سلجوقیان، خراسان، اسلام، جنگ

و در آنجا برای نجات تاج و تخت سامانیان هواخواهانی بر خود فراز آورد. اسماعیل لقب المنتصر «پیروز» برخود نهاد، و در ابتدا موفق گردید فراخانیان را نخست از بخارا و سپس از سمرقند بیرون راند. اما با بسیج شدن سپاه اصلی قراخانی و نزدیک شدن آن، منصور ناگزیر از همه فتوح خویش دست شست وبه خراسان گریخت. اسماعیل در خراسان نیز به پیروزی دیگری دست یافت و نصر، برادر محمود را از نیشابور بیرون کرد، اما بار دیگر با نزدیک شدن سپاه محمود،‌وی ناچار گردید همه چیز را رها کند. منتصر در سال 349ق به ماوراءالنهر بازگشت و در صدد طلب یاری از منصبی جدید،‌یعنی قابل ترک چنانکه بعدها در دوره سلجوقیان معلوم شد، هنگامی آشکار گردید که آنها در چند جنگ قراخانیان و از جمله نصر، فرمانروای بزرگ قراخانی را بکشتند. اما منتصر ترسید که به ترکان صحراگرد اعتماد نتوان کرد، پس آنها را فرو گذاشت و به خراسان رفت. (انوشه، 1380:140-139)
هنگامی که علی تکین درگذشت،‌سلجوقیان و اتباعشان به دعوت هارون به خوارزم کوچیدند،‌اما در آنجا میان آنها و رئیس گروهی از اغزهای رقیب،‌به نام یبغو یا رئیس سنتی قبیله، به نام شاه ملک، صاحب جند و ینگی کنت ( هر دو شهر دهانه سیر دریا واقع بودند). دشمن بروز کرد. شاه ملک که متحد غزنویان بود سرانجام بار دیگر خوارزم را فتح کرد،‌اما در همان ایام 432ق سلطان مسعود کشته شد و قدرت سلجوقیان فاتح در شرق ایران استیلا یافت. در سال 426 ق شاه ملک سلجوقیان را مغلوب و منهزم کرد و آنها را به سوی جنوب خراسان راند. ده هزار ترکمن به فرماندهی طغرل، چغری، موسی، یبغو و ابراهیم ینال ناامیدانه به خراسان رسیدند،‌و از ابوالفضل سوری، والی خراسان پناه خواستند آنها خود را لالعبید، طغرل و چفری، موالی امیرالمومنین خواندند و خواستند که نسا و فراوه به آنها داده شود، و آنها نیز در عوض تعهد می سپارند که از مرزها در برابر دیگر مهاجمان دشتهای آسای میانه پاسداری کنند. بنظر می آید که سلجوقیان در این ایام مقاصدی صلح جویانه داشتند و مشاوران کشوری سلطان عقیده داشتند که دست کم تا زمانی که سلجوقیان نیات بد خود را آشکار نکردند،‌به آنها پاسخی ملایم داده شود؛
اما مسعود و سرداران سپاهش می خواستند که با شتاب ممکن سلجوقیان را معدوم سازند. (انوشه، 1380:168) سلطان سپاهی را به فرماندهی بگتقدی به مقابله آنها فرستاد،‌اما در نهایت شگفتی خبر یافت که سلجوقیان این سپاه را بر سر راه نسا در هم شکستند. (429ق) (همان:168) مهاجمان رمه های گوسفند و اسب خود را بی محابا به واحه‌های حاصلخیز خراسان می راندند،‌از کشت و برداشت جلوگیری می کردند و کاروان های تجاری را که رونق اقتصادی ولایت بدان وابسته بود. از آمد و شد باز می داشتند. (انوشه،‌1380:168) مورخی در باب اوضاع پریشان ناحیه نیشابور اندکی پیش از آنکه در سال 429ق به تصرف سلجوقیان درآید می گوید: « آن ولایت چون زلف بتان پریشان و مانند چشم خوبان خراب گردید و به علیق چهار پایان فرو ماند.» بنابراین، اگر چند شهرهای خراسان در پشت حصارها و خندقهای پرآب از جمله سخت مسقیم در امان بودند. (همان:168) ( صحراگردان از لحاظ آلات و تجهیزات قعله گیری فقیر بودند.» اما به واسطه جدا افتادن از زمین های مزروعی کناره های رودخانه ها رفته رفته گرفتار گرسنه میری گردیدند.
