سنّت، ، مدرنیته، اسلام

باشد. مانند فروش بهشت و یا مرکز بودن زمین که به عنوان بخشی از دین مسیحیت در قرون وسطی قرار گرفته بود. ایمان و عقیدهی مسیحیت بر روی این گزارهها سوار شده بود و دین مترادف این Tradition قرار گرفت. گزارههای که هیچ ربطی به خداوند، وحی و دین نداشت. این تضاد و تمایز بین آنچه که گذشتگان انجام میدادند که در قالب Tradition جای می گرفت و عقل سلیم و دستاوردهای علمی بشر باعث شد تا به حق، آن Tradition طردشود. باید به غرب حق داد که به مخالفت با آن Tradition بپردازد و خود را در آغوش مدرنیته رها کند.
در اینجا خط تمایز سنّت اسلامی و Tradition در مسیحیت ( قرون وسطی ) در معنای دینی آن کاملاً مشخص میشود. در قرون وسطی که نماد و مظهر Tradition در غرب است و هرگاه غرب از Tradition یاد میکند منظورش قرون وسطی است و همواره برای سنّتی خطاب کردن بعضی جوامع آنها را با قرون وسطای خود مقایسه میکند، همواره اعمال و رفتاری که گذشتگان انجام میداند، مخصوصاً آباء کلیسا به عنوان دین و Tradition مسیحی شناخته می شد. امّا در اسلام تنها قرآن (وحی تحریف نشده) و اعمال و گفتار معصومین(ع) است که برای ما حجّت است. آن هم از آن لحاظ که معصومین(ع) قرآن و شریعت اسلام را کاملاً شناخته و تجسم عینی اسلام هستند و همچنین چون معصوم هستند در عمل کار خطایی انجام نداده و میتوانند به عنوان یک الگو همیشه سرمشق باشند.
« عدّهای از صاحبنظران بر این موضوع اصرار ورزیدهاند که مفهوم سنّت و توابع آن برای مسلمانان در درجه اوّل یک مفهوم دینی – عقیدتی است و اصل و اساس ایمان اسلامی بر استمرار یک سنّت در معنای دین، تاریخی و زبانی – آنگونه که در مغرب زمین بوده – استوار گردیده است. صاحب این قلم ( محمّد مجتهد شبستری ) چنین عقیدهای را خطا میداند و معتقد است این مفهوم از سنّت اختصاص به مغرب زمین دارد و سرایت دادن آن به جهان اسلام یک خطای علمی است…. معنای دینی رویارویی سنّت و تجدّد به مغرب زمین اختصاص دارد و ریشه اصلی آن در تلقّی مسیحیت، بویژه کاتولیکها، از « سنّت دینی تاریخی » قرار دارد…. کلیسا حامل این سنّت دینی و تاریخی بود تا اینکه پدیده تجدّد پیش آمد. ظهور تجدّد در مغرب زمین از درون سنّت مسیحی بود و در عین حال در برابر آن. تجدّد این بود که یک عقل انتقادی مستقل و خود بنیاد، همراه با تحوّلات اجتماعی و سیاسی جدید به ویژه دموکراسی سیاسی تدریجاً همه ابعاد زندگانی اروپایین را فرا گرفت. مهمترین مسألهای که در این جریان به وجود آمد این بود که سنّت دینی، تاریخی و زبانی مسیحیت که حامل ایمان و عقیده مسیحیت است به خطر افتاد. بحران عظیمی رخ داد که سنّت را هم در معنای آنتروپولوژیک آن و هم در معنای دین و عقیدتی آن به زوال تهدید می کرد. اینگونه بود که مسیحیان مغرب زمین رویارویی سنّت و تجدّد را رویارویی دینداری و بیدینی تلقّی کردند.» ( مجتهد شبستری، 1375 : 65 – 69)

