نظریات جامعه شناختی و پدیده های اجتماعی

دانلود پایان نامه
کارل مارکس، نویسنده مانیفست کمونیست و سرمایه، تعارض میان طبقات را اصل گریز ناپذیر جامعه می دانست. او معتقد بود که پایگاه طبقاتی افراد به رابطه آنها با وسایل تولید بستگی دارد، بدین سان که مالکان منابع طبیعی و کاخانجات، پایگاه های طبقاتی بالاتر را در جامعه اشغال می کنند. مارکس جامعه را به دو طبقه اصلی تقسیم کرده بود، طبقه مالکان وسایل تولید (بورژوازی) و کارگران فاقد این وسائل(پرولتاریا). او براین باور بود که بورژوازی بر حکومت، دستگاه مذهبی، موسسات آموزشی و اقتصاد ، چیرگی دارد. مارکس پیش بینی کرده بود که پرولتاریا به وجود خود به عنوان یک طبقه استثمار شده به وسیله بورژوازی آگاهی می یابد، برای برادازی حاکمیت بورژوازی انقلاب می کند و یا حاکم ساختن طبقه پرولتاریا، نظام طبقاتی را در جامعه بشری بر انداخته و جامعه بی طبقه را به جای آن خواهد نشاند. لذا در نگاه مارکس و نظریه پردازان تضادگرا، نابرابری در جامعه ناشی از تسلط بورژوازی بر پرولتاریاست. ایشان بازار آزاد و اصلاحات آن را مسبب افزایش فقر در اجتماع می دانند.
ماکس وبر و طبقه بندی اجتماعی
در حالیکه طبقه بندی اجتماعی مارکس تنها بر معیار اقتصادی مبتنی است، ماکس وبر طبقه اجتماعی را به صورت چند بعدی در نظر می گیرد. طبقه اجتماعی وبر بر چند عنصر بنیادی و قابل تشخیص استوار است که عبارتند از قدرت؛ ثروت و حیثیت، شخص ممکن است بر حسب یک متغیر های دیگر مرتبه اش پایین باشد. مزیت روش وبر بر مارکس این است که متغیرهای دیگری علاوه بر منزلت اقتصادی را در تشخیص طبقه دخالت می دهد. لذا در دیدگاه وبری فقرا در پایین ترین سطوح ثروت، قدرت و منزلت اجتماعی قرار دارند.
نظریه پردازان کنش متقابل نمادین:
کنش متقابل نمادین شامل برخی از نظریات جامعه شناختی است که به طور کلی پدیده های اجتماعی را در مقیاس خرد در غالب یک نماد که از کنش میان فرد و دیگران ایجاد گردیده است، تعبیر می نماید و بیشتر در مکتب جامعه شناسی شیکاگو مطرح است.
از جمله نظریات کنش متقابل نمادین، نظریه برچسب زنی است. فرآیندی که طی آن فرد انگشت نما می شود، هنگامی صورت می پذیرد که عمل فردی مورد قبول و پذیرش تعداد خاصی از مردم نباشد. نظیر تجاوز، دزدی و اختلالات ذهنی که از مشکلات عدیده جامعه (از قبیل زندگی در محلات فقیر نشین یا جوامع فقیر) نشات می گیرد.(منبع 18 )
این گونه از نظریه ها در حیطه روان شناسی اجتماعی مطرح بوده و بیشتر به دنبال علل و پیامدهای نابرابری و فقر در سطح خرد بوده و کمتر دیدگاه های کلان را مطرح می نمایند. در این نظریه ها به دنبال این هستیم که ببینیم چگونه ویژگی های فردی، فرهنگی افراد، معانی و برچسب هایی که به آنها زده می شود،بر زندگی اجتماعی تاثیر می گذارد. یعنی باید ببینیم فقر و ثروت چگونه تعریف می شود و پیامدهای فقیربودن چیست.
در میان دسته بندی های فوق نظریه فرهنگ فقر اسکار لوئیس که محور این تحقیق است در رسته چهارم از نظریات،یعنی کنش متقابل نمادین قرار می گیرد.
از منظری دیگر، نظریات جامعه شناسان در زمینه فقر را می توان به صورت جزیی تر در سه گروه بررسی کرد:
الف – آراء اندیشمندانی که نظریات آنها به طور مستقیم به پدیده فقر و نابرابری مرتبط نیست، بلکه با استفاده از نظریات ایشان که معمولا جنبه فراگیر و عمومی دارد می توان پدیده های اجتماعی چون فقر را تحلیلی و تشریح کرد. از جمله می توان به آثار اسپنسر، دورکیم، پارتو، زیمل،لید، پارسونز، هومنز و مرتن اشاره کرد.
ب) نظریات اندیشمندانی که مستقیما به مسئله فقر و نابرابریهای جامعه پرداخته اند، نظیر مارکس، وبر، سوروکین، پولانزاس و …
ج)جامعه شناسانی که بار اساس نظریات گروه “الف” به تحلیل فقر و نابرابری در جامعه پرداخته اند. نظیر گیدنز، لنسکی و ….
نیز سه دیدگاه مختلف کارکردگرایانه، مارکسی و وبری را در یک تقسیم بندی دیگر در رابطه با قشر بندی های اجتماعی می توان برشمرد.
