مؤیّد، هارونی، زیدیه، امامت

ا ناراضی بودند، به همین دلیل از مؤیّد بالله علوی حمایت کردند. وی به مدت دو سال در هوسم حکومت کرد. حوزه‌ی حکومتش از رودسر تا تنکابن، کلار و کلارستاق امتداد داشت، اما به دلایل متعدّد دچار ضعف شد. عوامل عمده‌ی ضعف قدرت سیاسی وی عبارت بودند از:
1ـ اختلاف و چند دستگی بین دیلمیان تحت فرمانش
2ـ سادات علوی حاکم بر منطقه از شاخه‌ی ناصری و ثائری، تحمّل سروری و رهبری‌ مؤیّد بالله را نداشتند و علیه او توطئه می‌کردند، در نتیجه گیل‌های منطقه از وی حمایت نکردند و ابوزید ثائری توانست بر او غلبه کند.
در حقیقت همکاری میان ابوزید با هارونی تداوم چندانی پیدا نکرد، زیرا هارونی به فقه ناصر اطروش پایبند نبود و به علاوه در امور مالی هم سختگیری می¬کرد. از این رو ابوزید با هارونی به مخالفت برخاست و با تطمیع مالی، اطرافیان هارونی را به سمت خود جذب کرد. درنتیجه هارونی به ناچار از هوسم خارج شد.
پس از این شکست مؤیّد بالله دوباره به ری برگشت و مدّتی در آن‌جا به عبادت و عزلت پرداخت، اما تحوّلات سیاسی منطقه‌ی هوسم به نفعش رقم خورد؛ زیرا ابوزید توسّط سادات ناصری ـ به نام ابوالفضل ـ از هوسم رانده شد و به قتل رسید. به دنبال این ماجرا خاندان ثائری برای انتقام خون ابوزید، از مؤیّد بالله حمایت کردند. وی بعد از حدود سه سال اقامت در ری، دوباره در حدود سال 400 ق برای قیام به دیلم آمد و در نهایت به پیروزی رسید. وی مقرّ حکومت خود را در «لنگا» از دهستان‌های عباس‌آباد تنکابن قرار داد و تا آخر عمر در آن‌جا ماند. منطقه‌ی هوسم در دست کیا ابوالفضل ثائری، متّحد وی بود و در ظاهر امامت او را تأیید می‌کرد. دلایل انتخاب «لنگا» از سوی مؤیّد بالله برای مرکز قدرت متعدّد بود؛ اول این که آن¬جا منطقه‌ای آباد و حاصل‌خیز در قسمت عباس‌آباد تنکابن بود؛ دوم این‌که دسترسی به این منطقه توسط مخالفین مشکل بود و سوم این‌که وی بعد از تجربه‌ی فرمانروایی ناموفق در هوسم، به این نتیجه رسید که در هوسم خاندان ناصری و ثائری دارای نفوذ زیادی هستند و برای مرکز فرمانروایی نامناسب است. در این مرحله نیز حکّام علوی شرق گیلان ـ خاندان ناصری و ثائری ـ مهم‌ترین رقیب مؤیّد بالله بودند. از دلایل تیرگی روابط آن‌ها می¬توان به اختلافات درون منطقه‌ای مانند اختلافات مرزی، توسعه‌ی ارضی و قلمرو و رقابت برای نشان دادن سلطه‌ی قدرت اشاره کرد.
یکی از دلایل اصلی پیروزی نهایی مؤیّد بالله، کشته شدن قابوس‌بن وشمگیر، فرمانروای زیاری طبرستان به دست لشکریانش بود. به روایت منابع دلیل این امر، کینه‌جوئی وی از کارگزاران برجسته و رؤسای سپاه با کوچک‌ترین لغزش آن‌ها و بدگمانی وی بود جانشین او منوچهر¬بن قابوس برای تحکیم موقعیت و مبارزه با رقبای سلطنت با مؤیّد بالله صلح کرد؛ اما پس از مدتی با تحکیم موقعیت و رابطه¬ی دوستانه با محمود غزنوی، پیمان صلح با مؤیّد بالله را نقض و به قلمروش حمله کرد. علت این امر ترس منوچهر¬بن وشمگیر از افزایش قدرت مؤیّد ¬بالله در دیلم و مناطق اطراف بود؛ به همین جهت با حمله به او قصد داشت روند قدرت¬گیری¬اش را مسدود کند. از این رو سپاهی را جهت سرکوبی او به کلار دشت فرستاد. مردم کلار و چالوس که از ستم حاکمان رستمداری ناراضی بودند به حمایت از مؤیّد ¬بالله برخاستند. در جنگ معروف کلاردشت سپاهیان منوچهر¬بن قابوس شکست خورده و غنائم فراوانی نصیب افراد سپاه مویّد ¬بالله شد. علاوه بر جنگ با آل¬زیار، خسروشاه¬بن استندار اصفهبد کلار نیز با مؤیّد بالله به مخالفت برخاست.
