لوکاچ، ادبی، جامعه‌شناسی، هنر

. مفهوم زمان در اندیشه اپپولیت تن، ذوق و گرایش بیشتر مردم یک جامعه در دوره‌ای خاص است. خلق آثار ادبی در هر دوره‌ای، تحت تاثیر سلایق و ذوق آن دوره قرار می‌گیرد و در آن تردیدی نیست که هیچ نویسنده‌ای در خلاء به آفرینش نمی‌پردازد. و همین در اجتماع و زمان خاص واقع شدن خالق اثر ادبی، آگاهانه یا ناآگاهانه، محتوا و فرم اثر او را شکل می‌بخشد در مجموع اپیولیت تن از جامعه‌شناسی روشمند و علمی ادبیات ناتوان است و فقط از تاثیر نژادی، محیط و زمان بر آفرینشگر ادبی سخن می گوید، ولی او تقریبا‍ هیچ گاه نمی‌تواند میزان دخالت هر یک از این عوامل را در فرایند خلق اثر ادبی مشخص سازد. (عسگری، 47:1387) در واقع اپیولیت تن درک روشنی از مفهوم «علوم انسانی» نداشت. الگوی سه بخشی تن (نژاد، محیط، زمان) سترون تراز آن است که تمام جنبه‌های واقعیت بی نهایت پیچیده کار ادبی را د ر بر گیرد. به ویژه روش‌هایی که تن پیشنهاد می کند با ویژگی پدیده‌ ادبی مطابقت ندارد. به این معنا که سوای اسلوبهایی که به نحوی نسنجیده از علوم طبیعی به عاریت گرفته شده‌اند، او برای بررسی ادبیات جز ابزارهای سنتی،‌تاریخی و نقد ادبی (شرح احوال ها و تفسیر متون) در اختیار ندارد (اسکارپیت،16:1381) با این همه اسامی آموزه تن باقی ماند و از برکت نظرات او جامعه‌شناسی ادبیات گامی بلند به سوی آینده برداشت و در قرن بیستم با گسترش مکاتب فلسفی، ادبی و روانشناسی نظرات جامع‌تری درباره، رابطه جامعه و ادبیات و با گذر از قرن نوزدهم و نظریات منتقدانی که مادام دواستال و اپیولت تن پیشروترین آنان بودند به قرن بیستم می‌رسیم. تحت تاثیر عقاید کارل مارکس 1883:1818 فیلسوف، اقتصاددان و انقلابی آلمان، مارکسیسم بر بخش مهمی از نظریات ادبی و جامعه شناسی قرن بیستم مسلط شد (عسگری، 47:1387) برلین می گوید «هیچ متفکر قرن نوزدهم آن تأثیر مستقیم، آگاهانه و قدرتمندانه را بر بشر نگذاشته است. که کارل مارکس گذاشته است. (بشر دوست، 82:1390) از نظر مارکسیستم، متن‌ها به روبنایی تعلق دارند که زیربنای اقتصادی (روابط واقعی تولید) آن را تعیین می‌کند. تفسیر محصولات فرهنگی یعنی نشان دادن ارتباط آنها با زیربنا (کالر، 172:1382) از نظر آنان اشکال گوناگون جامعه انسانی در نهایت، مبتنی بر ابزار تولید جامعه می باشد و اقتصاد زیربنایی است که سیاست حکومت، قانون، هنر و ادبیات را پایه‌گذاری می کند. مارکسیست ها به ادبیات نیز به عنوان سلاح مبارزه نگاه می‌کردند ومعتقد بودند طبقه کارگر باید از آن به عنوان سلاحی برای احقاق حقوق از دست رفته خود بهره برداری کنند بایدخواننده طبقه پرولتر را برای تشخیص نقش خود در مبارزه طبقاتی راهنمایی کند. (عسگری، 47:1387-48) مارکس معتقد بود که اندیشه نمی‌تواند جانشین مناسبات اجتماعی- اقتصادی شود.
