معرفت، عقل، ماریتن، توماس

معرفت از طریق تمایل یک مفهوم کلاسیک در مکتب توماس است. توماس از دو نوع قضاوت دربارۀ اشیایی که وابسته به فضایل اخلاقی است همچون شهامت سخن میگوید. از یک طرف ما در ذهن خود یک معرفت عقلانی و مفهومی از فضایل داریم که در تطابق با حقیقت قرار دارند به نحوی که اگر از ما برای مثال در مورد شهامت سؤال شود ما صرفا با نگاه به متعلقات عقلانی آن در مفاهیمی که داریم آن را تعریف میکنیم. یک فیلسوف اخلاق ممکن است که یک انسان متخلق و با شهامت نباشد اما علم به شهامت داشته باشد. 
از طرف دیگر ما میتوانیم دارای فضلیت شهامت در خود به صورتی مجسم و ملکه شده باشیم. لذا میتوانیم آن را تعریف کنیم؛ اما پاسخ ما دیگر برخاسته از یک مفهوم عقلانی نیست، بلکه از راه تمایل و اتحاد است. عقل به تنهایی نیست که عمل میکند، بلکه تمایل و اراده نیز در آن نقش دارد و از سوی آنها هدایت میشود. چنین معرفتی در واقع غیر قابل ترجمه به لغات است. از همین راه است که توماس به تمایز میان معرفت نسبت به ذات الهی از طریق کلام و از طریق تجربه عرفانی میپردازد. او میگوید که معرفت شخص عارف نسبت به امور الهی از طریق تمایل است نه به این دلیل که آنها را میداند، بلکه به این دلیل که آنها را لمس و حس کرده است.404
با توجه به کلیدی بودن معرفت ارتکازی در اندیشۀ ماریتن در ادامه نخست به نقش این معرفت در سایر حوزهها و پس از آن در حوزۀ قانون طبیعی میپردازیم.

الف: نقش معرفت ارتکازی در تجربیات و معارف بشری
یکم: تجربۀ عرفانی405
تجربه عرفانی نمونۀ بارزی است که نظریۀ معرفت از طریق تمایل خود را در آن نمایان ساخته است. این نوع تجربه قطعا نمیتواند از طریق مفاهیم یا تصورات حاصل شود، بلکه مستلزم لطف و عنایت الهی میباشد. این رابطه از طریق تمایل عشق به کار خیر که همان مشارکت در عشق الهی میان انسان و خداوند است، ایجاد می شود. 

دوم: معرفت شعری406 
نوع دیگر معرفت از دید ماریتن، معرفت شعری است که شاعر درک میکند که طریق معرفت او نسبت به جهان نه علمی است و نه فلسفی؛ معرفتی که به لحاظ ماهیت با تجربه عرفانی هم تفاوت دارد. چرا که شعر از خلاقیت آزاد روح ناشی شده و از همان ابتدا به دنبال ارائه و بیان و اظهار خویش است؛ در حالی که تجربۀ عرفانی از آنجا که ناشی از ژرفترین اشتیاق روح متکی بر معرفت است، همیشه تمایل به اختفا و سکوت دارد. معرفت شعری درگیر با جهان مخلوقات و روابط موجودات با یکدیگر است و کاری با اصل هستی ندارد. معرفت شعری به نوعی با معرفت از طریق تمایل ارتباط برقرار میکند؛ چرا که این نوع معرفت نیز نه مفهومی و نه معرفتی عقلانی است. 

