ماریتن، معنوی، ، روح

است که قوای ایمان بیدار میشود. قوای عقل و عشق در عمق درون روح جای گرفته و به دنبال کشف واقعیتهای معنوی خواهند بود. تنها در این هنگام است که انسان میتواند به صورت حقیقی وارد عمق طبیعت خویش شود، بی آن که آن را معیوب و زشت نماید.319 (در واقع ماریتن در پی اثبات این نکته است که شرط اساسی برای حفظ طبیعت و مصون داشتن آن از تخریب، ایجاد تغییری اساسی در انسانیت انسان است. انسان بورژوا را باید تغییر داد. برای اینکه انسان باید خودش تغییر کند. یعنی انسان قبلی باید بمیرد و انسان جدیدی متولد شود. برای این تغیر از یک سو باید به مقتضیات طبیعت انسانی و اینکه صورتی الهی دارد احترام گذاشته شود، و از سوی دیگر درک شود که این تغییر تنها کار انسان نیست، بلکه کار خداوند و انسان در اتحاد با او است.320

گفتار دوم: رابطۀ انسان و جامعه
اولین پرسشی که هنگام بحث از رابطۀ انسان و جامعه مطرح میشود، به اصل و اساس جامعه ارتباط دارد. پرسش این است که چرا انسان وارد روابطی با دیگران میشود که نهایتا منجر به تشکیل جامعه و نهادهای گوناگون آن میشود؟ بر این اساس لازم است تا اساس و منشأ جامعه مورد بررسی قرار گیرد.
از نظر ماریتن منشأ جامعه ریشه در طبیعت انسان دارد. جامعه بیان بیرونی از ساختار ذاتی طبیعت درون آدمی است. انسان هم به دلیل کرامت شخصیاش و هم به دلیل نیازها و نواقصی که به عنوان یک فرد دارد، به جامعه نیازمند است. انسان به دلیل نیاز درونیاش به عرضه عشق و معرفت به دیگران، به دنبال زندگی در جامعه است. بر این اساس ماریتن مینویسد:
«انسان طبیعتا به زندگی اجتماعی اشتیاق دارد و به عنوان یک کل به دنبال اتحاد با کلی دیگر، در تبادلی معنوی از عقل و اراده است».321
بدین جهت اگرچه انسان به دلیل نیازهای مادی و نواقصی که به عنوان یک فرد دارد، نیازمند جامعه است، اما از نظر ماریتن دلیل عمدۀ وی «انجام فضایل و اعمال عقلانی است که پاسخی به نیازهای وجودی وی به شمار میآیند».322 انسان برای رسیدن به کرامت و جلال خویش، از طریق اعمال فضیلت و عقل خویش، نیازمند به وجود جامعه است. لذا از دید ماریتن از طریق جامعه به انسان کمک میشود تا جنبههای مختلف ساختار درونی و ذاتی خود را شکوفا نماید. در اینجا است که این سئوال مطرح میشود که چه اصول و قواعدی برای چنین جامعهای ضروری است؟ پاسخ ماریتن به این پرسش، با طرح نظریه «خیر مشترک» همراه است که در آن غایت جامعه را مشخص میسازد که به تفصیل به آن در آینده خواهیم پرداخت.