او اندیشه حاکم در هر عصر را اندیشه طبقات حاکم می دانست (بشر دوست، 85:1390) آرمانشهر مارکس آنقدر انتزاعی و ذهنی بود که امکان تحقق نیافت. از نظر مارکس در جوامع سرمایه‌داری نمی‌توان از هنر لذت برد نظام سرمایه‌داری انسان را از خود بیگانه و تبدیل به کالا و شی می‌کند و به قول آدورنو « هر گونه شی گشتگی نوعی فراموشی است. مارکس معتقد بود که هنر همپای مناسبات اقتصادی حرکت نمی کند، گاهی اوقات جلوتر است و گاهی عقب‌تر مارکس در گروند ریسه، از شکوفایی هنر یونان سخن می گوید. «در روزگاری که یونان، ایلیاد و ادیسه داشت، مناسبات اقتصادی- اجتماعی چندان پیش رفته نبود. پس بین شکوفایی هنر و تحولات اجتماعی نسبت مستقیم وجود ندارد. (همان87) با گسترش مارکسیسم و اشاعه آن در سطح جهان، زمینه‌های رشد و شکوفایی هنر و ادبیات نیز مهیا شد. در قرن بیستم بیش از همه متفکران، و مارکیسست در تحکم جامعه شناسی هنر و ادبیات کوشش کردند. چنانکه خواهیم دید.
جورج لوکاچ، لویس گللدمن بنیانگذاران این رشته از فیلسوفان برجسته مارکسیسم هستند (فاضلی: 113) اما آنچه امروزه به عنوان جامعه شناسی در ادبیات یا جامعه‌شناسی ادبی شناخته می‌شود. علمی است که جورج لوکاچ (1971:1885) فیلسوف و منتقد مجارستانی در اوایل قرن بیستم آن را بنیان گذاشت و پس از او لویس گللدمن دانشمند رومانیای ساکن فرانسه آن را بسط و گسترش داد. (همان: 52) لوگاچ را نخستین منتقد برجسته مارکسیسم دانسته‌اند. برخورد مارکیسستی با ادبیات معتقد است که میان پدیده‌های ادبی و واقعیت اجتماعی‌ای که این پدیده ادبی توصیف کننده آن است رابطه مستقیم و آینه‌گون وجود دارد. (عسگری، 53:1387) ایوتادیه، لوکاچ را در رأس بنیانگذاران جامعه‌شناسی ادبیات قرار می‌دهد. (لوکاچ برتمام جامعه‌شناسی ادبیات در سده،بیستم مسلط است.) «دیدگاه زیباشناسی لوکاچ تا حد زیادی مدیون کانت وبرو به ویژه، هگل و مارکس است: «لوکاچ از هگل مفهوم تاریخ‌سازی مقوله‌های زیبایی شناختی ر ا وام می‌گیرد و بر پایه آن دیالیکتیکی از انواع ادبی را تدوین می‌کند.» (پوینده14:139) ساختارهای زیبا شناختی که در نظر کانت و هگل ذات اثر هنری را می‌سازند و ساختارهایی منسجم و یکپارچه‌اند، برای نخستین بار در آثار لوکاچ به ساختارهای اجتماعی پیوند داده می‌شود، این گفته لوکاچ در واقع اصل اساسی جامعه‌شناسی دیالکتیکی ادبیات است. «عامل حقیقی اجتماعی در ادبیات همان صورت است». توجه لوکاچ به صورت ، که البته مانند هگل آن را در پیوند جدایی‌ناپذیر با محتوا می داند بازگشتی به روش دیالکتیکی و تاریخی است که زیر انبوهی از تفسیرهای مبتذل مارکسیسم عامیانه مدفون شده است. (پوینده ، 11:1390-12) جورج لوکاچ در سال 1910 اولین کتاب خود را با عنوان جان و صورت منتشر کرد. کتاب حاوی مقالاتی بود درباره شاعران و نویسندگان بزرگ اروپایی لوکاچ از دیدگاه هستی شناسانه آثار آنها را بررسی کرده بود . و رابطه جان هنرمند را با ساختار و صورت اثر هنری‌ای که خلق می کند سنجیده بود. لوکاچ معتقد است : «علم با محتواهای خود بر ما اثر می‌گذارد، هنر با صورت‌های خود، علم امور ما وقع و