سوم: تجربۀ اخلاقی407
تجربۀ اخلاقی هم، از طریق تمایل حاصل میشود. در این نوع از تجربه بود که توماس اولین و اصلیترین مثال برای معرفت از طریق تمایل را مشاهده کرد و آن اینکه انسان از طریق تمایل وجدان اخلاقی به نوعی از معرفت که غیر قابل بیان توسط لغات و مفاهیم است به ژرفترین خواستهها از قبیل اشتیاق، ترس، امید، یاس و عشق اولیه دست مییابد. ماریتن پس از ذکر مطالب فوق میگوید که  بحث برانگیزترین بخش در فلسفۀ اخلاق مسئلۀ «قانون طبیعی» است که از مفاهیم یا استدلالهای عقلی ناشی نشده است، بلکه از طریق تمایل که مبتنی بر طبیعت انسان است ناشی شده و انسان از این راه است که میفهمد چه چیز خوب و چه چیز بد است.
البته باید دو نکته را متذکر شد؛ یکی اینکه این تمایلات حتی اگر با غرایز حیوانی سر و کار داشته باشند اساسا امری انسانیاند که به عبارتی مجوزی عقلانی دارند یعنی متعلق به دورۀ خفتۀ عقل هستند؛ و دیگر اینکه این تمایلات در امتداد زمان قراردارند و مبتنی بر علم آدمی از قانون طبیعی توسعه و تکامل پیدا میکنند و این تکامل همچنان ادامه خواهد داشت.
 
ب: نقش معرفت ارتکازی در کشف حقهای طبیعی
ماریتن با انتخاب مبنای خاص خود در بارۀ معرفت اتکازی به طرح این پرسش میپردازد که اینگونه معرفت چه نقشی در کشف حقهای طبیعی دارد؟ وی در جواب به سه نکته اشاره میکند:
نخست آنکه قوانین موضوعۀ بشری و آن قوانین که بشر از طریق مفاهیم استدلالی و عقلی به آنان دست یافته است، بخشی از قانون طبیعی نیستند.
دوم اینکه چون قانون طبیعی از طریق تمایل شناخته میشود، لذا قابلیت استدلال را ندارد. لذا انسانها از تبیین و توجیه استدلالی و عقلانی مبانی اساسی اخلاقی خویش ناتوانند. این مطلب نشان بیاعتباری آنها نیست، بلکه بر عکس دلالت بر ذاتی و طبیعی بودن آنها و در نتیجه اعتبار بیشتر آنها دارد. 
سوم به این دلیل که هیچ تجربۀ مفهومی و یا عقلانی مداخلهای در معرفت برخاسته از قانون طبیعی ندارد، عقل آدمی علم به قانون طبیعی دارد، اما هیچ سهمی در ایجاد و یا در شناخت آن ندارد. در نتیجه عقل غیر مخلوق (ذات باری)، تنها عقلی است که نقش اساسی در ایجاد قانون طبیعی (چون خالق انسان است) و در معرفی آن به عقل انسانی دارد، به نحوی که وقتی عقل آن را بشناسد سر تسلیم در برابرش فرود میآورد.
لذا ماریتن وظیفۀ فیلسوفان و نظریههای فلسفی را توصیف و توجیه آن قوانینی میداند که انسان به صورت طبیعی و از راه تمایل به آنها رسیده و میرسد. از نظر وی فلسفۀ اخلاق هم در واقع کاشف قانون طبیعی نیست. قانون طبیعی توسط انسان قبل از اینکه فلسفۀ اخلاقی وجود داشته باشد کشف شده است. ماریتن میگوید بسیاری از نظریههایی که راجع به قانون طبیعی نوشته شده است از این نکته غفلت داشتهاند. 
ماریتن معتقد است که قانون طبیعی امری نانوشته است و به مرور زمان توسعه پیدا کرده است. برای مثال در زمان باستان یا قرون وسطی توجه به وظایف408 انسان، بخشی از قانون طبیعی بود؛ حال آنکه در قرن هجدهم توجهها به حقوق انسان معطوف گشت. این توجه مرهون رشد تجربۀ اخلاقی و اجتماعی بشر بوده است که باعث شده است تا تمایلات طبیعت انسان به حقوق انسانی برجسته گردد. اما متأسفانه همۀ توجهات به این بخش از قانون طبیعی متمایل گشت و آن بخشهای دیگر و وظایف دیگر به کلی فراموش گشت.409