گفتار سوم: تمایز میان فرد و شخص
تمایز میان فرد و شخص در اندیشۀ ماریتن بسیار بنیادی است. در ادامه نخست به تغایر مفهومی این دو، و ریشههای تاریخی شخصگرایی و کاربردهای این تمایز در اندیشۀ ماریتن در ضمن سه بند جداگانه میپردازیم و در پایان به ذکر برخی از نقدهای وارد بر این تمایز اشاره میکنیم.
ماریتن طبیعت انسان را در سایۀ دو اصطلاح «فردیت» و «شخصیت»323 تعریف میکند. این تمایز در واقع مهمترین و اساسیترین ویژگی خاص نظام فلسفی ماریتن در حوزۀ انسانشناسی است. چنانکه ماریتن خود میگوید: این تمایز اساسیترین اصل فلسفۀ سیاسی و اجتماعی وی به شمار میآید. از طریق این تمایز است که ماریتن جنبههای به ظاهر متناقض انسان را توجیه میکند. از نظر وی «فردیت» جنبۀ محدودیت و تمایز انسان از سایر انسانها است که تحت تأثیر قوانین فیزیکی است و «شخصیت» انسان، جنبۀ معنوی وی است که در فضایی الهی و غیرمادی قرار دارد.324 بنابر این از نظر وی، انسان به دلیل آنکه یک شخص است، معنوی است و نه به دلیل آنکه یک فرد است. بر اساس این تمایز، فردیت انسان، بخش مادی او است که در بدنۀ سیاسی جامعه قرار دارد. از این لحاظ رابطۀ انسان با جامعه، رابطۀ جزء و کل است و از این منظر است که انسان با مجتمع سیاسی ارتباط پیدا میکند.
البته ماریتن توجه دارد که شخص و فرد دو قلمرو جدای از یکدیگر نیستند، بلکه دو جنبۀ متافیزیکی در طبیعت انسان به شمار میآیند که کاملا در یکدیگر تنیده شدهاند. بنابراین یک واقعیت در درون من به نام «فردیت» و واقعیتی دیگر در درون من به نام «شخصیت» وجود ندارد، بلکه یک موجود است که از یک منظر فرد است و از منظری دیگر شخص به شمار میآید. ماریتن مینویسد:
«روح و ماده دو پایۀ اساسی یک موجود به نام انساناند».325
به تعبیر وی:
«وقتی که کسی فرد را میکشد، شخص را نیز کشته است».326
همچنین نباید تصور کرد که فردیت جنبهای منفی و شخصیت جنبهای مثبت است. وی مینویسد:
«فردیت مادی فی حد ذاته شر نیست. بدیهی است که فرد به عنوان شرط اساسی وجود ما امری خوب است».327
چنانکه گفته شد، از دیدگاه ماریتن انسان دارای دو جنبه است. یک جنبه شخصیت انسان است که دارای روح معنوی و مستقل است و دیگری جنبۀ فردیت مادی وی است که بخشی از جهان فیزیکی را تشکیل میدهد. بر اساس همین دو جنبه در وجود انسان و دوقطبی بودن وی است که وی از انسان به «افقی که در آن، دو جهان با هم تلاقی میکنند»328 تعبیر میکند. بر این اساس انسان مجموعهای واحد از دو اصل اساسی مادی و معنوی است.
میدانیم که از دیدگاه ارسطو، هر جوهر مادی دارای دو بخش اصلی ماده (هیولی) و صورت است. توماس این مسئله را از منظری دیگر مورد بررسی قرار داد و بیان کرد که انسان دارای وحدت روان-تنی329 است و از ماده و صورت معنوی تشکیل شده است و به همین دلیل بر سایر موجودات برتری دارد.330 ماریتن نیز بر این نکته تاکید میکند که جنبۀ معنوی انسان بر جنبۀ مادی وی برتری دارد و انسان موجودی مابعدالطبیعی است که از اشیاء متعالی تغذیه میکند.331 این موضع ماریتن چنین توجیه میشود که انسان تنها حیوانی است که چرایی اشیا را میداند و به زیستن خود به عنوان یک موجود، علم دارد. همچنین از نظر وی، انسان علاوه بر داشتن جنبۀ معنوی، دارای جنبهای مادی است که متفاوت از جسم و برتر از آن است. وی مینویسد:
«همۀ وجود ما فردیت ما است، بدین معنا که از ماده منشعب میشویم؛ و همۀ وجود ما شخصیت ما است، بدین معنا که از معنویت و روح منشعب میگردیم. همچون تابلوی نقاشیای که از یک طرف مرکب از مواد شیمیایی و رنگهای گوناگون به عنوان یک کل است و از طرف دیگر اثر زیبایی به عنوان هنر نقاش به شمار میآید».332
ماریتن در مقام تأکید بر این نکته که جسم و روح دو امر جداگانه نیستند، مینویسد:
«در من یک واقعیت وجود ندارد که بخش فردی من خوانده شود و واقعیتی دیگر که بخش شخصی من خوانده شود؛ بلکه در مجموع یک واقعیت است که از یک منظر فرد است و از منظری دیگر شخص است».333
باید توجه داشت که این سخن ماریتن که انسان را مرکب از جسم و روح میداند در تقابل با ثنویت دکارتی قرار دارد.

مطلب مرتبط :   دینی، مدرنیته، دین، روشنفکریپژوهش درمورددرباره :

الف: ریشههای مکتب اصالت شخص334 در اندیشۀ آکویناس
استفاده از شخص و شخصگرایی در گفتار فیلسوفان بیسابقه نیست؛ این اصطلاح از ریشه لاتینی «Personae» گرفته شده است که در اصل به معنای بازیگر335 و ماسک336 است. در قرون وسطی قدیس اگوستین از این اصطلاح برای نشان دادن نقش و کرامت انسانی در مقابل سایر موجودات استفاده کرد. بر این اساس اصطلاح پرسونالیسم معنایی فلسفی یافته است که بر اصول ذاتی شخصیت فرد تاکید میکند.337 اصطلاح پرسونالیسم نخستین بار در سال 1799م در آلمان بکار رفت.338 ماریتن معتقد است که این اصطلاح دارای معانی بسیاری است که تنها در لفظ «پرسون» با یکدیگر اشتراک دارند.339 با این حال، نظریات ماریتن تأثیر زیادی در تغییر معنای این اصطلاح در حوزه فلسفی فرانسه داشته است.340
از آنجا که ماریتن فردی کاتولیک است، پرسونالیسم «مکتب اصالت شخص» را بر اساس آموزههای قدیس توماس بسط داد. بدین جهت مفهوم شخص نزد ماریتن لوازمی دینی و بویژه مسیحی دارد. وی از این نظریه در مکتب تومائی استفاده کرد که شخص انسان به طور مستقیم در ارتباط با خداوند به عنوان غایت مطلق و لایتناهی وی قرار دارد. ماریتن معتقد است که مکتب توماس به این دلیل برای مسئله شخص اهمیت ویژهای قائل است که انسان به عنوان یک شخص است که به صورت مستقیم با خداوند ارتباط پیدا میکند. وی مینویسد:
«از دیدگاه مکتب توماس تنها و تنها در مخلوقات عقلانی است که صورت الهی مشاهده میشود. در هیچ یک از مخلوقات دیگر و حتی در جهان به عنوان یک کل این صورت الهی مشاهده نمیشود».341
در این عبارت مراد وی از «مخلوقات عقلانی»، جنبۀ شخصی انسانها است که از آن به عقل تعبیر میشود. از این منظر، فردگرایی قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم درست در مقابل نظریه اصالت شخص ماریتن قرار دارد.
از دیدگاه ماریتن، معنویت یعنی «غیرمادی بودن» و «انسان تماما مرتبط با مطلق است و در وی است که میتواند کمال خود را ببیند». وی مینویسد:
«معنویت شخص به این دلیل است که انسان به صورت خداوند خلق شده است. و روح معنوی شخص انسان که دارای علم و عشق و سرشار از رحمت الهی برای مشارکت در زندگی الهی است این توانایی را دارد که نهایتاً به معرفت و عشق الهی واصل شود».342
ماریتن مفهوم تومائی از

مطلب مرتبط :   دینی، تحول، حقوق، نمیتواند