ماریتن، شهود، عقل،

ذهنی از وجود سر و کار دارند که تنها در روند استدلال، نقش ایفا میکند و تحققی در خارج ندارد.
البته باید متذکر شد که ماریتن به هیچ وجه قصد بیاعتباری موارد فوق را ندارد، بلکه به دنبال ایضاح محل نزاع است. نهایتا ماریتن سه مفهوم از فلسفه جدید را تحت عنوان «وجود جعلی»253 مطرح میکند و همه آنها را به منطقی غلط و فاسد نسبت میدهد:
1. خطای هگل: از دید ماریتن عیب اساسی در نظام هگل، غفلت از ساحت استعلایی وجود بود. هگل پنداشت که وجود صرفا از جنس طبیعت بوده و در جستجوی فهمی از وجود که به معنای بالاترین جنس باشد، خود را در طبیعت محدود کرد. هگل با توجه به تمسک به قانون انتزاع منطقی راهی جز این نداشت که وجود را با عدم و هستی را با نیستی مشخص کند.
2. خطای کانت: اشتباه دیگر از سوی کانت صورت پذیرفت که منطق را به عنوان علم قوانین و صور تفکر که برگرفته از اشیا، ولی مستقل از آنها است در نظر گرفت. این نوع از صورت محض تفکر، منجر به ایجاد یک فاصل مصنوعی میان اشیا گردید.
3. خطای دیدگاه افلاطونی: خطای دیگر مفهوم افلاطونی و اسکاتی از مابعدالطبیعه است که در واقع وجود را از مابعدالطبیعه منفک و آن را محدود به توصیفی از ماهیات کردهاند. ماریتن میگوید:
«وقتی که ما بر اساس واقعگرایی عمیق فلسفۀ تومائی اظهار میکنیم که متعلق عقل وجود است، در ماهیات متوقف نمیشویم، بلکه این عقل است که با قضاوت خویش به خود و وجود پرداخته و مییابد که خارج از ذهن چه چیزی وجود دارد و چه چیزی وجود ندارد».254
درست به همین دلیل است که ماریتن فلسفه توماس را «فلسفه اگزیستانس» مینامد.
ماریتن به تعریف وجود که صرفا عقلی و خالص بوده و موضوع واقعی متافیزیک است میپردازد. از نظر ماریتن که وجود متافیزیکی قابل درک برای هر کس نیست، تنها آنان که به درجهای از معنویت عقلانی رسیدهاند توانایی شنیدن و درک موسیقی آن را که توسط عقل و فهم نواخته میشود دارند. برای آنها وجود امری مستقل و متنوع است که دارای صفات متمایزی است و آنها با لقلقۀ زبان از وجود سخن نمیگویند. به عقیدۀ ماریتن وجود را نمیتوان تعریف کرد بلکه میتوان آن را مشخص کرد.255