مناسبات بین امور ما وقعی را عرضه می‌کند، اما هنر جانها و سرشتهارا» کتاب دیگر لوکاچ نظریه رمان نام دارد. او این کتاب را در بحبوبه جنگ جهانی اول در سال (1914-1915) نوشت و در سال 1920 در برلین منشتر کرد. از دید لوکاچ یک اثر هنری واقعیتگرا باید انگاره‌های تناقضات پنهان در یک نظام اجتماعی را آشکار سازد. عمده آثار لوکاچ تحلیل چگونگی واقعیتگرایی در کتاب‌های رمان بود. از نظر او رمان بازتاب واقعیت است. این بازتاب صرفاً پوسته سطحی واقعیت نیست بلکه بازتابی حقیقی‌تر، کامل تر، زنده‌تر، پویاتر از واقعیت است. باز تاباندن ، در واقع قالب بندی کردن یک ساختار ذهنی است که به لباس کلمات درآمده است. مردم به طور معمول بازتابی از واقعیت را در اختیار دارند که نه تنها آگاهی نسبت به اشیا بلکه نسبت به ماهیت انسان و مناسبات اجتماعی است. (فاضلی:114) کتاب مهم دیگر لوکاچ تاریخ و آگاهی طبقاتی است که در سال 1923 منتشر شد و کتابی تعیین کننده برای جامعه‌شناسی فرهنگ و ادبیات است. در این کتاب اهمیت نظریات لوکاچ در آن است که «ساختارهای ذهنی به ویژه ساختارهای ادبی ر ا پیوند می‌ دهد به ساختارهای اجتماعی» (عسگری، 52:1387) لوکاچ در کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی و پس ادامه دهندگان او، میان ساختارهای ذهنی سازنده آگاهی جمعی و ساختارهای زیبایی شناختی سازنده اثرهنری، رابطه من موابل برقرار کرده اند و نه میان محتوای آگاهی جمعی و محتوای اثر هنری. در اثر جامعه‌شناسی اثباتی آفرینش ادبی هنگامی قوام یافت که این علم با دانش‌شناسی و به ویژه دانش شناسی جامعه‌شناسی مرتبط شد در نظر کانت مقوله‌ها، صورت‌هایی پیشینین ذهن و فاقد هر گونه بعد تاریخی هستند. در نظر هگل مقوله‌ها تاریخی می‌شوند اما با پیشرفت عینی پیوند می‌یابند نوشته‌های لوکاچ جوان از اهمیتی ویژه بر خوردار است، زیرا تحلیل‌های واقعی را تدوین می کند که راهگشای مجموعه‌ای گسترده از ساختارهای ذهنی و روانی است. و البته بدون طرح مسئله ماهیت و تکوین این ساختارها به ترسیم الگوی ساختاری آن‌ها می‌پردازد. همراه با تحلیل دانش شناختی کتاب تاریخ آگاهی طبقاتی که به تاریخ، آگاهی سیاسی و فلسفه اختصاص یافته است، راه جامعه‌ شناسی ادبیات هموار می‌شود. (ادامه دهندگان روش لوکاچ این تحلیل‌ها را به بررسی آفرینش ادب بسط دادند). در این کتاب لوکاچ ساختارهای ذهنی را به صورت واقعیت‌های تجربی در نظر می گیرد و اقعیت‌هایی که گروه‌های اجتماعی به ویژه طبقات اجتماعی آن‌ها را در جریان تحول تاریخی پرورده‌اند. از این پس روش‌شناسی و چشم‌انداز‌های جامعه‌شناسی ادبیات به کلی دگرگون شدند، دیگر اثر در وهله نخست صورت بازتاب آگاهی جمعی جلوه نمی‌کرد. و پیوند اساسی در سطح محتوا، بلکه در سطح همنوایی ساختاری برقرار می‌شد. (عسگری، 54:1387-53) به نظر لوکاچ «انقلاب‌های زیباشناختی در واقع علت‌های تاریخی دارند.» از دیدگاه ادبی، اثر بزرگ لوکاچ، کتاب رمان تاریخی است که هم از نظر بررسی‌های تاریخی و هم از نظر اصول روش شناختی ارزشمند است. (پوینده، 14:1390)

مطلب مرتبط :   رورتی، (نگ.، پست‌مدرن، بنیان‌گرا