فاطمه، دختر، که:، (عابدی،

قشیری و دختر ابوعلی دقاق بوده است که خود از زنان دانشمند و نام آور آن روزگار است و نامش در بسیاری از کتب رجال و تاریخ آمده (عابدی: 45).
«دختر استاد بوعلی دقاق، کدبانو فاطمه که به حکم استاد امام بلقسم قشیری بوده، دستوری خواست تا به مجلس شیخ ابوسعید برود. ابتدا امام قشیری موافقت نمی کند اما سرانجام رضا می دهد که پوشیده به مجلس شیخ برود تا کسی او را نشناسد و او پوشیده به مجلس شیخ می رود و در بام در میان زنان می نشیند» (اسرار التوحید: 80).
یکی از زنان معروف فاطمه عیال ابوحامد احمدبن خضرویه البلخی بود. اندر طریقت شأن عظیم داشت. وی دختر امیر بلخ بود. چون وی را ارادت توبه پدیدار آمده به احمد کس فرستاد که: “یا احمد، من ترا مرد آن نپنداشتم که راه حق بزنی، راهبَر باشی نه راهبُر”. احمد کس فرستاد و وی را از پدر بخواست. پدرش به حکم تبرّک وی را به احمد خضرویه داد و فاطمه به ترک مشغولی دنیا بگفت و به حکم عزلت با احمد بیارامید تا احمد را قصد زیارت خواجه بایزید افتاد. فاطمه با وی برفت، چون پیش بایزید آمد، برقع از روی برداشت و با وی سخن گستاخ می گفت. احمد از آن متعجّب شد و غیرت بر دلش مستولی گشت. گفت “یا فاطمه، آن چه گستاخی بودت با بایزید؟” گفت «از آنچه تو محرم طبیعت من و وی محرم طریقت من از تو به هوی رسم و از وی به خدا و دلیل بر این آن است که وی از صحبت من بی نیاز است و تو به من محتاج» و پیوسته وی با بایزید گستاخ می بودی، تا روزی بایزید را چشم بر دست فاطمه افتاد، حنا بسته دید. گفت «یا فاطمه، دست از برای چه حنا بسته ای؟» وی گفت «یا بایزید، تا این غایت که تو دست و حنای من ندیدی، مرا با تو انبساط بود. اکنون که چشمت بر دست من افتاد، صحبت من حرام شد» و از آنجا برگشتند و به نیشابور مقام کردند و اهل نیشابور و مشایخ آن را با احمد خوش بود و چون یحیی بن معاذ الرّازی – رحمه الله علیه – از ری به نیشابور آمد و قصد بلخ کرد، احمد خواست تا وی را دعوتی کند. با فاطمه مشورتی کرد که: “دعوت یحیی را چه باید؟” گفت «چندین سر گاو گوسفند و حوایج و نوابل و چندین شمع و عطر، و با این همه نیز بیست سرخر بباید کشت». احمد گفت «کشتن خران چه معنی دارد؟» گفت «چون کریمی به خانه کریمی میهمان باشد، نباید که سگان محلّت از آن خیری باشد؟» ابویزید گفت «هرکه خواهد تا مردی ببیند پنهان اندر لباس زنان، گو در فاطمه نگاه کن» (عابدی، 1390: 184- 183).
و نیز از ابی عبدالله محمدبن خفیف نقل کنند که وی چهارصد نکاح کرده بود و آن از آن بوده بود که وی از ابنای ملوک بود و چون توبه کرد، مردم شیراز بدو تقرّب بسیار کردندی و چون حالش بزرگ شد بنات ملوک و روئسا تبرک را خواستندی تا با وی عقد کنند و وی قبول کردی و قبل الدخّول طلاق دادی. اما چهل زن پراکنده اندر عمر وی دوگان و سه گان خادمان فِراش وی بودند و یکی را از ایشان با وی چهل سال صحبت بوده بود و آن دختر وزیری بود.