در این بحث، ماریتن به برگسون نزدیک میشود، اما فرق اساسی با او دارد. برگسون اعتقاد به جنبه عقلانی شهود ندارد، اما نزد ماریتن کارکرد اساسی عقل، مبتنی بر شهود بوده و شهود وجود متافیزیکی، مهمترین شرط لازم برای فیلسوف مابعدالطبیعه است. این شهود از طریق تکنیک یا مهارت حاصل نمیشود و درست به همین دلیل است که کانت محروم از این تجربه میشود. تجارب دیگری وجود دارند که میتواند ما را آماده درک آن شهود متافیزیکی کند؛ مثل شهود زمانی برگسونی256 یا اضطراب هایدگری257، اما اینها نمیتوانند منتج به شهود متافیزیکی از وجود شوند؛ چرا که این شهود تراوشی از ایمان است که عقل در آزادی مقتدرانهاش آن را به دست میآورد.
ماریتن بر آن است که هر علمی تعلق به یک فضیلت خاص عقلانی دارد؛ لذا یک فضیلت عقلانی در خور با متافیزیک وجود دارد. این فضیلت یا عادت258، مرتبط به وجود، به عنوان متعلق شهود میباشد. لذا بنا به تعبیر اصحاب مدرسی باید میان دو نور تفاوت گذاشت. یکی مربوط به متعلق ابژه است و دیگری به خاصیت عقلانی مرتبط است. لذا اگر به دنبال شهود وجود هستیم نیاز به یک خاصیت متافیزیکی ضروری است که از طرف دیگر هم این شهود بر آن نیز تأثیرگذار میباشد. لذا تاثیرگذاری طرفینی است؛ اگر چه از نظر جایگاه وجودی، نه زمانی، ابژه مقدم است. در ساختار طبیعت، شهود وجود مقدم بر ساخت درونی فیلسوف است.259
اساسا وجود، امری متشابه است، بدین معنی که هم واحد و هم متنوع و کثیر است. کثیر است؛ زیرا در همه محسوسات متجلی است و هر چیز خاصی بهرهای از وجود دارد، اما با این حال شخصی و واحد است. در اینجا است که بحث وجود و ماهیت پیش میآید و ماریتن به انتقاد از افرادی چون سارتر میپردازد که واقعیت ماهیات را منکر شدهاند. بدین نحو که هر جا وجودی هست هم طبیعت یا ماهیت و هم عمل آن وجود دارد. این دو گانگی نباید مورد غفلت واقع شود. تصور وجودی که کاملاً منتزع از این دو جنبه باشد غیرممکن است. تنها دربارۀ خداوند است که این تمایز صرفا ذهنی است و واقعی نیست؛ اما در همۀ مخلوقات این تمایز (میان فعل وجود و ماهیت آن) امری واقعی است. و این ماهیت است که اشیا و موجودات را از یکدیگر متمایز میکند. اگر وجود آن چیزی است که بالفعل یا بالقوه هست، بالضروره تصدیق و حکمی نیز از آن منتج میشود. بدین معنا که میتوان گفت: «این وجود هست». از این حکم است که ما به اصل این همانی میرسیم و این که من میبینم برای مثال درخت است یا ماشین است و یا سگ است که وجود دارد. این تمایزات در وجود مربوط به ماهیت است. لذا از دید ماریتن این اصل این همانی صرفاً یک اصل ذهنی نیست، بلکه امری واقعی و نوعی از وجود است. ماریتن البته معتقد به تفوق وجود بر ماهیت است اما این به معنای حذف ماهیت نیست. وجود قبل از ماهیت است بدین معنی که فعل وجود است که ماهیت را به منصه ظهور میآورد.