پیروزی شیعیان زیدی به زعامت مؤیّد ¬بالله در جنگ کلاردشت، کشتاری که توسط سپاه منوچهر زیاری انجام شد و معاهده¬ی تحمیلی که پس از آن میان طرفین انعقاد یافت، سنّی مذهبان مازندران را به شورش واداشت و فتنه¬ی عظیمی بین گروه شیعه و سنّی برپا گردید. تخریب مشاهد زیدیه در آمل و مساجد شیعه و خانه¬های بزرگان این قوم بوسیله¬ی متعصبان سنّی، از جمله حوادث عادی آن زمان بود. دامنه¬ی این فتنه به گیلان نیز کشیده شد. امیر وردانشاه پسر اسفرستان رودباری به نمایندگی از طرف منوچهر¬بن قابوس مأمور خاموش کردن آن بلوا شد. در این فرونشانی شورش مذهبی که رگه¬ای از انتقام نیز چاشنی خود داشت، عده¬ی زیادی از گروه مفسد و متعصب سنّی به قتل رسیدند. مشهد ناصرالحق و سایر بقاع زیدیه تعمیر گشت و از گیلانیانی که در این واقعه زیان دیده بودند رفع خسارت گردید.
جنگ¬های فرسایشی مؤیّد بالله با آل زیار و نیز مخالفت برخی از سادات و حکّام منافع¬طلب محلی، قدرت نظامی وی را تضعیف کرد، به همین دلیل وی زعامت گیل و دیلم را رها کرد و در همان لنگا گوشه¬نشینی را اختیار نمود و درنهایت در همان¬جا وفات یافت. وی با وجود جایگاه رفیع علمی و نیز توانایی در قیام و جهاد، نتوانست دولت آنچنان قدرتمندی را در دیلم و گیل تشکیل دهد.

مطلب مرتبط :   افغانستان، روسیه، کابل، ناتو

2-2-3. زیدیان شمال ایران پس از برادران هارونی تا اضمحلال در عصر صفوی
«لنگا» پس از مرگ مؤیّد بالله، همچنان مرکز علویانی باقی ماند که مدّعی امامت در دیلمان بودند: سید ابوطالب پس از مرگ برادرش زعامت مذهبی و سیاسی را در منطقه¬ی تنکابن و اطراف بدست گرفت. وی تمام ایام عمرش را در گرگان به اشاعه و اداره¬ی آیین زیدی اشتغال داشت و تنها پس از مرگ برادرش، تقاضاهای مکرّر مردم تنکابن و کلار و کلارستاق و دیلمان بود که او را به این سرزمین کشاند و در لنگا مستقر کرد. او بیشتر به امور مذهبی و علمی اشتغال داشت تا امور سیاسی. جزئیات فعالیت‌های بیشتر وی مشخص نیست. همچنین فردی به نام احمدبن ابی‌هاشم حسینی، معروف به مانکدین و ملقّب به «مستظهر بالله» پس از ابوطالب در لنگا مدعی امامت شد. وی که معاصر با برادران هارونی بوده است بنابر برخی گزارش¬ها در منطقه¬ی تحت نفوذ مؤیّد بالله جانشین وی شده است. مانکدین نیز با تأثیر پذیرفتن از معتزله و نوشتن تعلیقاتی مهم بر کتاب «اصول الخمسۀ» تألیف قاضی عبدالجبار، ادامه دهنده¬ی مکتب مؤیّد بالله بوده و گویا در سال 425ق در ری وفات یافته است. احتمالاً اندکی پس از مرگ مانکدین، علی‌بن جعفر المهدی لدین الله از شاخه‌ی جنبی دودمان علوی در آن‌جا به امامت شناخته شد. وی که به حلقه‌ی قاضی عبدالجبار تعلق داشت، از مکتب فقهی قاسمیه جانبداری می‌کرد. حکومت مهدی لدین