شعر، منظوم، خیال، ادبی

قالب یک اثر با آن درگیر است، دقت در پیشینۀ تاریخی چگونگی پیدایش و دگرگونی آن اثر یا نوع ادبی، بسیار حائز اهمیت است. درست است که هر اثر یا نوع ادبی محصول زمان خود است، اما دقت در چگونگی فرآیند ابداع یا تغییر آن در هر دورۀ زمانی، ما را به شناختی همهجانبه و درستتر میرساند که نگرش ما را تا مرحلۀ رسیدن به درک عمقی، به خوبی پیش میبرد.
در برخورد با آثاری که در حوزۀ ادبیات داستانی و قصّهگویی قرار دارند، شناخت تاریخی سبک و ساختار اثری که موضوع بررسی ما است، به منزلۀ در دست داشتن کلید تمام سؤالها و چراییهایی است که در گام اول، مانع رسیدن ذهن به پاسخ این سؤال است که اثر ادبی مورد نظر، چرا به یک سبک خاص ساخته و پرداخته شده است. این مسأله به ویژه آنجا اهمیت پیدا میکند که در دوران معاصر که دگرگونیهای بنیادینی در سبک و ساختار انواع مختلف ادبی رخ داده است، ما شاهد پیدایش آثاری باشیم که هنوز هم به سبک و سیاق ادبیات کلاسیکی است که به ظاهـر، کاربرد خـود را برای بیان مسائل روزگـار نو از دست داده و طیف گستـردهای از شاعران و نویسندگان به سبکها و شیوههای جدید و ابداعی روی آوردهاند که به هیچ روی با سنّتهای ادبیگذشته سازگاری و همخوانی ندارد. بنابراین شناخت حاصل از سابقۀ تاریخی یک نوع ادبی راهکار بسیار خوبی است برای رسیدن به پاسخ این چرایی.
چنانکه میدانیم، داستانپردازی در ادبیات فارسی پس از پیدایش اسلام، همواره به نظم بوده و حجم عظیمی از انواع مختلف داستانیکه از سوی شاعران به رشتۀ نظم کشیده در مقایسه با آثار منثور داستانی، گویای این مطلب است که فارسی زبانان پس از تأثیر پذیرفتن از وزن و عروض شعر عربی به این شیوه از داستانگویی ـ موزون و مقفّا بودن ـ اقبال و توجه بیشتری نشان داده و همواره کلام منظوم و رقصان و آهنگین را بر سخن ساده ترجیح نهادهاند. البته پرداختن به چرایی این تغییر نگرش و به وجود آمدن این ذائقه در ادبیات فارسی، بحثی است گمراهکننده که هیچگاه راه به جایی نمیبرد، اما این مسأله، یعنی منظوم بودن داستان در ادبیات فارسی یا ادبیات عربی3 میتوانـد راهگشای این ابهام و پاسخگوی این سؤال باشـد که آیا تمام آنچه که در طول تاریخ این شیـوۀ روایتگری از داستان توسط سُرایندگان آنها بر جای مانده و آنچه را که در دوران معاصر بر اساس همان سنّتهای کلاسیک به وجود آمده است، باید داستان منظوم نامید یا شعر، یا به عبارت کاملتر، شعر داستانی؟!.