و سرانجام شهرهای نظیر نیشابور، مرو و هرات بدون جنگ تسلیم سلجوقیان شدند. و این تسلیم بیشتر انگیزه اقتصادی داشت تا سیاسی، کمبود آذوقه و علیق و هزینه مالی پیوسته در جنگ داشتن سپاهیان ، مسعود وسردارانش را به ستوه آورده بود. و این نیازها سبب گردید که مسعود در سال 426ق ناگزیر تا گرگان و طبرستان که ابوکالیجار،‌پادشاه محلی از پرداخت خراج سرباز زده بود لشکر کشید. (انوشه، 1380:169) علاء الدوله کاکویی به کمک ترکمنان مزدور عراقی جسارت یافته سلطه غزنویان را از اصفهان برداشت. سپس ترکمنان پادگان غزنوی را از ری بیرون راندند و تاش فراش، والی ری کشته شد. علاء الدوله بر شهر استیلا یافت و بر سکه هایی که در آنجا ضرب کرد حق سیادت مسعود را به رسمیت شناخت، تا آنکه سلجوقیان شهر را از دست او بیرون کردند،‌و مدتی آن را پایتخت خود قرار دادند. سال 431ق اوج ستیز و جنگ بر سر تصرف خراسان بود. سلطان زمستان سال پیش را در جنگ بی نتیجه با بوری تگین، مهاجم قراخانی گذرانده بود. 430ق اما سلجوقیان را در حوالی سرخس شکست داد. و هرات و نیشابود را پس گرفت. (همان:170) در سال 432 مسعود کشته شد و بدین خاطر نسلهای آینده وی را امیر شهید می خواندند. مودودرا می توان پایان دوره اول غزنوی دانست. (همان:170)
امپراتوری غزنوی مدت صدوسی سال دیگر با قلمرو محدود که عبارت از مشرق افغانستان ،‌بلوچستان و پنجاب به حیات خود ادامه داد. در دهه های میانه سده پنجم هجری( یازدهم میلادی) با سلجوقیان صلح برقرار گردید و مرز میان دو امپراتوری تثبیت شد. سلطان ابراهیم بن مسعود برخی شکوه وافتخار عصر پدر و نیایش را زنده کرد و با شرایط برابر با سلاطین سلجوقی به گفت و گو پرداخت. (انوشه، 1380:170) بدین ترتیب سپاه غزنوی،‌یعنی ابزار جنگی ای که نظریه پردازی سیاسی نظیر نظام الملک آن را می ستاید، نشان اوج نفوذ تدریجی عمومی مزدوران ترک در مشرق عالم اسلام است. در این مناطق ترکان بر قدرتهای ایرانی قایق آمدند و امپراتوری قدرتمندی از خود بنا کردند،‌ و الگوی سلطه سیاسی ترکان بر بیشتر نواحی عالم اسلام پی افکندند. ثانیا غزنویان به عنوان آغازگر سطح وسیعی از حکومت اسلامی در شمال هند و بنیان گذار اگر چند بوسیله دانشمندی نظیر بیرونی0 نخستین پیوستگی مستقیم با فرهنگ هند،‌مقام شامخی در تاریخ دارند. عصر غزنوی از لحاظ اسکان دایمی مسلمانان در هند و اسلام پذیرفتن هندیان به اندازه دوره های بعد اهمیت نداشت، اما سلاطین غزنوی با تاخت و تازهایشان به هند خلفای ترک و افغان آسیای میانه را آموختند که از جلگه های هند به عنوان مخرج نیروهای اضافی وحشیان بهره برداری کنند، و در طی این تاخت و تازها بود که اسلام به صورت یکی از بزرگترین ادیان شبیه قاره درآمد. رابعا محمود و مسعود در اندیشه عامه مردم به عنوان قهرمانان بزرگ اسلام ساخته و پرداخته شدند و تقریبا به صورت قهرمانان توده درآمدند. محمود در ادبیات دوره های بعد، هم در ادبیات مجموعه حکایات هم در قصه های عاشقانه منطوم، در هیاتهای گوناگون به عنوان سلطان مستبدی بزرگ، عاشق سوگلیش ایاز، و مهمتر از همه به عنوان تازیانه کفارهند نقش برجسته ای دارد. مسعود نیز به عنوان جنگاور در هند و « امیر شهید» جایی نسبتا کوچکتر در اذهان مردم پیدا می کند.