مطلب مرتبط :   کعب، ، کعبالاحبار، عمربنخطاب

بنابراین یکی دانستن سنّت در معنای دینی آن در اسلام و مسیحیت غلط است. البتّه این نکته را نباید از نظر دور داشت که برخی سوء استفادهها از اسلام باعث شده که برداشتی شبیه مسیحیت از اسلام صورت بگیرد. همواره بودهاند کسانی که از دین و اسلام برای منافع خود استفاده کرده یا کارهای خود را با آن توجیه کردهاند. این گزاره از تاریخ صدر اسلام تا کنون وجود داشته است. به عنوان مثال یک زمان خلیفه رسول الله(ص) در سقیفه انتخاب می شد، برای توجیه آن نظریه حل و عقد آمد. بار دیگر خلیفه توسط خلیفه قبل انتخاب شد، نظریه استخلاف آمد. بار دیگر خلیفه توسط شورا انتخاب می شد نظریه شورا میآمد و در جایی خلیفه با زور سر کار میآمد، نظریه استیلا مطرح می شد. این نظریات صرفاً توجیه کننده حکومتها بودهاند و هیچ کدام ریشه در شریعت اسلام نداشتند امّا بعدها در قالب سنّت به عنوان گزارههای دینی و اسلامی مطرح شدند. امروز نیز عالمان برخی از فِرَق با دادن احکام تکفیری و حلال شمردن خون مسلمانان دیگر و حمایت از حکومتهای استبدادی جلوههایی از سنّت قرون وسطایی را نشان میدهند. یکی از نویسندگان اهل سنّت به خوبی به شباهت بین این مفاهیم با گزارههای کلیسایی قرون وسطی اشاره کرده است. « عالمان دین، اعم از فقیهان، محدثان، مفسران و متکلّمان، نقش قدرت کلیسایی را در تبیین حدود ایمان و عَلَم کردن مخالفان بازی می کردند. آنان نام خدا را از آن خود ساخته و بر دیدگاه و آراء خود، قداست بخشیدند و قوانینی را که وضع کردند احکام الهی تلقّی کردند، بدان توجیه که این احکام شرعی استنباط شده از اصول اسلامی بویژه قرآن و سنّتاند و اجماع بر آن قائم شده است. » (شرفی، 1383 : 28) شاید برخی با اعمال خود جلوه بدی از سنّت اسلامی نشان دهند که شبیه سنّت قرون وسطایی است، امّا باید تمام اسلام و جامعه مسلمین را دید. نباید مباحث را با هم خِلط کرد. به عنوان نمونه به ندرت شاهد بودهایم که علمای تشیع توجیهگر حاکمان فاسد و ظلم و فساد علیه مردم باشند. مخالفتهای علمای ایران با حاکمان فاسد مخصوصاً طی 150 سال اخیر نمونهای از این موارد است.
در مجموع میتوان این گونه نتیجه گرفت که سنّت اسلامی بطور مشخص با Tradition مسیحی قرون وسطایی چه در معنای تاریخی آن، چه در معنای آنتروپولوژیک آن و چه در معنای دینی آن هیچ شباهت و سنخیتی ندارد. در نهایت میتوان گفت سنّت در فرهنگ اسلامی، نابترین تفسیر بیانی و عملی قرآن کریم از سوی معصومین(ع) است(نقی زاده، 1381 : 57) نه چیز دیگری.

4-1-5-3- تقابل سنّت اسلامی و مدرنیته غربی
با بررسی نسبت سنّت در اسلام و سنّت(Tradition) در غرب و درک تمایز و عدم سنخیت میان آنها، اکنون به بررسی نسبت سنّت اسلامی و مدرنیتهی غربی میپردازیم. قبلاً بیان کردیم مفهوم مدرن دارای چهار مشتقِ مدرنیته، مدرنیسم، مدرنیزاسیون و مدرنیست میباشد. همانطور که در تعریف مدرنیته بیان کردیم، مدرنیته عناصر درونی فکری و فلسفی و فرهنگی تمدّن غرب و مدرنیسم نمودهای بیرونی تمدّن جدید غرب است. یعنی تجلّی آن عناصر درونی فکری – فلسفی و فرهنگی در صحنه اجتماعی در غالب نهادهای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، مدرنیسم را رقم می زند. مدرنیزاسیون هم دست آوردهای سخت افزاری مدرنیته محسوب میشود مانند تکنولوژیهای پیشرفته، ابزار مدرن زندگی و…. و کسی که در در چهارچوب این سه حوزه حرکت میکند مدرنیست است. نسبت سه حوزه مدرنیته، مدرنیسم و مدرنیزاسیون بدین شرح است:

