نجات، ادیان، مسیح، دینی

و در سوی دیگر انکار قرار گرفته است.
به‌رغم آنکه انحصارگرایی مسیحی منکر هرگونه نجات بخشی در دیگر ادیان بود، الهیات شمول‌گرا کوشیده است تا پاسخ متعادل‌تری برای مسئله ارتباط مسیحیت و سایر ادیان فراهم آورد؛ پاسخی که یکسره بر طرد ارزش‌ها و حقایق دیگر ادیان تأکید ندارد، بلکه راهی میانه‌ی انکار و پذیرش را در پیش گرفته است. شمول‌گرایان با آگاهی کامل از این واقعیت که تنها اقلیتی از جامعه بشری را مسیحیان تشکیل می‌دهند، این تفکر را پیش کشیده‌اند که «خداوندی که محبتش همه را در بر می‌گیرد، ممکن نیست اکثریت بشر را روانه گمراهی و شقاوت کند.»
بر مبنای شمول‌گرایی، گرچه بیرون از قلمرو مسیحیت نیز می‌توان به نجات دست یافت، اما این رستگاری از تجلی نجات‌بخش خدا در مسیح نشات می‌گیرد. بر خلاف انحصار‌گرایان، مدافعان شمول‌گرایی، ایمان به «مسیح منجی» را شرط ناگزیر رستگاری نمی‌دانند، بلکه در عوض بر راهی تأکید می‌کنند که نیروی نجات‌بخش مسیح را در زمان‌ها و مکان‌های مختلف در دسترس بشریت قرار می‌دهد. به بیان دیگر می‌توان چنین گفت که چرخش آشکاری از تأکید بر یگانه منجی نجات در رویکرد نخست، به سوی تأکید بر میانجی‌گری برای نجات فراگیر خداوند صورت گرفته است.
شمول‌گرایان کماکان نجات را فرایندی مسیح‌محور می‌دانند، با این‌حال به جای آنکه بر عنصر معرفت شناختی آن تأکید کنند، بر جنبه وجود شناختی آن تأکید می‌کنند. به زعم انحصارگرایان، نجات در گرو دو مقدمه نجات شناختی و معرفت شناختی است؛ تنها وجود مسیح و فیض نجات‌بخش وی، برای رستگاری شخص کافی نیست، بلکه علاوه بر آن، معرفت به مسیح و اعتراف به نجات‌بخشی او نیز شرط ضروری نجات است. حال آنکه شمول‌گرایان بُعد معرفت شناختی را در این میان ضروری نمی‌دانند؛ لذا فرد ممکن است نجات یابد، بدون آنکه هرگز چیزی از مسیح و فعل نجات‌بخش وی شنیده باشد.
در عین حال، باور به این آموزه که اراده‌ی خداوند به رستگاری همگان تعلّق گرفته است و در نتیجه غیر مسیحیان نیز می‌توانند نجات یابند، مستلزم آن نیست که شمول‌گرایان ارزش و اعتباری یکسان برای تمام ادیان قائل شوند. به لحاظ نجات شناختی نوعی عدم تقارن میان مسیحیت و سایر ادیان وجود دارد. شمول‌گرایی اساساً این ایده را که سایر ادیان، مستقلاً به نجات راه می‌برند، نمی‌پذیرد، زیرا پذیرش این فرض که دیگر ادیان نیز راه‌های مستقلی به سوی نجات‌اند، راه را بر اعتقاد به فعل نجات بخش خدا در منجی یگانه‌اش، عیسی مسیح، به شدت تنگ می‌کند.
از یک سو، شمول‌گرایان همانند انحصارگرایان بر این باورند که تنها یک راه برای رستگاری وجود دارد و این راه نیز صرفاً در یک دین خاص قابل شناسایی است. البته همه می‌توانند در این راه قدم بگذارند، امّا تنها به شرطی که به ضوابط مطرح شده در آن دینِ حق گردن بنهند یا در طریق رستگاری بخشی که آن دین پیش می نهد، سالکان صادقی باشند. از سوی دیگر، شمول‌گرایان همانند کثرت‌گرایان معتقدند که خداوند و لطف و عنایت او به انحای گوناگون، در ادیان مختلف تجلّی یافته است. هر کسی می‌تواند رستگار شود حتی اگر از اصول اعتقادی آن دینِ حق، چیزی نشنیده و بی‌خبر باشد. به این ترتیب، شمول‌گرایی از انحصارگرایی فراتر می‌رود، زیرا به رغم پذیرفتن این مدعای انحصارگرایانه که یک دین خاص، حقّ مطلق است، می‌پذیرد که پیروان سایر ادیان نیز (به دلیل آنچه در همان دینِ حق، محقّق شده است) می‌توانند رستگار شوند.
