منبع پایان نامه ارشد با موضوع افسانه های عامیانه و شاهنامه ی فردوسی

دانلود پایان نامه

در این موقع کمیته تتبعات اثار عتیقه آذربایجان (قفقاز) از این واقیع مسبوق این جانب را برای تحقیق و تفتیش کامل واقعه و تدفقین جنازه انتخاب و به شهر گنجه اعزام می دارند،‌ بعد از ورود به گنجه (اوایل ماه اوکتابر) با کمیسیون نظامی ملاقات و تحصیل اطلاعات کرده مقاصد خود را با اعضاء کمیسیون و حکومت محلی اظهار و با همراهی دو نفر نماینده ایشان به محل مقبره رفته بعد از معاینه آنرا کاملاً‌ مرمت و تعمیر نمود و جنازه نظامی را آورده در همان مقبره اولیه دفن نمودم.
بواسطه اینکه استخوانهای نظامی با استخوانهای دختر مخلوط و جدا کردن امکان نداشت بعلاوه استخوانهای نظامی از هم مجزی و رنگ آن قهوه ای و شروع به پوسیدن گذاشته بود نتوانستیم عکس از آن برداشته ناچار با همان حال مراسم تدفین بعمل آمد. معلومات دیگری که بدست آمد این است از قرار اظهار یک نفر پیرمرد دهاتی که در آن حوای سکنی داشته تقریباً‌ چهل و پنج سال قبل از این هیئتی از فرنگیان (فرانسه)‌به آن صفحات آمده مخفیانه مشغول حفر قبر نظامی شده پارسنگهایی حکاکی و نقاری شده و بعضی آثار عتیقه دیگر را از آنجا بیرون آورده می خواهند ببرند در این اثنا اهالی قریه «حاجی ملک لی»‌ مسبوق و در مقام جلوگیری بر می آیند تا بالاخره یک پارچه از آن سنگها را که محکوک و از زیر سر جنازه نظامی برداشته بودند از دست فرنگیها می گیرند بعد از مدتی با اقدامات دولت فرنگ (فرانسه)‌مجدداً‌ آن سنگ را از دهاتیها مسترد می دارند. (همان ،1370،22)
مرحوم سعید نفیسی در مقاله ای در مجله ارمغان سال پنجم ص 162 نوشته گوید:
شنیده ام اهالی گنجه سال گذشته اهانت شدیدی بر تربت وی وارد آورده اند بدین معنی که جمعی از مردم شهر بخیال افتادند که مزاری در داخله شهر ترتیب دهند و بقایای وی را از خارج به آنجا حمل کنند و بهمین جهت مقبره نظامی را نبش کردند و تابوت چوبین منبتی را که بسیار کهن بود و بر اطراف آن خطوطی کهنه نقش کرده بودند، بیرون کشیدند و با احترامات بداخل شهر آوردند ولی در این حین یکی از کوته نظران شهر اظهار کرد که این حکیم و شاعر بزرگ از مردم گنجه نبود و از اهالی قم بشمار رفته است. بهمین جهت رواقی را که خیال داشتند در داخله شهر بر سر بقایای جسد وی بسازند، ترتیب ندادند و آن تابوت در بدر را دوباره به همان محلی که در خارج شهر مدوفن بود برگرداندند و بخاک سپردند… (همان ،1370،22)
4-3-1-دیو :
((واژه دیو که در اوستای دیؤ (Daeva) و هندی باستان دیو (Deva)خوانده می شود اصلاً به معنی خدا است . این واژه در قدیم به گروهی از خدایان آریایی اطلاق می شد ولی پس از ظهور زردشت و معرفی اهورا مزدا خدایان قدیم (دیوان ) ،گمراه کنندگان و شیاطین خوانده شدند .کلمه ی دیو نزد همه ی اقوام هند و اروپایی ، به جز ایرانیان ،هنوز همان معنی اصلی خود را که ((خدا)) باشد حفظ کرده است در اوستا ، دیوان ،خدایان باطل یا گروه شیاطین و یا مردمان مشرک و مفسد تلقی شده اند و چنین بر می آید که در عهد تدوین این کتاب هنوز اهالی مازندران و گیلان یا عده ای از آنها ، به همان کیش قدیم آریایی بوده و به گروهی از دیوان اعتقاد داشته اند زیرا غالباً در اوستا از دیوهای مازندران و دروغ پرستان دیلم و گیلان سخن رفته است این دیوان ، در روایات ملی و به خصوص در شاهنامه ، به مرو رایام ، هیئت عجیبی یافته و به صورت های سهمگین تصویر شده اند سیامک به چنگ دیوان گرفتار شد و هوشنگ و جمشید و تهمورث بر دیوان چیره شدند و از آنها بسیار چیزها آموختند .روایاتی مشابه ، در فرهنگ دوره ی اسلامی ، به سلیمان نسبت یافته اند .
