عقل، مدرنیته، عقلانیّت، سنّت

مفاهیم وجود دارد، در بیان ویژگیهای آنها نیز اشتراک نظر چندانی وجود ندارد. علاوه بر این موارد، ویژگیهای دیگری نیز برای مدرنیته آورده شده است که مطرح کردن تمام آنها در اینجا باعث اطاله کلام میشود. امّا آنچه را که میتوان ویژگی اساسی مدرنیته دانست و تقریباً تمام مؤلفهها و ویژگیهای دیگر مدرنیته ریشه در آن دارند و مانند نخ تسبیح تمام مؤلفههای مدرنیته را به هم پیوند میدهد وخط تمایز اصلی بین سنّت و مدرنیته را بوجود می آورد مفهوم « عقلانیّت » است. مدرنیته بدون عقلانیّت قابل تصوّر نیست و همین عقلانیّت به پیشرفتهای علمی و صنعتی انجامید و نقطه مرکزی و فلسفی تمام حرکتهای ادبی و فکری از عصر روشنگری است و بدون آن نمیتوان تشکیلات سیاسی و اداری و حتّی بروکراسی را که دولتهای جدید بر پایه آن شکل گرفته و جایگزین نظام فئودالی شده را فهمید.( شرفی، 1383 : 36) عقلانیّت ملاک تشخیص مدرنیته است. هر چه عملی عقلانیتر باشد مدرنتر همخواهد بود و مدرنتر حتماً باید عقلانیتر همباشد. (لاریجانی، 1372 ) وبر نیز به عنوان اندیشمندی که مهمترین بحثها را در باب عقلانیّت مدرن مطرح کرده است، عقلانیّت و خرد باوری را مفهوم اصلی و کلیدی در مدرنیته میداند. از نظر او عقلانیّت، به طریق و اشکال گوناگون، سر انجام به حکم روزگار مدرن، حاکم بر سرنوشت اجتماعی انسان شده است ( تقوی مقدم، 1380 : 34 ). شاید بتوان گفت عقلانیّت اساس مدرنیته است و تمام گزارهای دیگر مدرنیته بر اساس عقلانیّت مدرن شکل گرفته است. مدرنیسم و مدرنیزاسیون نیز بر اساس همین عقلانیّت است که شکل میگیرد. امّا این عقلانیّت مدرن چیست؟ مهمترین ویژگی عقل مدرن خود بنیادی آن است.
« بدین معنا که تنها فهم انسان و دریافتهای عقلی او ملاک شناخت و حقیقت است. بنابراین اگر چیزی را عقل دریافت و با فهمانسانی قابل تجزیه و تحلیل بود، همان حقیقت دارد امّا اگر چیزی در آزمایشگاه عقل انسان، اثبات نشد، نمیتواند حقیقت داشته و از واقعیت برخوردارباشد…. انسان مدرن تنها بر قابلیّتهای اندیشهی خود تکیه دارد و چشم از همه چیز، جز خرد بر گرفته است. یافتههای جزئی و حسگرایانه عقل را برای بهتر زیستن کافی میداند و درها را بر روی هر گونه آگاهی غیر عقلانی محاسبه ناپذیر میبندد. بنابراین عقل انسان که نتایج بیرونی و سنجش پذیر دارد، بر ایمان و الهیات تفوق دارد. انسان کامیابی و کامرانی را در یافتههای عقلی میداند تا رهنمودهای آسمانی. دکارت60 به عنوان بنیانگذار عقل مدرن این ایده را مطرح کرد که عقل انسان بدون نیاز به مکاتب و سنّتهای الهی و فلسفی پیشین و بدون نیاز به مرجع کلیسایی و غیر کلیسایی میتواند امور خود را اداره کند. به این ترتیب او عقل خود بنیاد و عقل جزئی نگر61 را در مقابل تصوّر سنّتی از عقل یعنی عقل خدامحور و کلّی نگر62 قرار میدهد. کانت63 در ادامهی اندیشه دکارت بیانی میدارد که نقطه آغاز معرفت فاهمهی انسانی است که فعال است و صورتهای خود را بر دادههای حواس تحمیل میکند، بنابراین نگرش، واقعیت آن چیزی است که ذهن و فاهمهی بنیادی انسان آن را می سازد. قلمرو عقل محدود و مشخص است. عقل محض بشری، فقط به اموری معرفت پیدا میکند که در محدوده حس و دادههای حسی قرار داشته باشد.»( سجادی، 1385 : 112)
بنابراین عقل مدرن که در چهارچوب حواس عمل میکند خود را تنها منبع شناخت حقیقت و واقعیّت دانسته و خود را از هر گزارهی دیگری از جمله وحی مستغنی میداند. گزارههایی مانند اومانیسم، سکولاریسم، علمگرایی و… که مؤلفههای کلیدی مدرنیسم هستند محصول این نوع از عقلانیّت به شمار میآیند. اینجاست که می گوئیم عقلانیّت اساس وجوهره مدرنیته و تمدّن مدرن است.