به تعبیر کارل رانر، از آنجا که خداوند مایل است همه‌ی انسان‌ها را نجات دهد، عاقلانه است، اگر فکر کنیم که خداوند همان لطف و عنایتی را به غیر مسیحیان خواهد کرد که به انسان‌های پیش از مسیحیت که هرگز چیزی درباره‌ی‌ عیسی نشنیده بودند کرده بود. روح خداوند بر زندگی مؤمنانی که در سایر ادیان به عبادت مشغول‌اند، تأثیر می‌گذارد حتی اگر آن‌ها تأثیر خداوند را در قالب اصطلاحات مسیحی درک نکنند. رانر چنین کسانی را مسیحیان بدون عنوان می‌خواند، زیرا به‌رغم آنکه ایمان مسیحی آشکاری ندارند، آگاهانه یا ناآگاهانه در جستجوی خداوند هستند و او را مورد پرستش قرار می‌دهند.
1ـ1ـ3ـ3ـ الهیات کثرت‌گرا
به باور برخی از محققان، مبانی الهیات شمول‌گرا در سه محور کلی قابل صورت بندی است: 1ـ تجسد الوهیت در مسیح 2ـ تأکید بر مدخلیت مسیح در فرایند نجات 3ـ تأکید بر این مدعا که تثلیث مسیحی، حقیقت متعالی غایی است و حقیقتی فراتر از آن نیست. مواضع سه‌گانه الهیاتی مذکور، به این نتیجه می‌انجامد که طرحی که خداوند برای نجات بشر داشته است در واقعه‌ی مسیح به اوج خود رسیده است. در واقع شمول‌گرایان می‌خواهند بدون آنکه از تجسد الوهی مسیح و منحصر به‌فرد بودن مسیحیت دست بکشند، به آموزه‌ی نجات فراگیر نیز پایبند بمانند.
الهیات شمول‌گرا بر آن بود تا بدون کنار نهادن آموزه‌ی الوهیت مسیح و مدخلیت وی در فرایند نجات، ارزش سنّت‌های دینی دیگر را نیز مدّ نظر قرار دهد و برای دیگر ادیان سهمی در طرح نجات ترسیم کند، با این‌حال این مقدار از تسامح با ادیان دیگر برای کثرت‌گرایان مسیحی رضایت‌بخش نیست. کثرت‌گرایان گامی فراتر نهاده‌اند؛ الهیات‌ کثرت‌گرا، تجربه‌ی معاصر از تکثّر دینی را نقطه‌ی شروع و معیار تأمّلات خود در باب رابطه مسیحیت و دیگر ادیان قرار داده است و این امر تفسیر کاملاً متفاوتی از تکثّر دینی در الهیات ناظر به ادیان در پی داشته است. کثرت‌گرایی گستره‌ی وسیعی از رویکردهای الهیاتی را در بر می‌گیرد که وجوه توافق آن‌ها را می‌توان در چهار محور عمده به تصویر کشید:
1ـ کثرت‌گرایان نگاه مثبتی به تکثّر دینی دارند و آن را به عنوان یک واقعیت ارزشمند پذیرفته‌اند و از این‌رو نه تنها در پی رسیدن به وحدت دینی نیستند، بلکه مخالفت خود را با هر گونه کوششی برای فروکاستن کثرت دینی و گرد آوردن سنّت‌های دینی مختلف در لوای یک دین مطلق فراگیر، ابراز کرده‌اند.
2ـ کثرت‌گرایان اعتبار مستقل ادیان دیگر را در مسئله‌ی نجات پذیرفته‌اند؛ سنّت‌های دینی مختلف، جدای از کلیسا، مسیح و مسیحیت، راه‌های مستقلی به سوی نجات به شمار می‌روند.
