منبع مقاله با موضوع برونگرایی و درونگرایی و مبنای فیزیولوژیک

دانلود پایان نامه

براساس نظر مکگری میتوان معتقد شد که الگوی 5 عاملی در بین تقریباً «تمام سازههای رگهای شخصیت»، دارای واریانس مشترکی بوده و بر آن اساس میتوان آنها را در قالب 5 عامل روان‌آزردگی، برونگرایی، گشودگی در برابر تجارب، توافق و با وجدان بودن خلاصه نمود، از اینرو، الگوی 5 عاملی ابزار مفهومپردازی قوی برای تمایز بین سازههای مشابه و تشخیص شباهتهای موجود در سازههای متفاوت است، در سالهای اخیر تبیین این الگو درباره ساخت شخصیت حمایت گستردهای را کسب نموده است. در پرسشنامه جدید پنج عاملی بازبینی شده که توسط کوستا و مکگری برای سنجش ابعاد پنجگانه شخصیت به کار بسته شد، هریک از ابعاد شامل 6 جنبه میشود(دیگمن، 1987).
2-1-15- ساخت شخصیت در الگوی 5 عاملی
تبیین الگوی 5 عاملی ساخت شخصیت (دیگمن،1990، گلدبرگ، 1993) در باز نمایی ابعاد کلی شخصیت و ترغیب روانشناسان شخصیت در انتخاب ابزار سنجش و سازه نقش برجسته و تأیید مهم و پایداری داشته است. گرچه مجموعهای از مقیاسهایی که توسط گلدبرگ(1992) با دقت بسیار زیادی برای سنجش صفات تهیه شده، اکنون جایگزینی برای ابزارهای ارزیابی رگههای مربوط به درونگردی، توافق، با وجدان بودن، پایداری هیجانی و عقلانی پیشین به حساب میآید. پرسشنامه شخصیت (کوستا و مگری، 1992) از لحاظ مفهومی‌نزدیکترین ابزار به این الگو باقی مانده است. برینجه(1992) یک ارزشیابی تاریخی و مقایسهای از این مقیاس و سایر مقیاسها که برای ارزیابی این 5 بعد مفید بودهاند به عمل آورد و نشان داد که تبیین این علاقه فزاینده به الگوی 5 عاملی مستلزم توجه جامعهشناسان و فلاسفه علم در آینده است. همچنین در تحقیقات مختلف روابط بین الگوی 5 عاملی و فرایندهای بین فردی مانند استفاده از روشهای مداخلهای گوناگون (باس، 1992) و سبکهای دلبستگی(شاور و برنان، 1992) آشکار نشده است. در پژوهشی مشخص شد که هریک از 5 عامل شخصیت با آرامش روانشناختی و سازگاری مرتبط است (واتارو، 2002)
کاستا و مکگری در یک مطالعه طولی بسیار مهم، یکصد مرد و زن را برای 6 سال با استفاده از گزارشهای شخصی و نمرهدهی همسر در باره شخصیت، مورد بررسی قرار دادند و به این نتیجه رسیدند که پایداری نسبتاً «قابل توجهی» در نتایج مربوط به 5 عامل شخصیت آنها وجود دارد.(واتارو،2002).
2-1-16- رابطه بین الگوهای 5 عاملی و سایر الگوهای عاملی شخصیت
از جنبههای مثبت این الگو میتوان به برقراری توافق و سازش بین ابعاد مختلف شخصیتی مورد سنجش در ابزارهای مختلف مانند 16 عاملی کتل، جدول توجیحات شخصی ادوارد و پرسشنامه شناختی کالیفرنیا یاد کرد(واتارو، 2002).
الگوی 5 عاملی هم چنین سازگاری در سنجش ابعاد عاطفه را امکانپذیر وبه علاوه مبنایی برای توحید بخشی به الگوهای مختلف رگههای بین فردی فراهم کرد (واک براک، 2006).
