سرباز، بدیعی، تفنگ، آدم

گ و مبارزه و دفاع است. کردستانی بودن سرباز قرابت این کلمه به جنگ را بیشتر می کند. شرایط خانوادگی سرباز از سطح زندگی پایین حکایت می کند و اشاره غیر مستقیم به مهاجرت به شهرهای بزرگ و افتادن در شرایط زندگی سخت دارد. او قبل از سربازی کشاورز بوده همانطور که شاید برادرهایش بودند ولی حالا او سرباز است و آنها مهاجر. پس کشاورزی رها شده است. کشاورزی که نمادی از زندگی بخشی می باشد. رشد و پرورش گیاهان، هوای پاک و سرسبزی و لطافت را تداعی می کند که نقطه مقابل زندگی شهری است.

هرمنوتیک
معنایی یا ضمنی
نمادین
کنشی
فرهنگی یا ارجاعی

سکانس گفتگو با سرباز

چرا بدیعی سرباز را سوار کرد؟
پیشنهاد کاری که به او می دهد چیست؟
آیا سرباز پیشنهاد را می پذیرد؟
مشکل بدیعی چیست که میخواهد خودکشی کند؟

سرباز خسته نمی شود / تحمل شرایط سخت
خانواده سرباز کرد در تهران/ مهاجرت
خانه تنگ / شرایط اقتصادی سخت
اسلحه دست سرباز می دهند/ سرباز قصد کشتن ندارد
گورکن نمی خواهم/ هدف دفن شدن نیست

سرباز/ تفنگ /جنگ/ کشتن
کردستان/ جنگ
پیش از سربازی کشاورز/ رشد دهنده/ بیل
کود پای درخت/ هیج بودن ارزشمندی در عین بی ارزش بودن
درخت/زندگی پیوستن به درخت/ پیوستن به زندگی
باید دید چرا سرباز را انتخاب کرد.
منتظریم ببینیم کاری که به همه پیشنهاد می دهد چیست.
به نظر می رسد سرباز پیشنهاد را نپذیرد
مشکل بدیعی اقتصادی نیست ولی باید دید می تواند خودکشی او را توجیه کند