3ـ هیچ دینی، به نحو تمام و کمال صاحب حقیقت نیست. حقیقت بزرگ‌تر از آن است که در یک سنّت دینی محصور شود. بنابراین در پارادایم الهیات کثرت‌گرا، مطلق‌انگاری ادیان پذیرفتنی نیست.
4ـ کثرت‌گرایان میان دو مفهوم بی‌نظیر بودن و تمامیّت تفکیک قائل می‌شوند؛ یک دین ممکن است بی‌نظیر باشد اما پذیرش این امر، بدان معنا نیست که حرف آخر را در باب نجات و رستگاری بزند.
کثرت‌گرایی به عنوان تنها انتخاب منطقی و اخلاقی قابل قبول در قبال تاریخ منازعات بین دینی و تجربه تکثّر دینی مطرح شده است. جان هیک، فیلسوف دین و الهی‌دان معاصر شأن ویژه‌ای در شکل‌گیری الهیات کثرت‌گرا ایفا نموده است، به گونه‌ای که عموماً وی را برجسته‌ترین چهره‌ی کثرت‌گرایی می‌دانند و از نقشی که تأمّلات فکری او در تکوین و توسعه‌ی این پارادایم الهیاتی داشته است به بزرگی یاد می‌کنند. به همین دلیل بررسی و تبیین الهیات کثرت‌گرا بیشتر با ارجاع به آرای جان هیک صورت می‌پذیرد.
جان هیک اعتراف مى‌کند که به مسئله‌ی رابطه‌ی مسیحیت با ادیان غیر مسیحى توجه نداشت تا این که بعد از عزیمت به بیرمنگام، جایى که فرهنگ‌ها و ادیان مختلف در کنار هم قرار دارند، مجبور شد با شجاعت با آن روبه‌رو شود. جان هیک دریافت که دیگر برایش ممکن نیست مثل یک متکلم مسیحى به گونه‌اى عمل کند که انگار مسیحیت، یگانه دین جهان است. همین امر او را بر آن داشت تا به جاى نظریه‌ی بطلمیوسى (فرد محورى) در باب حیات دینى بشر، الهیاتى مسیحى بر پایه‌ی نظریه کوپرنیکى (خدا محورى) ایجاد کند. او اذعان مى‌کند یک مسیحى با این مسئله روبه روست که چگونه میان التزام و تبعیّت تام نسبت به مسیح و آگاهى از رستگارى بشر از طریق تعالیم سایر ادیان، سازگارى برقرار کند.
به نظر هیک، تأکید بر مسیح‌ محوری در الهیات مسیحی، این نتیجه را به دنبال خواهد داشت که تنها مسیحیت وسیله‌ی رستگارى است، زیرا رستگارى را صرفاً از طریق مسیح مى‌توان به دست آورد. اما آیا چنین دیدگاهِ به غایت تنگ‌نظرانه و انحصارگرایانه، خدا را در حقیقت به عنوان خداى قبیله‌اى غربِ غالباً مسیحى معرفى نمى کند؟ به نظر هیک لازم است که ما خدا را در کلِّ حیات دینى بشر مؤثر بدانیم و مسیحیت را در این فضاى کثرت گرایانه در نظر بگیریم، لذا مناسب‌تر آن است که تصدیق شود که ادیان مختلف اسامى متفاوتى براى خدا دارند.
به اعتقاد هیک، هر تعریفى که از خدا ارائه مى‌شود، به محدودیت او مى‌انجامد. نتیجه آن که، این واقعیت را باید بپذیریم که در سنّت‌هاى دینى مختلف ممکن است مواجهه‌هاى مختلف با خدا صورت پذیرد و گرچه توصیف‌هاى متفاوتى که از این مواجهه‌ها ارائه مى شود، ممکن است همه درست باشند، ولى هیچ یک از آن‌ها حاوى همه‌ی حقیقت نیست. در چنین مواقعى مناسب است تصورات متفاوت از خدا مانند یهوه، کریشنا، الله و غیره، مظاهر امر الوهى به شمار آیند. هر یک از آن‌ها تا حدودى در شناخت ماهیت واقعیت غایى سهیم بودند، ام

مطلب مرتبط :   ILO، بین‌المللی، کارگران، حقوق