جورج زیمل از جمله جامعه شناسانی است که گر چه در گروه اول جای می گیرد، اما اشاراتی جانبی نیز به مسئله فقر داشته است. دیدگاه کلی او این است که هر سنخ اجتماعی محصول واکنش ها و توقعات دیگران است که پایگاه ویژه ای به او می دهند و از وی توقع دارند به شیوه ای خاص رفتار کند. وی در کنار پرداختن به سنخ های مختلف در جامعه فقرا را نیز به عنوان یک سنخ اینگونه مورد بررسی قرار می دهد:
“فقرا تنها زمانی پدید می آیند که جامعه فقر را به عنوان یک منزلت اجتماعی، بشناسد. این واقعیت که شخصی فقیر است، به آن معنا نیست که او به مقوله خاص اجتماعی فقیران، تعلق دارد. او از زمانی فقیر شناخته می شود که مورد دستگیری قرار گیرد و بدین سان به عضویت گروهی در آید که شاخص آن فقر است. این گروه با عمل متقابل میان اعضایش منسجم باقی نمی ماند، بلکه نگرش کلی جامعه به آنها، این گروه ها را پایدار می سازد. فقر را نمی توان به عنوان یک وضعیت کمی و قائم به ذات توصیف کرد، بلکه فقرا تنها بر حسب واکنش اجتماعی ناشی از یک موقعیت اجتماعی خاص مشخص می شوند. فقر یک پدیده بی همتای جامعه شناسی است: تعدادی از افرادی که بنا به یک سرنوشت کاملا فردی، پایگاه ارگانیک خاصی را درون جامعه اشغال می کنند. اما این پایگاه نه تنها با سرنوشت و موقعیات فردی فقیران، بلکه بایشتر با این واقعیت تعیین می شود که دیگران می کوشند تا وضعیت آنان را بهبود بخشند.
زیمل نابرابری های اجتماعی را نتیجه فرآیند سنخ شناسی اجتماعی می داند و از دیدگاه او نابرابری زمانی ایجاد می شود که جامعه به طبقه بندی ویژه افراد و گروه ها مبادرت می ورزد و در نتیجه شرایط تبدیل مسائل شخصی به مسائل اجتماعی را فراهم می سازد.
می توان گفت که جرج زیمل معتقد است، آنچه شخص را فقیر می سازد، عدم دسترسی به برخی ابزار و امکانات نیست، فرد فقیر از نظر جامعه شناسی به شخصی اطلاق می گردد که به دلیل عدم دستیابی به برخی امکانات از دیگران کمک دریافت می کند.
نگرشی مبتنی بر داروینیسم اجتماعی که به صورت معاصر نیز مجددا طرح گردیده است، فقر فقرا را ناشی از عدم توانمندی ایشان به طور ژنتیکی می داند و معتقد است که برخی به دلیلی بهره کمتر از هوش و استعداد، لاجرم در طبقات پایین تر اجتماع قرار می گیرند. لذا فقر پدیده ای جبری و فقرا عمدتا افرادی کم هوش و بی استعدادند. این نگرش در یونان باستان در آثار افلاطون و ارسطو نیز به چشم می خورد.
نظریه مارکس درباره رهایی از فقر(منبع 9 )
گرچه مارکس از نظریه پردازان نابرابری است اما صراحتا درباره مفهوم فقر و نابرابری سخن نمی گوید. شالوده اسلوب مارکسی شناخت نابرابری که مارکس از دریچه تضاد و کشمکش طبقاتی به آن می نگرد، درک مبانی و اشکال مالکیت است. نظر مارکس درباره “از خود بیگانگی یا آلیناسیون” بازتابی از نگرش او در باره نابرابری و تمایزات طبقاتی در حیطه روان شناسی اجتماعی است که به عقیده مارکس حاصل انعکاس یافتن نابرابری اجتماعی در شرایط جامعه بورژوازی است. این شرایط نابرابر ناشی از مالکیت خصوصی است که کارگر را ازمحصول کارش جدا کرده و او را با خود بیگانه می سازد. وی چاره رهایی از این امر را آگاهی یافتن طبقه پایین دست و تغییر ماهیت کار می داند.
این نظریات و نظریات جامعه شناسان بسیار دیگری چون وبر که فقر را حاصل و برآیند قدرت، مشروعیت و حیثیت در جامعه می داند. پارتو که یک مدل روش شناختی کارآمد بر اساس میزان نخبگی و موقعیت فرد در نظام قدرت برای سنجش نابرابری، پیشنهاد می کند و نیز مؤخرینی چون گیدنز و لنسکی به دلایل ایجاد شکاف طبقاتی در جامعه و پیدایش طبقه ای به نام طبقه “ندار”و یا قشر “آسیب پذیر” در جامعه می پردازند که موضوع اصلی بحث نمی باشد. آنچه در این جا اهمیت دارد ویژگی ها و خصوصیاتی است که فقرا را فقیر ساخته است و پرواضح است که این امر بیشتر در حیطه مباحث روان شناسی اجتماعی طرح می شود. در حقیقت هدف ما شناخت بیشتر جلوه های جامعه شناختی نابرابری ها به ویژه بعد فرهنگی آن است.
در زمینه جلوه های جامعه شناختی نابرابری اجتماعی، زمینه های تاثیرگذار را می توان در 5 بخش زیر طبقه بندی نمود:
تفاوت در فرصت های زندگی
تفاوت درآمدی
تفاوت درپایداری اجتماعی – زیستی گروه
تفاوت در فرهنگ