در آغاز ، کلمه ی ((دیو)) نزد زردشتیان باختر و خاور ؛بر خدایان دشمن اطلاق می شد و سرانجام ، به دنبال یک تحول کند و دراز مدت ، غولان و موجودات اهریمنی دیگر ، در شمار دیوان قرار گرفتند . قوای بشر که عمال و کارگزاران و مخلوق اهریمن اند ، در برابر و به اندازه ی قوای خیر و خدایان هستند .شمار دیوان ، مانند ایزدان ، نامتناهی است . بخشی از اوستا که به نام وندیداد (قانون ضد دیو ) مرسوم است بیماری و آن چه را که نا خوشایند است ،به دیوان نسبت می دهند و مزدیسنان را قطب مخالف دیو سنان می داند در فرهنگ اسلامی ، به خصوص در کتاب های حیوان شناسی عربی ، از دیو به ((عفریت )) یاد شده و داستان ها و روایات عجیبی در سر گذشت عفریت ها آمده اند .مطابق روایات ، دیوان ، موجوداتی زشت و شاخ دار و حیله گرند و از خوردن گوشت آدمی روی گردان نیستند .اینان اغلب سنگدل و ستم کار و از نیروی عظیمی بر خوردارند ؛ تغییر شکل می دهند ؛درانواع افسون گری چیره دست اند و در داستانها به صورت های دلخواه در می آیند و حوادثی ایجاد می کنند گاهی پارسیان .هر سر کش متمردی را ، خواه جن و خواه غیر از آن نیز کسانی را که در زمان خود از اقران قوی تر بوده اند و مطیع حکام نمی شده اند ،دیو نامیده اند .در شاهنامه ی فردوسی ،دیوان نقش های عمده ای ،به صورت ها و مفاهیم مختلف ،برعهده دارند و تقریباً هیئت و منش دیوهای کتابهای مذهبی را دارند اگر چه ، دیووان به رنگ سیاه مجسم شده اند ولی نام آورترین دیو شاهنامه ، که سرکرده ی دیوان مازندران است ، دیو سپید است .در ادبیات فارسی ، به جز شاهنامه ،پیرامون دیو و پری کمتر سخن رفته است و آنچه هست ، اغلب ، جنبه ی نمادین دارد .در داستان ویس و رامین ،عشق لجام گسیخته ی ویس به رامین ،به دیوی تشبیه شده که با چنگال زهر آلود خود ،قلب ویس را می خلد .در خسرو و شیرین یا فرهاد ضمن شکوه ی عاشقانه می گوید : من دیو نیستم که از برابر مردم بگریزم .
در ادبیات فارسی ،دیو گاهی مرادف اهریمن در اندیشه ی ایرانی ، و گاه به معنی شیطان در فرهنگ اسلامی و زمانی ،به مفهوم غول و عفریت و موجودات خیالی است که بیشتر در افسانه های عامیانه ، از جمله سمک عیار و امیر ارسلان، تجلی یافته است ترکیبات زیادی نیز در زبان فارسی با کلمه ی دیو ساخته شده که چه به مفهوم کنایی و چه به معنی رسمی آن ، به نوعی با بنیاد و پیشینه ی این کلمه در ارتباط است .در آثار اخلاقی و عرفانی ، دیو نفس و دیو حرص و شهوت و امثال آن ، از این لحاظ قابل توجه اند )).(یا حقی ، 1386،373-371)
ز تو آیتی در من آموختن زمن دیو را دیده بر دوختن
چونام توأم جان نوازی کند به من دیو کی دست یازی کند
بیت 61و62 صفحه 941
معنی : از تو آیت توفیق و عنایت درمن آموختن و از من دیو نفس اماره و شیطان را از خود دور کردن زیرا اگر توفیق و مشیت تو با من باشد نفس و شیطان بر من چیره نخواهد شد .
نخیزد زمازندران جز دو چیز یکی دیو مردم یکی دیو نیز( بیت 23، صفحه 957)
معنی : از مازندران دو چیز برمی خیزد یکی دیو و دیگری مردمی که خوی و سرشت دیو را دارند .در قصه های شاهنامه ، مازندران ، شهر دیوان است و رستم نیز در داستانی به مازندران با دیو سپید می جنگد
گروهی زدیوان دستور او به حکمت بنشتند منشور او بیت 43، صفحه 957
چو بر جنگ شد ساخته سازشان گریزنده شد دیو از آوازشان بیت 49، صفحه 975
در این ره فرشته زره می رود که آید یکی دیو و ده می رود بیت 4، صفحه ی 976
ربودند آن دیو ساران زجای چوکه برگ را مهره ی کهربای بیت 40، صفحه 977
چه لافی که من دیو مردم خورم مرا خور که از دیو مردم برم بیت 204 ، صفحه 982
حبش بر یمین بر بری بر سیار به قلب اندرون زنگی دیو سار بیت 244 ، صفحه 984
چنان آند از هردو لشکر غریو کز آن هول دیوانه شد مغز دیو بیت 247،صفحه 984
دگر دیوی آمد چو یک پاره کوه گزو چشم بینندگان شد ستوه بیت 327، صفحه 986
سیه روی ترزان یکی دیو سار به پیچش در آمد چو پیچیده مار بیت 329،صفحه 986
چه گویی سیاهان زنگی سرشت که بودند چو دیو دژخیم زشت بیت 114،صفحه 995
چه بندیم دل در جهان سال و ماه که هم دیو خاست و هم غول راه بیت 4،صفحه 997