ماکس وبر64 بعنوان یکی از اندیشمندانی که جامعترین مباحث را درباره عقلانیّت مطرح کرده است، آن را فرآیندی رهایی بخش و افسون زدا میداند. در این معنا عقلانیّت به معنی افسون زدایی است و افسانه آن چیزی است که عقل مدرن با آن ویژگیهایی که مطرح شد نتواند آن را درک کند. در این راستا دین باید عقلانی شده و از آن افسون زدایی شود و یا به تعبیری علمی شود. عدّهای میکوشند تا دین را براساس فرضیههای «علمی» که نماینده عقل مدرن است توجیه کنند و بدین ترتیب اگر فقرهای از معتقدات دینی با عقل مدرن که در قالب مفاهیم علمی مطرح میشود قابل توجیه نبود آن را به دور میاندازند و میخواهند با این کار از دین « اسطوره زدایی » کنند. ( بینا مطلق، 1377 : 82 ). در سنّت مسیحیت قرون وسطی در کنار عقل، گذارههای دیگری که مجموعهای از نظرات آباء کلیسا به اسم دین، خرافات، اسطورهها و… بود وجود داشت که اکثراً این گزارهها بر عقل سیطره پیدا می کردند. همین امر باعث شد عقل مدرن، عقل پیراسته شده از این مفاهیم دانسته شده و خود بنیاد باشد. در این راستا « مدرنیته یا کاملاً منکر وجود وحی و هدایت قدسی آسمانی میگردد و یا اینکه اگر هم در ظاهر عنادی با وحی قدسی نداشته باشد، اهمیّت چندانی به تفکّر وحیانی نمیدهد و اصالت را از آن عقلِ کمّیاندیشِ خود بنیادِ ابزاری استیلا جوی نفسانیت مدار میداند. با مدرنیته نسبت میان آدمی و هدایت وحیانی دینی قطع می گردد و بشر خود را چنان موجودی خود بنیاد و مستقل و ناسوتی و نفس مدار تعریف میکند و عالم را نیز یکسره بر این مبنا تعریف میکند. در ذاتِ مدرنیته، اعراض از حق، دین، وحی و شرایع الهی نهفته است. زیرا در تفکّر مدرن، اومانیسم حاکم است و بشر خود را در آینه حق میبیند و وجود و حقیقت را با خود بنیادی و نفسانیت و وجه ناسوتی تعریف میکند.» ( زرشناس، 1383 : 222-223)
در اینجاست که تمایز اساسی بین سنّت اسلامی و مدرنیته روشن میشود. در سنّت اسلامی، عقلانیّت حاکم بر این سنّت ارتباط خود را با وحی ، که به تعبیر هانری کُربَن65 عقل معنوی یا عقل کل است (کربن، 1373) حفظ میکند. البتّه در اسلام در کنار عقل فقط وحی قرار دارد، نه مانند سنّت مسیحی قرون وسطی هر گزاره ماوراءالطبیعه و خرافی و اسطورهای ساخته و پرداخته توّهمات بشری.