الگوی مذکور نشان داد که الگوهای قبلی هم ساختاری رگههای شخصیت را به همین شکل اما با روشهای دیگر نشان دادهاند. به علاوه مقیاسهای روان آزردگی و برون گردی در پرسشنامههای تجدیدنظر آیزنگ و 5 عاملی جدید مک گری و کاستا به اندازهای هم پوشی دارند که بتوان آنها را ابزارهای اندازهگیری جایگزین یا بدیل، برای سنجش سازههای مشابه به حساب آورد (روت بارن، 2006).
2-1-17- ساختار و اندازه گیری شخصیت
از نظر آیزنک شخصیت هر فرد گرایشهای دیرپای سرشت او و آن واقعیت بنیادین است که زمینه ساز تفاوتهای فردی در رفتار محسوب می‌‌ شود (براهنی،1380) او براساس مطالعات روان شناختی و فلسفی دریافت که توصیفات مشابهی از انواع شخصیتهای خاص انسانی پدید آمده و این توصیفها در طول تاریخ حفظ شده اند (آیزنک، 1953) از زمان فلاسفه یونان تا روان پزشکی قرن بیستم تمایل به طبقه بندی افراد وجود داشته و دارد. یونانیان از چهار طبقه استفاده کرده اند:
سوداوی، صفراوی، دموی و بلغمی. اینها طبقاتی هستند که افراد را در آنها جای می‌‌ دادند. اما یک شخص را نمی‌‌ توان با یکی از این طبقات توصیف کرد(هامپسون، 1985).
روش دیگر برای فهم تفاوتهای فردی، استفاده از بعد است. مفهوم بعد از این نظر از مفهوم تیپ متفاوت است که افراد را به هر صورت می‌‌ توان در یک بعد قرار داد اما تعلق یک فرد به تیپ خاصی مسئله همه یا هیچ است، یعنی در تیپ‌ها حالت مرکبی وجود ندارد (آیزنک، 1953). آیزنگ از تئوری کرچمر درباره پسیکوزها بهره گرفته است. براساس آن تئوری فرض شده افراد بهنجار و نابهنجار را می‌‌ توان تنها در یک بعد یا پیوستار پسیکوزی در دامنه ای از اسیکزوفرنی تا افسردگی-شیدایی درجه بندی کرد. بیماران مبتلا به اسکیزوفرنی و افسردگی- شیدایی در دو سر طیف وافراد بهنجار در وسط آن قرار می‌‌ گیرند(هامپسون، 1985).
آیزنک از تئوری یونگ درباره شخصیت نیز تأثیر پذیرفته است. یونگ معتقد بود که افراد یا تمایل به برونگرایی دارند یعنی جهت انرژی غریزی یا لیبیدوی شخص (که صرفاً جنسی نیست) به سمت بیرون است و یا تمایل به درونگرایی دارند، یعنی جهت اثری غریزی آنها به سمت دنیای درونی ذهنی است (آیزنک، 1988). یونگ این مفهوم را برای تبیین اختلالات روانی نیز بکار برده، معتقد بود افراد مستعد علائم نوروتیکی هیستری، برونگرا، و افراد مستعد اختلالات اضطرابی، درونگرا هستند.آیزنگ معتقد است که یونگ در گسترش مفاهیم برونگرایی و درونگرایی سهمی‌‌ نداشته و درباره او می‌‌ گوید: «هر آنچه در نظرش تازه است درست نیست و هرآنچه درست است تازه نیست» (براهنی و همکاران،1385).
نظر آیزنک درباره شخصیت طوری طرح شده تا همه این دیدگاهها را دربر گیرد. او دیدگاه چند بعدی را که در تضاد با رویکرد تیپ شناسی است پذیرفته است. ابتدا آیزنک (1953) تصور می‌‌ کرد فقط دو بعد برای توصیف شخصیت آدمی‌‌ کافی است؛ درونگرایی-برونگرایی و نوروزگرایی- ثبات بعداً (آیزنک وام دبلیو آیزنک، 1985) او بعد سومی‌‌ بنام پسیکوزگرایی را نیز اضافه کرده است.