شنیدم از شیخ بوالحسن علی بکران الشیرازی – رحمه الله علیه – که: روزی از زنانی که به حکم وی بوده بودند. هر یک از وی حکایتی می کردند. جمله متفق شدند که ایشان شیخ را اندر خلوت به حکم اسباب شهوت هرگز ندیده بودند. وسواسی اندر دل هر یک پدیدار آمد و متعجب شدند و پیش از آن هر یک پنداشته بودند که او بدان مخصوص است. گفتند «از سرّ صحبت وی بجز دختر وزیر خبر ندارد؛ که سالهاست تا اندر صحبت وی است و دوست ترین زنان بروی اوست». دو کس را از میان خود اختیار کردند و بدو فرستادند که «شیخ را با تو انبساط بیشتر بوده است، باید که ما را از سرّ صحبت وی آگاه کن». گفت “چون شیخ مرا اندر حکم خود آورد کس بیامد که: شیخ امشب به خانه تو خواهد آمد. طبخ های خوب بساختم و زینت و زیب خود را تکلّف کردم. چون بیامد، طعامی بیاوردند و مرا بخواندند. زمانی اندر من نگریست و زمانی اندر طعام، آنگاه دست من بگرفت و به آستین خود اندر کشید. از سینه وی تا ناف پانزده عقده افتاده بود. گفت ای دختر وزیر، بپرس که این چه عقده هاست. بپرسیدمش، گفت این همه لهب و شدّت صبر است که گره بسته است. از چنین روی و از چنین طعام صبر کرده ام. این بگفت و برخاست. بیشترین گستاخی های وی با من این بوده است» (عابدی، 1390: 368- 367).
4-1-1-3مشاغل
از خلال حکایت های کتاب کشف المحجوب می توان به بسیاری از مشاغل آن روزگار پی برد که ما فهرستی از آن مشاغل را در ذیل آورده ایم:
اشتربان: کسی که برای نگهداری و چرندن اشتران آنها را به صحرا می برد. «دیوانه ای هست، اویس نام که اندر آبادانی ها نیاید و با کس صحبت نکند و آنچه مردمان خورند نخورد و غم و شادی نداند، چون مردمان بخندند، وی بگرید و چون بگریند وی بخندد. گفت وی را می خواهم. گفتند به صحراست به نزدیک اشتران ما».(عابدی، 126:1390)
قاضی: شخصی که میان دو یا چند کس درمورد دعوایی که در دادگاه مطرح کرده اند اظهارنظر و اندر میان علما رحمهم الله مستطور است که به وقت ابوجعفر المنصور تدبیر کردند که از چهار کس یکی را قاضی گردانند: یکی امام اعظم ابوحنیفه، دیگر سفیان، سدیگر مِسعربن کِلام و چهارم شریک رحمه الله و این هر چهار از علمای دهر بودند.
عیاری: فضیل بن عیاض: واندر ابتدا وی عبارّی بود و راه داشتن میان مرو و باورد، و همه میل به صلاح داشتی و پیوسته همّتی و فتّوتی اندر طبع وی بودی چنانکه اگر اندر قافله ای زنی بودی گرد آن نگشتی و کسی را که سرمایه اندک بودی کالای نستدی و با هر کس به مقدار سرمایه وی چیزی بماندی (عابدی، 1390: 149).
قاری: آنکه با صدای بلند و ترتیل قرآن می خواند (انوری، 1383: 76). وقتی بازرگانی از مرو برفت، وی را گفتند «بدرقه ای بگیر که فضیل بر راه است». گفت «شنیدم که وی مردی خدای ترس و آگاه است، باکی نبود». قاری با خود برد و بر سر اشتر نشاند تا شب و روز قرآن می خواند تا قافله به جایی رسید که فضیل -رحمه‌الله – کمین داشت (عابدی، 1390: 149).