غرب چنان از عقل صحبت میکند و عقل خود بنیاد را تنها معادل مفهوم عقل قرار میدهد و آن را به عنوان تنها منبع شناخت قرار میدهد که گویی که هر که به این برداشت از عقل اعقتادی نداشته باشد بهرهای از عقل نبرده و یا با عقل و عقلانیّت مخالف است. این امر یکی از مهمترین اتهاماتی است که مدرنیستهای داخلی و خارجی بر اسلام وارد می کنند و سنّت اسلامی و مسلمین معتقد به آن را فاقد خرد ورزی و تعقّل ( البتّه در معنای مدرن مورد نظر خود) میدانند. در صورتی که اسلام عقل را قبول داشته و میپذیرد، امّا نه عقل خود بنیادی که در مدرنیته مطرح میشود. در سنّت اسلامی عقل خود بنیاد و مستقل انسان و حواس پنجگانه یکی از راههای شناخت است، نه تنها راه شناخت. البتّه باید توجّه کرد که در تفکّر اسلامی عقل و حواس ( تجربه ) نفی نمیشود، بلکه هر کدام در جای صحیح خود قرار میگیرند. اسلام بسیار بر تعقّل ورزی و استفاده از عقل تأکید میکند.که بطور مفصل درباره جایگاه عقل در اسلام در قسمت مبانی و اصول تولید علم در علوم سیاسی از منظر معرفتشناسی(4-3-4) بحث کردیم.
بر خلاف مدرنیته، که عقل خود بنیاد در آن قرار بود دست به اسطوره زدای بزند امّا خود به اسطوره تبدیل شد. این عقل و خرد مدرن، هدف سلطه بر طبیعت را داشت و نتایج ضدانسانی به بار آورد. ( احمدی، 1373 : 114) وبر نیز معتقد است اندیشه اسطورهای علیرغم ادعای افسون زدایی مدرنیته همچنان زنده است. ( احمدی، 1373 : 137)
تقابل سنّت اسلامی با مدرنیته غربی نباید موجب ایجاد این شبه شود که اسلام با نوآوری، جدید و بروز شدن مخالف است. همانطور که قبلاً نیز گفته شد سنّت در اسلام به هیچ وجه بوی کهنگی و تحجّر نمیدهد. شهید مطهری در نفی کهنگی و تحجّر میفرمایند : « جامد از هر چه نو است متنفر است و جز با کهنه خو نمیگیرد… جامد هر تازهای را فساد و انحراف می خواند…. جامد میان هسته و پوسته، وسیله و هدف فرق نمیگذارد. از نظر او دین مأمور حفظ آثار باستانی است. از نظر او قرآن نازل شده برای اینکه جریان زمان را متوقفکند و اوضاع جهان را به همان حال که هست میخکوب نماید. از نظر او عم جزء خواندن، با قلم نی نوشتن، از قلمدان استفاده کردن، در خزانه حمام شستشو کردن، با دست غذا خوردن، چراغ نفتی سوختن، جاهل و بی سواد زیستن را به عنوان شعائر دینی باید حفظ کرد.» (مطهری، 1357 : 86) حرکت به سمت نوگرایی و جدید شدن و بطور کل پویایی و به روز بودن جزء ذات سنّت اسلامی است. تا جایی که حضرت امام خمینی (ره) در باب فقه اسلامی میفرمایند: « این جانب معتقد به فقه سنّتی و اجتهاد جواهری هستم و تخلف از آن را جایز نمی دانم، اجتهاد به همان سبک صحیح است، ولی این بدان معنا نیست که فقه اسلام پویا نیست، زمان و مکان دو عنصر تعیین کننده در اجتهادند، مسألهای که در قدیم دارای حکمی بوده است. به ظاهر همان مسأله در روابط حاکم بر سیاست و اجتماع و اقتصاد یک نظام ممکن است حکم جدیدی پیدا کند، بدان معنی که با شناخت دقیق روابط اقتصادی و

مطلب مرتبط :   اطفال، دادگاه، دادگاههای، نوجوانان