در برخورد با فابل، برخی از محققان دهۀ اخیر که به صورت تخصصی به پژوهش دربارۀ گونۀ ادبی آن پرداختهاند،«فابل را ابتداییترین صورت ادبی میداننـد که بهتر از دیگر صُوَر ادبی، خواص ویژۀ شعـر را نشان میدهد… «پوتبنیا»4فابل را کلیدی میداند برای حل معمای شعر. او میگوید: «هر اثر منظوم، در واقع هر واژه در لحظه لحظههای حیاتش، مشتمل بر اجزایی است که قرینههای آنها را در فابل پیدا میکنیم. من سعی میکنم به اثبات برسانم که تمثیل خصیصۀ لاینفک شعر است.»»(عزبدفتری، 1390: 5) «گروهی از منتقدان ادب، همانند پوتبنیا، بر این اعتقادند که فابل دارای خلاقیّتی همچون شعر است و در نظر برخی، صورت ازلی کلام منظوم است، از این رو آن را برای تحلیل روانشناختی صُوَری پر جاذبه میدانند. در سوی دیگر، گروهی از منتقدان و مردم عادی قرار دارند که دربارۀ فابل، کوتهبینانه میاندیشند و آن را یک نمونۀ دون شعری تلقّی میکنند»(همان: 5)
«به عقیدۀ «ویگوتسکی»5 فابل خاستگاهی دوگانه دارد: بخش تعلیمی و بخش توصیفی، یا به عبارتی بخش منثور و بخش منظوم، که غالباً در تضاد با یکدیگر بوده و غلبه گاهی با این بخش و زمانی با آن بخش بوده است. در تمدن بیزانسی(روم شرقی یا قسطنطیه)، فابل تقریباً به طور کامل مشخصۀ هنری خود را از دست داد و به یک اثر اخلاقی، یعنی تعلیمی مبدل گشت. از سوی دیگر ادبیات لاتینی، فابل غنایی را که صورت منظوم داشت عرضه کرد. این دو گرایش متوازی فابل، صورت منثور و صورت منظوم آن، در کنار هم به عنوان دو روند ادبی مشخص به حیات خود ادامه دادند. فابلهای منثور، شامل فابلهای ازوپ (Aesops fables)، لسینگ، تولستوی و دیگران است. فابلهای منظوم، فابلهای لافونتن(La Fountines fables) و کریلوف(Kerylovs fables) را شامل میگردد. نیز ویگوتسکی معتقد است که فابل به آن صورت هنری تعلق دارد که به آن «شعر» اطلاق میشود و تمام قواعـد و قوانین روانشناسی هنـر که در دیگر صُوَر هنـری به گونۀ پیچیـده مشهود است، دربارۀ فابل نیز صادق است»(همان: 6)
البته اشارۀ ما به مفهوم شعر داستانی به این خاطر بود که این دیدگاه را بسط داده، با نگرشی کلّیتر در این باره به تحقیق بپردازیم؛ زیرا فابل شاخهای از ادبیات داستانی منظوم است و چنانچه با نگاهی جامعتر به این مسأله نظر کنیم، مسیر شناخت ما هموارتر خواهد بود. به هرحال با این رویکرد، چالشی که در نگاه اول رخ مینمایاند، از یک نظر کاملاً پیشپا افتاده و سطحی به نظر میرسد، زیرا در مشاجرههای انتقادی که دربارۀ ماهیّت شعر به ویژه در یکی دو قرن اخیر با آن مواجه بودهایم، آموختهایم که داستانهای کوتاه و بلندی را که لباس نظم و قافیه بر قامت آنها پوشانیده شده است، داستان منظوم بنامیم و شعر را مقولهای کاملاً جدا فرض کنیم که با تخیّل عمیق و احساسات نابی سر و کار دارد که به هیچ تأویل، هیچگونه ارتباط یا نقطۀ مشترکی با حکایتگویی و داستانپردازی منظوم ندارد. در حقیقت تشتت آراء و ابراز نظرهای گوناگون دربارۀ ماهیّت شعر به حدّی است که داستان فیل در تاریکی مولانا را فرا یاد میآورد؛ چنانکه هر کسی از ظنِّ خود تعریفی ارائه