ساحری: چنین گویند که ابتدای حال وی چنان بود که بر کنیزکی شیفته شد. وی را گفتند که: «اندر شارستان نسابور جهودی است. ساحر، حیل این شغل تو به نزدیک وی است». بوحفص به نزدیک وی آمد و حال باز گفت. جهود گفت «ترا چهل شبانروز نماز نباید کرد و ذکر حق و اعمال خیر و نیت نیکو نباید کرد تا من حیلت کنم و مراد تو برآید». وی چنان کرد. چون چهل روز تمام شد جهود طلسم بکرد و آن مراد برنیامد (همان: 190).
آهنگری: و همان آهنگری می کرد تا به باورد شد و ابوعبدالله باوردی را بدید و عهد ارادت وی گرفت و چون به نیشابور بازآمد. روزی اندر بازار نابینایی قرآن می خواند. وی به دوکان خود نشسته بود. سماع آن وی را غلبه کرد و از خود غایب شد. دست اندر آتش کرد و آهن تافته بی انبر بیرون آورد. چون شاگرد آن بدید هوش از ایشان بشد. چون بوحفص به حال خود بازآمد دست از کسب برداشت و نیز بر دوکان نیامد (همان: 190).
کارگزار: رتبه ای پائین تر از رئیس، مقامی نزدیک به مقام نقیب، کسی که مردم هر ناحیه را می شناسد و نوعی ریاست بر ایشان دارد (شفیعی کدکنی، 1366: 637). آیا بدر هجویری عثمان بن ابی علی، از کارگزاران و دولتمردان غرنوی بود و با آشفتگی امر غرنویان که پس از گرفتاری و قتل سلطان مسعود (431- 432) وی ناگزیر بود که سلامت و عافیت را بیرون از حوزه غزنین جستجو کند (عابدی، 1390: 13).
بارکش: گویند کودکی اشتری را زمام گرفته بود با باری گران و اندر بازار آمل می کشید و پیوسته آنجا وحل باشد. پای اشتر از جای بشد و بیفتاد و خرد بشکست. مردمان قصد آن کردند که بار از پشت شتر فرو گیرند و کودک دست به مستغاث برآورد (همان: 247).
باغداری و کشاورزی: شیخ سهلکی گفت: وقتی اندر بسطام ملخ آمد و همه درختان و کشت ها از کثرت آن سیاه گشت، مردمان دست به خروش بردند. شیخ مرا گفت «این چه مشغله است؟» گفتم «ملخ آمده است و مردمان بدان رنجه دل می باشند». شیخ برخاست و بر بام برآمد و روی به آسمان کرد. در حال همه برخاستند و نماز دیگر یکی نمانده بود و کسی را برگی زیان نشد. والله اعلم (همان: 249).
4-1-2نهاد سیاست
در بین سال‌های 350-474 که هجویری می‌زیسته اضطراب و هرج و مرج اوضاع سیاسی ممالک اسلامی خاصه ایران به اوج خود رسیده بود. ما در این فصل ابتدا به شرح اوضاع سیاسی عصر هجویری می‌پردازیم
ابوالحسن علی بن عثمان هجویری در اواخر قرن چهارم یا اوایل قرن پنجم سالهای عزت و دولت غزنویان و در روزهای پادشاهی سلطان محمود غزنوی (م:421) زاده شد، علوم متداول عصر، خاصه قرآن، حدیث، تفسیر،‌فقه و کلام را در زادگاه خود و احتمالاً در غزنین، آموخت و پس از چندی که از سالهای جوانی او چندان دور نبود از ناحیه غزنین بیرون آمد و سفری طولانی را آغاز کرد.
اما اوضاع سیاسی ایران بسیار آشفته بود در آن هنگام حکومت گرگان و طبرستان بدست آل زیار بود و در عراق عجم و ری و فارس و کرمان و اهواز آل بویه سلطنت داشتند و همچنین در نواحی سیستان صفاریان سلطنت داشتند. در همان وقت که اوضاع سیاسی ایران بدینگونه بود، سلطنت غزنویه تشکیل شد و ناصرالدین سبکتکین (363-384) در غزنه به مسند پادشاهی نشست و در

مطلب مرتبط :   مددجویان، مصاحبه، پژوهشگر، دختران