مطلب مرتبط :   ماریتن، ذهن، توماس، فلسفه

آنچه مهم به نظر می آید و اساس تمدّن مدرن غرب است و سایر مفاهیم ریشه در آن دارند « مدرنیته » است. مدرنیته همانطور که گفته شد تغییر در ذهنیّات و باورها است، یعنی تا زمانی که یک جامعه و افراد آن دریافت ذهنی نو از جهان، هستی و زمان نداشته باشد( هودشیان، 1373 : 61 ) و نتواند شالوده فکری و عقلی خود را متناسب با طبیعت دوره جدید تجدّید نمایند (طباطبایی، 1370 ) نمیتوانند به سمت مدرنیته حرکت کنند و تا زمانی هم که به مدرنیته دست نیابند، دستیابی به مدرنیسم برای آنها معنا ندارد. شاید بتوانند مدرنیزاسیون را برای خود رقم بزنند مانند کشورهای جنوبی حوزهی خلیج فارس، امّا این امر به معنای مدرنیته نخواهد بود. البتّه گفته میشود که مدرنیزاسیون فرآیندی است که طبیعتاً به مدرنیته میانجامد (هاپوود، 1380 : پانزده) امّا هنوز در کشورهای حوزه خلیج فارس هیچ نشانهای از مدرنیته دیده نمیشود. بر عکس، آنچه به نظر می رسد این است که تا زمانی که یک جامعه و افراد آن در فکر و نظر عقیده مدرن نشوند ( مدرنیته ) مدرنیزاسیون صرفاً رنگ و لعابی از مدرن شدن و مانند کف روی آب است. تاریخ کشوری مانند ایران به خوبی نشان دهندهی این نکته است. هر چند رضا شاه تلاش بسیاری در مدرنیزاسیون ایران صورت داد و محمّد رضا شاه نیز همان راه را ادامه داد و تا حدی به سمت مدرنیسم ( یعنی تغییر در نهادهای اجتماعی ) حرکت کرد امّا در نهایت به ضرر خود آنها تمام شد. چون ابتدا فرآیند مدرن شدن در ذهن و دیدگاهها صورت نگرفته بود. به هر حال آنچه اساسی به نظر می رسد بحث مدرنیته است. به همین منظور در اینجا به بررسی سنّت اسلامی و مدرنیتهی غربی خواهیم پرداخت.
برای انجام این بررسی لازم است ابتدا ویژگیهای مدرنیته را بشناسیم. برای مدرنیته ویژگیهای زیادی بر شمرده شده است. تقریباً مجموع این ویژگیها را میتوان اینگونه بیان کرد :
1- تأکید و تکیه بر عقل جزوی نفسنیت مدارِ استیلا جویانه ( عقل مدرن56)
2- اومانیسم و بشر انگاری به عنوان ویژگی اصلی روح عصر جدید57
3- اعتقاد به اصالت علوم جدید که مبتنی بر روششناسی آزمایشگاهی و معرفتشناسی حسی، تجربی هستند58
4- جدا کردن اخلاق از تار و پود عالم، یا به تعبیری اعتقاد به جدایی هست از باید
5- سکولاریسم59
6- نیهلیسم یا نیست انگاری به عنوان صفتِ ذاتِ مدرنیته
7- اعتقاد به قانون گذاری توسط عقل بشری و حقّ حاکمیت خود بنیاد بشر
8- اعتقاد به نظریه پیشرفت تاریخی ( زرشناس، 1383 : 222)
همانطور که تعاریف زیادی از این