میدهد و دربارۀ آن با قاطعیت، قضاوتی میکند. پیش از هر چیز باید دانست که عرصۀ ادبیات، عرصۀ قضاوتهای قاطعانه و حکم صادر کردن نیست و در این ساحت، هرگز نمیتوان حرف آخر را از زبان کسی شنید. ادبیات، هنـر است و هنر، قضاوت را برنمیتابد، بلکه راهکارهای دقیق و موشکافانهای را میطلبـد که به درک عمقی هر چه بیشتر این آثار هنری منجر شود و زمینۀ شناخت همگانی آن را برای مخاطبانش فراهم آورد؛ زیرا «کار هنر افزایش دامنۀ تجربیّات انسانی و شیوۀ انتظام آنهاست… از این روست که هنر و ادبیات به شیوههایی در سازماندهی ذهن منتهی میشود که نه تنها ما را توانا میکند که به سان افراد به سامانتری زندگی کنیم، بلکه به جامعهای منتهی میشود که با اوضاع متغیر زمان ما سازواری بیشتری داشته باشـد.»(هال، 1380: 199) بر ایـن اساس اگر این مسأله را مطرح میکنیم که آیا داستانهایی را که در قالبهای شعری ساخته و پرداخته شدهاند، باید شعر داستانی نامید یا داستان منظوم، در پی آن نیستیم تا در این زمینه از ظنِّ خویش در این باره قضاوتی کنیم یا حکمی صادر نماییم، بلکه بر آنیم تا با ارائۀ راهکاری شناختی در این زمینه به درک عمقی هر چه بهتری از ساختار داستانیای دست یابیم که موضوع تحقیق این رساله قرار گرفته است.
بنابراین، ابتدا برای روشنتر شدن بحث، به تعاریفی که صاحبنظران ادبی دربارۀ ماهیّت شعر ارائه کردهاند میپردازیم.
1ـ1. تعریف شعر
«ادیبان قدیم با همۀ توجهیکه به اهمیت صُوَر خیال در شعر داشتهاند، دربارۀ سهم خیال در ساختمان شعر کمتر سخن گفتهاند که سبب این سکوت را بیشتر باید در طرز تفکر آنها نسبت به شعر و مفهوم آن جستجو کرد، و از آنجا که بیشتر به «ظاهر» و «شکل شعر» نظر داشتهاند و جوهر شعری کمتر مورد توجه ایشان بوده است، از اهمیت خیال در ساختمان شعر کمتر سخن گفتهاند؛ ولی آنها که دید منطقی و فلسفی نسبت به شعـر داشتهاند… عنصر خیال را جوهـر اصلی شمـردهاند و بسیاری از گویندگان مکاتب جدید ادبی، از قبیل سوررئالیستها، هنر را نتیجۀ خیال و تخیّل دانستهاند. البته اگر در تعریفهایی که قدما کم و بیش از بلاغت و شعر کردهاند توجه کنیم، سهم عنصر خیال را به روشنی در خواهیم یافت، از قبیل آنچه ابن رشیق قیروانی در العمده از بعضی نقل کرده است که: شعر چیزی استکه مشتمل بر تشبیهی خوش و استعارهای دلکش باشد و در ماسوای آنها، گوینده را فضل وزنی خواهد بود و بس، و نیز از ارسطو نقل کردهاند که در تعریف بلاغت گفته است: البلاغهُ حُسنُ الأستعاره، و از ادیبان فارسی زبان، صاحب چهارمقاله که در تعریف شعر از اتّساق «صناعات موهمه» سخن میگوید، منظورش همان جنبۀ تخیّلی و زمینۀ خیالی شعر است… ناقدان اروپایی که وارث طرز تفکر ارسطویی هستند و بیشتر به جوهر شعر نظر دارند، از دیرباز به اهمیت عنصر خیال در ساختمان شعر نظر داشتهاند. ارسطو خود در تعریفی که از شعر میدهد… در حقیقت، بنیاد تعریف خود را بر «خیال» استوار میکند، و دی لوییس شاعر معاصر انگلیسی، در کتاب معروف خود که دربارۀ «خیال شعری» نوشته است، «ایماژ» یا خیال

مطلب مرتبط :   شعر، خیال، میگوید:، شعری