الله احتمالاً چندین دهه دوام آورد و در عصر سلجوقی نیز همچنان ادامه یافت. در سال 432ق علمای هوسم، حسین‌الناصری یکی از نوادگان ناصر اطروش را به حکومت رساندند و با او به امامت بیعت کردند. حسین‌الناصری چهل سال در هوسم حکومت کرد و قبر وی هنوز در آن‌جا باقی است. دیگر از علویان معروف این نقاط سید هادی حقینی بود که بر قسمتی از کجور و کلاردشت و ناحیه¬ی لنگای تنکابن، ریاست مذهبی و محتملاً سیاسی داشت. وی با پیروان فرقه¬ی اسماعیلیه که در آن زمان به سبب استقرار در قلعه¬ی الموت و سایر قلاع البرز در نواحی کوهستانی و بعضاً ساحلی مناطق رویان و کلاردشت پراکنده شده بودند، به سختی مبارزه ¬کرد. شدید¬الانکار بودن سید بر باطنیان این سامان و مخالفت شدیدش با پیروان این کیش، سبب شد که فرمان قتل او در سال 490ق از طرف حسن صباح صادر گردد. احمد¬بن یحیی نواده¬ی مؤیّد بالله هارونی نیز یکی از آخرین امامان مطرح و مهم زیدیه در شمال ایران بوده که به «ابوطالب اخیر» شهرت داشته و در آغاز قرن ششم به مقام امامت زیدیه رسیده است. در میان ائمه¬ی اخیر زیدی او برای اولین بار موفق شد که دامنه¬ی نفوذ خود را تا یمن امتداد داده و برای مقطعی به عنوان امام زیدیه هم در ایران و هم در یمن شناخته شود. ابوطالب اخیر که از او به عنوان مجدّد مذهب زیدیه در آغاز قرن ششم نام برده می¬شود، در سال520ق به دست فداییان اسماعیلی در شمال ایران به قتل رسید. همچنین امامان دیگری نیز در این فاصله و پس از آن تا پایان قرن ششم در شمال ایران ظهور کردند که اهمیّت کمتری داشته و اغلب وجهه سیاسی این امامان بیشتر از تأثیرگذاری کلامی و عقیدتی آنان بوده است.
زیدیان شمال ایران در قرن¬های پنجم و ششم علاوه بر دشمنان خارجی و حکومت¬های غیر شیعی تابع خلفای عباسی، از سوی دو جریان عمده¬ی شیعی نیز تحت تأثیر فشار سیاسی و عقیدتی بودند؛ از طرفی با گسترش مذهب اثناعشریه در ایران و بویژه در مازندران، مناطق تحت نفوذ زیدیه در شمال ایران محدودتر می¬شد و از طرف دیگر اسماعیلیان نزاری که قلعه¬ی الموت و برخی مناطق کوهستانی شمال ایران را مرکز فعالیت¬های خود قرار داده بودند، رقابتی سرسختانه و خونین را با زیدیه آغاز کرده بودند. از اواسط قرن هفتم و پس از حمله و سلطه¬ی مغول بر ایران، برای حدود یک قرن کمترین اطلاعات و گزارش¬ها را از زیدیه¬ی ایران در اختیار داریم تا این¬که در اواسط قرن هشتم برای بار دیگر گزارش¬ها از روی کار آمدن سلسله¬ی کیائیان زیدی مذهب در بخش¬هایی از شمال ایران و گیلان کنونی حکایت دارد که در رأس آن سادات حسینی قرار داشتند، ولی وجود شخصیت¬های دارای شرایط و مدعی امامت در میان زیدیه¬ی شمال ایران از قرن هفتم به بعد محل تردید است. آنچه مسلّم است آن است که پس