لهجه سرباز/ کرد و شهرستانی جنگ را تجربه کرده
سرباز توانایی کشتن طرف مقابل را دارد
زارع کشت و کار می کند و زندگی می بخشد
پول برای همراهی برای پس از مرگ کافی نیست پس برای کشتن چیزی بالاتر لازم است
بدیعی در طی گفتگو با سرباز او را که تمایل چندانی به همراهی ندارد با خود به محلی که برای مردن خود تدارک دیده می برد. بیشتر نماها لانگ شات هستند و تأکید به فضای پاییزی حس ناامیدی و به سوی جایگاه مرگ رفتن بدیعی را پر رنگتر میکند. ماشین از پیچ و خم ها کی گذرد تا اینکه بالا تپهای میایستد. بدیعی از سرباز میخواهد پیاده شود تا کاری که قرار است انجام دهد را توضیح دهد ولی سرباز که ترسیده پیاده نمیشود و اصرار دارد به پادگان برگردد. – این چاله رو می بینی… حالا توجه کن صبح زود ساعت 6 میای، دوبار منو صدا میکنی. میگی آقای بدیعی! آقای بدیعی! اگه جوابت رو دادم که هیچی. دست منو میگیری میام بیرون. دویست هزار تومان پول تو این داشبورد ماشین تو پاکت سیاهه ور می داری می ری. (نفس عمیقی می کشد) اما اگه جوابت رو ندادم. بیست بیل خاک که اینجاست می ریزی روی من. پولتم اونجاست برمی داری… (سرباز وسط حرفش می پرد) – آقا تو رو خدا ما رو ببر سرجامون. ما اهل این کارا نیستیم. پول تو جیبم اصلاً نخواستیم. ببرمون. … سرباز و بدیعی به گفتگو ادامه می دهند. بدیعی به سرباز می گوید من الان به تو احتیاج دارم. می خوای التماست کنم. بغض می کند سرباز می گوید- نه بابا التماس برای چی؟ – پس احتیاج یعنی چی؟ کمک خواستن این نیست که حتما بهت پول بدَند! تازه من دارم بهت کمک می کنم. من دارم به تو پول می دم. تو احتیاج به پول نداری؟…. – چرا داریم… سرباز با اینکه به پول نیاز دارد ولی به گفته خودش حاضر نیست سر یک آدم خاک بریزد. – آدم اگه آدم بود که از جاش بلند میشد جواب تو رو می داد. من الان احتیاج به تو دارم. حتماً یه مشکلی دارم دیوونه که نبودم که … ( با سکوت سرش را تکان می دهد و بعد ادامه می دهد) اونی که رو تو خاک می ریزی آدم نیست. اون اگه آدم بود تو این چاله نبود. می فهمی حرفمو؟ سرباز جوابی نمی دهد وقتی بدیعی سوالش را تکرا می کند سرباز جواب می دهد بله. و دوباره بدیعی از او می خواهد پیاده شود تا چاله را به او نشان دهد و کل کاری که باید انجام دهد را دوباره بازگو می کند. ولی سرباز عکس العملی نشان نمی دهد. بنابراین او ادامه میدهد. – خدا ما رو محتاج تو کرده نمی خوای یه کمکی به ما بکنی؟ نمی خوای؟ (سرباز سکوت کرده) … تو که روی آدم خاک نمی ریزی که… همین الان تو این شهر روی دهها نفر خاک می ریزن. همین لحظه همین الآن که من و تو با هم صحبت می کنیم، روی دهها نفر دارن حاک می ریزن. گورکنها رو تا به حال ندیدی؟ – نه بابا ندیدم. من که گورکن نیستم اصلاً خاک رو آدم بریزم. – من می دونم تو گورکن نیستی. منم اگه گورکن می خواستم می رفتم دنبال گورکن. من الان به تو احتیاج دارم. تو مثل پسر من می مونی. یه کمکی به من بکن… می خوای التماست کنم باز؟… در ادامه اصرار بدیعی و انکار سرباز بدیعی از سرباز می پرسد – بچه کجایی تو؟ – من بچه کردستان. – بچه کردستان. بچه های کردستان که باید یه خورده جیگر داشته باشن. (سکوت) … شما که اینهمه جنگ کردین، اینهمه تحمل کردین. اینهمه آدم کشته دادین. تو دهتون تو شهرتون… پس حتما تفنگ هم تو دستت گرفتی ها؟ تفنگ چیه؟ تفنگ برای چیه دستت؟ می دن دستت وقتی لازم شد بکشی. حالا من که تفنگ نمیدم دستت منو بکشی. بیل می خوام بدم دستت. بیل! زارعی نه؟ (پشت کرده و به طرف پائین می رود) – خب فکر کن داری زراعت می کنی، منم کودم. منو پای این درخت کاشتی، سخته؟ ها… وقتی جوابی نمی شنود با ناراحتی سرش را تکان داده و به طرف ماشین بر می گردد… -سهمت همونه که تو تفنگ دستت بگیری. بیل دستت نمی شه داد. دست زارع بیل نمی شه داد. تا سوار ماشین می شود سرباز پیاده شده و فرار می کند. بدیعی پیاده شده و به سرباز که در حال فرار پائین تپه است نگاه می کند. بعد صدای کلاغها که شنیده می شود به آسمان نگاه می کند. نمایی از پرنده های در حال پرواز و در ادامه نگاه بدیعی که از آسمان به طرف سرباز که در حال فرار به سوی درختان است، حس رهایی سرباز را نشان می دهد. صدای کلاغها از یک طرف به احساس پاییزی فیلم می افزاید از سوی دیگر به عنوان یک نشانه که در اغلب فیلم ها هال و هوای مرگ را القا می کند، بر سیطرۀ مرگ بر ذهن بدیعی صحه می گذارد.
در سکانس گفتگو با سرباز کارگردان گرۀ قبلی را که حول سؤال چرا بدیعی دنبال کسی می گردد؟ کاری که باید آن شخص انجام دهد را می گشاید همچنین اینکه چرا یک سرباز را انتخاب کرده است. اشاره به سرباز و تفنگ و جنگ و کردستان ذهنیتی که بدیعی از کنار هم قرار گرفتن این سه کلمه دارد بیان می شود. از طرفی بدیعی ذهنیتی که از خودش دارد را با تشبیه خود به کود نشان می دهد. در جای دیگر بیان می کند که این قصد خودکش اش از روی دیوانگی نیست و حتما مشکلی دارد. مشکلی که بیننده را کنجکاو می کند که بداند چیست.
اصرار بدیعی به اینکه من به تو احتیاج دارم و التماس او برای کمک نه تنها درماندگی او را به تصویر می کشد از سوی دیگر این سؤال را به ذهن مخاطب می آورد که اینهمه درماندگی از چیست. و وقتی به سرباز می گوید روی دهها نفر در همین لحظه خاک ریخته می شود. نزدیکی مرگ به زندگی را تأکید می کند و وقتی در ادامه می گوید من گورکن نمی خوام دلیل نگاه انتخاب گرانه ابتدای فیلم را توجیه می کند. پس او به دنبال یک مرگ یا خاک شدن معمولی نیست. مرگی که خود محل و زمان آن را به عنوان پیش زمینه و صدا کردن و بیست بیل ریختن و شخص دفن کننده با ویژگی های خاص را به عنوان مراحل پس از مرگ برگزیده است.
سرباز و تفنگ که می تواند مرگ بیافریند و زارع و بیل که می تواند زندگی بیافریند، هر دو در یک شخص جمع شدهاند، تا بر این نکته تأکید کند انسانها نیستند که می کشند یا می آفرینند، بلکه موقعیت آنهاست که از آنها چیزی که باید باشند را می سازد. گاهی موقعیتی مثل جنگ چنان بر ذهن و وجود شخص غالب است که باعث می شود بدون آنکه به نفس عمل کشتن بیاندیشد، تفنگ دست بگیرد. از طرفی وقتی در موقعیت مرگ و موضوع مربوط به آن قرار بگیرد، حتی بیل هم ماهیت همیشگی اش را برایش از دست بدهد و حاضر نباشد آن را بدست بگیرد حتی اگر در ظاهر برای کمک به کسی باشد.
تشبیه خود به کود از سوی بدیعی همانطور که نشان می دهد او به بی ارزشی وجودش رسیده از سوی دیگر نگاه اگزیستانسیالیستی او را به تصویر می کشد که او را وا می دارد بدن خود را پای درختی بکارد تا کود آن درخت شده و هیئت آن درخت به حیات خود ادامه دهد.

مطلب مرتبط :   دزد، داستان، بازنویس، ثروتمند

4-3-3 پاساژ (صحنه بدون گفتگو)
پس از گفتگو با سرباز و فرار او بدیعی از راهی که رفته دوباره برمی گردد. در راه گروهان سربازها را می بیند که بلند بلند در حال شمردن یک، دو، سه هستند. صدای سربازها فضا را می شکافد. بدیعی می ایستد و به آنها نگاه می کند و انگار مرور خاطراتی کرده باشد به راه خود ادامه می دهد. حرکت مدور ماشین در نماهای این صحنه بیشتر جلوه می کند. ناگهان چرخ ماشین داخل چاله می افتد. کارگران با دیدن این صحنه بدون آنکه در خواست کمکی صورت گرفته باشد با سرعت به طرف ماشین بدیعی می آیند و با کمک هم ماشین را از چاله در می آورند.
ارجاع این صحنه به فرهنگ کمک به دیگری که در بطن جامعه ایرانی با وجود مشکلات اقتصادی و اجتماعی همچنان به حیات خود ادامه می دهد، دارد. کمک کارگران که لباس سبز به تن