مطلب مرتبط :   افغانستان، شوروی، آمریکا، سیاست

گفتار پنجم: قوانین الزامآور از چشمانداز ماریتن
در ایدۀ ماریتن قانون طبیعی با آن که مهم است، یگانه قانون الزامآور نیست؛ قانون طبیعی یک قانون کلی است، اما تنها قانونی نیست که اخلاقا الزامآور میباشد. ماریتن از رابطۀ قوانین مختلف (قانون سرمدی، طبیعی، عرفی و بشری) با یکدیگر و از چگونگی الزام آور بودن قوانین عرفی و بشری سخن میگوید. آنگاه نشان میدهد که چگونه از طریق نظریۀ قانون طبیعی، اذعان به وجود حقوق طبیعی صورت میگیرد. اما نظر خود را از نظریههای قراردادهای اجتماعی که معتقدند حقوق افراد از اهمیت فوق العادهای برخوردارند متمایز میکند. او همچنین از ارتباط حقوق طبیعی با خیر مشترک و منفعت عام سخن میگوید. او از گونههای دیگری از قوانین الزام آور هم به شرح زیر سخن میگوید:

الف: قانون طبیعی و قانون سرمدی
از نظر ماریتن که مفهوم قانون سرمدی صرفا یک مفهوم کلامی، آنگونه که توماس در کتاب «مجموعۀ الهیات» خود بر آن اصرار می ورزد، نیست؛ بلکه یک حقیقت فلسفی نیز میباشد. خداوند وجود دارد. او علهالعلل هستی است که فعلیت بخش همۀ موجودات است. از طریق عقل و اراده است که او عمل میکند و در واقع به تمشیت امور میپردازد. همۀ عالم تحت حاکمیت عقل الهی است و این همان قانون سرمدی است که توماس در مورد آن میگوید:
«چیزی جز مثال عقل الهی تا حدی که این عقل راهنمای اعمال و حرکات همه عالم است نمیباشد».410
از نظر ماریتن همین قانون سرمدی است که سر منشأ و مبدا قانون طبیعی است، چرا که هر قانونی محصول عقل است و قانون طبیعی هم از این امر مستثنی نیست و لذا سر منشأ آن نه عقل بشری، بلکه عقل سرمدی است. به قول توماس: «قانون طبیعی مشارکت کردن در قانون سرمدی است»، قانون طبیعی نه از طریق عمل مفهومی عقل، بلکه از طریق آن تمایلاتی که عقل عملی آنها را در قضاوت کردن آنچه خوب و آنچه بد است تأیید میکند، عمل میکند. در حقیقت از طریق مسیر تمایلات طبیعی است که عقل الهی نور خودش را بر عقل انسانی میتاباند. 
از بحث فوق میتوان این نتیجه را به دست آورد که وابستگی قانون طبیعی به قانون سرمدی، بر جهانشمولی، یکدست بودن و تغییرناپذیری آن دلالت میکند. بهعلاوه این توانایی را به قانون طبیعی میدهد که مدعی تفوق خویش بر هر نوع قانون بشری باشد.
ماریتن فراتر از متفکران پس از توماس میگوید که بحث این نیست که عقل الهی تضمین کنندۀ عمل عقل ما دربارۀ تأسیس قانون طبیعی است، بلکه خداوند به تنهایی نویسندۀ قانون طبیعی است و این قانون از عقل الهی نشأت میگیرد.411 عقل انسان هیچ گونه سهمی نه در ایجاد و نه در معرفی آن به دیگران ندارد. در اینجا است که این کلام توماس معنای خود را مییابد که «قانون طبیعی مشارکت در قانون سرمدی است». ماریتن میگوید که در واقع قانون طبیعی متکی به عنایت خداوند است و صرفاً در طبیعت انسانی وجود ندارد.

مطلب مرتبط :   سرباز، بدیعی، تفنگ، آدم

ب: قوانین طبیعی و قوانین ملل412
قوانین ملل و یا «قوانین عرفی تمدنها»413 همچون