دو بعد درونگرایی-برونگرایی و نوروزگرایی- ثبات چهار طبقه تشکیل می‌‌ دهند که قابل انطباق با تیپ‌های یونانی هستند. صفراویها و دمویها دارای سلسله ویژگیهای مشترکی هستند که باید بنا به اصطلاحات امروزی آنها را برونگرا نامید، حال آنکه سوداویها و بلغمی‌‌‌ها به درونگرایی شبیه ترند. بعد کرچمر که بوسیله آیزنک استفاده شده مشابه بعد درونگرایی و برونگرایی است. دو تعبیر نوروزها از یونگ یعنی اضطراب و هیستری مشابه درونگرایی نوروتیک و برونگرایی نوروتیک، یا تیپ‌های یونانی سوداوی و صفراوی است (هامپسون، 1985).
پرورش خود برای تکامل روانی فرد و اثر مثبت برروی زندگی اش تاثیر فراوان دارد.برای پرورش شخصیت نخستین گام «خود»است و هیچ کس بهتر از خود فرد نمی‌تواند مسئول تعالی خویشتن باشد.از این رو ثبات شخصیت یک مزیت است و شخص باید زمانی را برای پرداختن به خویشتن و احتراز از دمدمی‌مزاجی صرف کند، هر شخصی که علا قه مند به پرورش شخصیت است باید خود را با کسب مهارت‌ها و دانش روز هماهنگ کند، بهتر است فرد تجربیا ت گذشته را جمع آوری کند و از آن‌ها درس عبرت بگیرد.یکی دیگر از عوامل موثر«خوش بین بودن»است.خوش بینی و با نگاه مثبت دیدن به زندگی، کار، فعالیت دلگرمی‌می‌بخشد.
«هدفمند بودن» عنصر دیگری است که در پرورش شخصیت و رهایی از بی ثباتی مفید است زمانیکه فرد با هدف روشن زندگی کند، مسیر زندگی خود را می‌داند و هدف برای زندگی را تعیین می‌کند.
آیزنک معتقد است که این ابعاد به صورت فطری در افراد وجود دارند و معمولاً افراد به 4 گروه تقسیم می‌شوند:
1. برونگرای بی ثبات
2. برونگرای باثبات
3. درونگرای بی ثبات
4. درونگرای باثبات
البته لازم به ذکر است که به عقیده آیزنک این ابعاد مطلق نیستند و آزمون ویژگیهای مسلط فرد را آشکارا نشان نمی‌دهد وگرنه همه افراد به میزانی که برونگرا نیستند، درونگرا هستند و می‌کوشد مبنای فیزیولوژیک به این ابعاد، مخصوصاً به برونگرایی – درونگرایی بدهد. وی اساس کار خود را ترکیبی از سنخهای شخصیتی بقراط، کارهای پاولوف، یونگ، کرچمر، مکتب رفتارگرایی، تحلیل‌های آماری و کاربرد قوانین فیزیولوژی و زیست شناسی برای توجیه و تبیین شخصیت انسان قرار می‌دهد که رفتار برونگرایان معلول پتانسیل‌های قوی بازداری و پتانسیلهای قوی تحریک است.
آیزنک توازن و تعادل میان تحریک و بازدارندگی را از کارکردهای سرشتی شخصیت می‌داند و آنرا همانند جنبه‌های ارثی می‌شمارد. این بخش سرشتی با محیط در تعامل بوده و از طریق فرایندهای تجربی شکل می‌گیرد. آیزنک برونگرایی، اجتماعی بودن، برتری طلبی فعالیت و صفات دیگری از این قبیل را سنخهای پدیدار نامیده و رابطه میان جنبه‌های ارثی را با معادله زیر نشان داده است: