجگان و سرِ مهجوران» می گفت و این تعبیر او بعدها زبانزد شیخ احمد غزّالی و عین القضات همدانی هم شد. شیخ کرکّانی در طوس خانقاه داشت. هجویری وقتی که به حلقه مریدان او درآمد هنوز از نخوت کودکی و آتش جوانی غروری و گرمایی داشت. این پیر سخنان آن مرید جوان را به حرمت می شنید و «روزگار» او را سره می کرد. خاطری که بر سرّ او می گذشت به فراست می خواند و به شفقت به صلاح می آورد. به سوالات او، که غالباً در آداب صوفیان – چون آداب پوشیدن خرفه، آداب صحبت و جز آن – بود، پاسخ ها می داد. هجویری هم بهتر از دیگران سخنان شیخ را «‌می شنید» و قدر می شناخت و چه بسا تحسین و دعای او را برمی انگیخت. شیخ ابوالقاسم کرکّان به سال 469 درگذشت، ابوعلی فضل بن محمد فارمدی (م: 477) مرید او و استادِ امام محمد غزّالی، جانشین او شد و هجویری برای بقای او دعا کرد. احتمالاً بخشی یا بخش هایی از کشف المحجوب پس از درگذشت کرکّانی نوشته شده است (عابدی، 1381: 19- 18).
4-1-2-3 شخصیت های متصوفه
هجویری صوفیی رسمی و خانقاهی نبود، و بنابرگفته خود،از آلات اهل رسم کمتر چیزی با خود می داشت. اگر صوفّی بود صوفیی مسافر و سیاح بود، چنانکه مسلم نیست که پس از رسیدن به کمال سنّی مدتی طولانی را در شهری اقامت گزیده باشد از برکت این سیر و سفر دایم و طولانی شهرهای بسیاری از جمله: اوزگند،‌سرخس،‌مرو،‌طوس، نیشابور، بسطام،‌قومس، دمشق، بغداد،‌لاهور،‌بخش اعظم جهان اسلام آن روز را دید و مشایخ متعددی را دریافت. دیدار با اغلب این

مطلب مرتبط :   سیاستگذاری، شوراهای، پژوهش‌های، حفاظت