مطلب مرتبط :   دالی، هنری، سوررئا‌لیسم، نقاش

2-7 نهاد دین
در این عصر به دلیل اغتشاش های سیاسی و اجتماعی مخصوص در خراسان، نیشابور و غزنین و انتقال قدرت سیاسی و درگیری های سیاسی مخصوصا در دول اسلامی و ایجاد هرج و مرج،‌اوضاع مذهبی هم تحت تاثیر این اختلاف بود و ارباب مذاهب مختلفه اسلامی دائم با یکدیگر در زد و خورد و کشمکش بودند و گاهی این مشاجرات منتهی به کشتارهای سخت و قتل و غارت های ناهنجار می گردید،‌اگرچه اختلاف آراء میان مسلمانان بلافاصله پس از رحلت حضرت محمد(ص) آغاز شد و لیکن بیشتر اثر این اختلاف در زمان بنی عباس ظاهر گردی. ( همایی، 41:1374) در این دوره مذاهب گوناگون شکل گرفت هر روز فرقه تازه ای تشکیل می شد و یک نفر دعوی امامت و نبوت می کرد و روز به روز بر اختلاف و مشاجره مذهبی افزوده می شد.
فرقه های اسلامی همه به جان هم افتاده بودند. نزاع حنبلیه شیعه و سنی اشعری و معتزلی، اصحاب حدیث یعنی داوودیه و شافعیه و مالکیه و حنبلیه با اصحاب رای و قیاس یعنی حنفیه در فروع و احیانا در اصول مذهب با هم اختلاف شدید داشتند. گروهی از این فرقه به فضیلت علی بن ابی طالب(ع) معتقد بودند، شیعه در اغلب اصول مذهب با معتزله همراه و با اشعریه مخالف بودند و خود شعب بسیار با اسامی مختلف مانند زیدیه، کیسانیه،‌اسماعیلیه و… داشتند. هر شعبه از مذاهب اسلامی خود منقسم به فرق گوناگون می شد که با هم و همچنین با شعب دیگر اختلاف بسیار داشتند، این احوال روز به روز در شدت بود و اختلاف ها و مشاجرات مذهبی در قرن چهارم و پنجم به نهایت شدت رسید. ( همان: 43-42) در این دوره اختلاف شیعه و سنی بالا گرفت و کار به قتل و غارت های سخت کشید. آل بویه مذهب تشیع داشتند و در ترویج این مذهب کوشش بلیغ می کردند. معزالدوله دیلمی چون بر بغداد مسلط شد و زمام سلطنت را بدست گرفت در مرکز اقتدار اهل سنت و جماعت اعلان تشیع کرد.در بهبوحه رواج مذهب سنت و در مرکز خلافت عباسی که هیچ کس جرات نداشت نام شیخی را بدون احترام یاد و علناً معاویه را لعن کند و علی (ع) رابر صحابه دیگر فضیلت دهد، معزالدوله در سال(351) امر کرد که در مساجد بغداد این عبارت را نوشتند: « لَعنَ الله مُعاویه بن ابی سُفیان وَ لَعنَ مَن غصب فاطمهَ رضی الله عنهاَ فدکاًو مَن مَنعَ مِن اَن یدفَن الحسنُ عند قُبر جدَهٍ عَلیهُ الَّسلمُ وَ مَن نَفی آباذرِ الغفاری و مَن اَخَرَج العباس من الشوری» و این خود علناً لعن معاویه و شیخین و خلیفه المطیع

مطلب مرتبط :