مطلب مرتبط :   آراء، صدرا، ، معتزله

گفتار سوم: ماریتن و اصول اولیۀ عقل نظری
پیروان مکتب توماس به اصول اولیۀ بسیاری که دارای نظم و ترتیب است اعتقاد دارند. اصولی از قبیل این همانی، عقل به خود بسنده، و اصل علیت (فاعلی و غائی).260
ماریتن «شهود وجود به مثابه شهود عقلانی» را مبنای اصول اولیه خویش قرار میدهد و سایر مباحث فلسفی وی بر این پایه مبتنی گردیده است. به نظر او آن واقعیتی که متعلق وجود است به مراتب غنیتر از ایدۀ اصول اولیه است. وجود در این حالت برخوردار از وحدت، خیر و حقیقت است. وجود واحد، خیر و حقیقت است و این موارد فقط مفهوما متفاوت از یکدیگرند.261 در میان اصول اولیۀ عقل نظری، ماریتن به تعریف چهار اصل زیر میپردازد: 262
1. هویت یا اینهمانی؛ 2. عقل بخود بسنده؛ 3. علیت؛ 4. غائیت
مقصود از اصل اینهمانی که ماریتن از این اصل به عنوان «هر موجودی همان است که هست» یاد میکند، آن است که انسان با شهود میتواند دو جنبۀ عینی و ذهنی از وجود هر شیء را ببیند که اگر چه میان آن دو تمایز مشاهده میکند، اما هر دو را یکی پنداشته و در واقع یکی موضوع و دیگری محمول میشود. اصل اینهمانی وجود خارج از ذهن را مورد ملاحظه قرار میدهد. لذا از نظر ماریتن این اصل، قانون تفکر نیست، بلکه اولین قانون اعیانی است که خارج از ذهن وجود دارند و با شهود وجودی قابل درکند.
ماریتن در بخشی از کتاب متافیزیک خویش به دو برداشت متفاوت از اصل اینهمانی در رابطه با فهم مسلمانان و مسیحیان از وجود ذات اقدس الهی که قلۀ اوج وجود است، اشاره میکند. او میگوید که گزارۀ «خداوند، خداوند است» اصلی اینهمانی است که بر ماهیت و ذات الهی تطبیق داده میشود، اما از همین اصل دو مفهوم کاملا متضاد توسط مسلمانان و مسیحیان فهمیده میشود:
1. از دید پیروان پیامبر اسلام، معنای عبارت «خداوند، خداوند است» این است که خداوند آنچنان یکتا و بیهمتا است که محال است اسرار تثلیث و تجسم بر او بار شود. لذا این اصل دارای ویژگی سلبی و انحصاری است. از دیدگاه فلسفی، اشتباه اساسی این است که بخواهیم اصل اینهمانی را بر خداوند به همان شیوهای که بر مخلوقات تطبیق داده میشود اعمال کنیم، یعنی او را محدود و محصور در داخل خودش کنیم و عملا فیض و نعمت الهی را که باید لایتناهی باشد محدود نماییم. اسلام این جنبۀ فیض الهی را که از طریق کثرت اشخاص در خداوند تجلی یافته است و نیز اینکه خداوند محبت و عشق است را منکر میشود. برای پیروان پیامبر اسلام، اینکه گفته شود خداوند محبت است در واقع متصف کردن او به داشتن احساسات است و به همین دلیل است که حلاج توسط همین عالمان و اسلام شناسانه به قتل میرسد.
2. در مسیحیت این اصل بیانگر فیض الهی است و معنایش این است که آنچه عقل میتواند بداند این است که هستی او تنها وجود و علم نیست، بلکه محبت هم است؛ و با کمک وحی میتوانیم بدانیم که او حقیقتا یکتا است و دارای نوعی از سخاوت ذاتی است که در درون خودش مستلزم تثلیث اشخاص بوده و تجسم را ممکن میسازد. این نحوه نگرش به اصل این همانی وقتی میسر است که ما اصل این همانی را صرفا تکرار مادی یک اصطلاح منطقی ندانیم. بلکه معتقد باشیم که این اصل بیانگر انسجام فوقالعاده و توانایی سرشار از وجود در همه مراتب آن است.263
پیداست که ماریتن به دلیل عدم دسترسی به منابع موثق اسلامی و عدم آشنایی با اسلام، برداشتی نادرست داشته است و قضاوتی سطحی و غیر علمی نموده است. اعتقاد به این که مسلمانان منکر اتصاف خداوند به عشق و محبت هستند، نیز نادرست است. حتی وجود چنین دیدگاهی در میان شمار اندکی از مسلمانان دلیل بر تعمیم آن اعتقاد به قاطبه مسلمانان نمیباشد. او همچین مدعا و برداشت مسیحیان از این اصل و سازگاری آن با اعتقاد به تثلیث را اثبات نکرده است. همچنین ماریتن هیچ گونه سندی را برای انتساب این عقاید به عالمان مسلمان ارائه نمیدهد.

مطلب مرتبط :   مجاهدین، -، انگلیس، اطلاعاتی

گفتار چهارم: مفهوم سوژه264 از نظرگاه ماریتن
با بررسی کتاب ماریت