زنان، مردان، جنسیتی، زن

در ساختار نهادهای اجتماعی، به ویژه در خانواده و نهادهای شغلی و آموزشی، توزیع نقشها و منزلتها مبتنی بر رده بندیها و تقسیم کار جنسیتی است. در جوامع سنتی، نقشهای زنان عمدتاً محدود به خانواده بوده و معمولاً درونی شده و محور اصلی هویت آنها را تشکیل میدهد. آنها تفاوتهای جنسیتی و هویت های فرودست را می پذیرند و در مقابل آن کمتر مقاومت میکنند. اما در جوامع مدرن، بویژه در شهرهای بزرگ، در پی تحولات ساختاری و ضرورتهای اقتصادی، زنان مشارکت بیشتری در عرصه های عمومی دارند و در نتیجه تعلقات و روابط گروهی آنها وسیع تر و منابع هویت سازی آنها متعدد و متکثر می شود و به منابع فرهنگی ارزشها و نگرش ها (و منابع مادی (درآمد، دارایی و استقلال مادی بیشتری دست مییابند. از اینرو، هم درباره هویت شخصی خود و هم درباره هویتهای اجتماعی سنتی و مدرن تأمل می کنند و گروه هایی از آنان به مقاومت فعالانه در برابر هویتهای تحمیلی و ساختن هویتهای شخصی و اجتماعی به دست خویشتن اقدام میکنند (ساروخانی، 1392: 75). به دلیل این که دیدگاههای سنتی درباره نقشهای جنسیتی از موقعیت قدرت مردان در خانه حمایت می کند و اینکه نقش های مردان به اندازه نقش های زنان تغییر نکرده، انتظار می رود که مردان تا حدی نگرش های سنتی درباره مرد و زن را حفظ کنند و از آنجا که زنان مایل اند قدرت بیشتری در خانه به دست آورند، انتظار می رود دیدگاه آزادانه تری از خود نشان دهند. اگر زنی که به تساوی باورهای نقش معتقد است با مردی سنتی ازدواج کند، تبعض آزادی را تجربه خواهد کرد و این باعث تعارض زناشویی می شود. اما زنی که به باورهای نقش جنسیتی سنتی بیشتر از همسرش پایبند است، احتمالاً در روابط خود با او احساس آرامش بیشتری دارد و تعارض زناشویی کمتری را تجربه میکند، به همین خاطر ثبات خانوادگی بیشتری خواهد داشت. به طور کلی تعارضهایی که از فعال شدن بعضی باورهای نقش جنسیتی ایجاد و حفظ میشوند، موجب منفی گرایی و به تبع آن قهر و به بی ثباتی خانوادگی میانجامد (گرجی،1383).

2-5-2 نظریه فمینیسم رادیکال
اساسی ترین موضع فمنیسم رادیکال، قائل شدن ارزش بسیار مثبت برای زنان و ابراز گلایه و خشم عمیق بابت ستمگری در مورد زنان است؛ فمنیستهای رادیکال، ارزش ویژه ی زن را در مقابله با نظامی جهانی که به او کم بها می دهد، تأیید می کنند. فمینیستهای رادیکال، شاخص سراسر جامعه راستمگری می دانند. هر نهادی از جامعه، نظامی است که با آن برخی از انسانها، انسانهای دیگر را تحت تسلط درمی آورند (ریتزر، 1374: 489). در فمینیسم رادیکال بر خلاف فمینیسم لیبرال که نگاه حاشیه ای به خانواده داشت و فمینیسم مارکسیست که خانواد را بازتاب نظام اقتصادی میدانست که مردان مالک به اقتضای مصالح اقتصادی آن را ساخته بودند، در فمینیسم رادیکال مرد را دشمن اصلی و خانواده را ابزار اصلی ستم مردان بر زنان از طریق بردگی جنسی و مادری اجباری می دانند. آنها آزادی زن را در سه دستور العمل خلاصه میکند:1. نقش زن خانه دار باید منسوخ گردد.2. خانواده باید منسوخ گردد.3. نقش های جنسیتی باید به طور کلی منسوخ شوند. به اعتقاد اینها تنها موهبت خانواده برای زنان کار آموزی در نقش زن خانه دار است (ریتزر،1374: 491).

مطلب مرتبط :   قتل، نیّت، کشنده، عمد

2-5-3. نظریه های نابرابری جنسی (فمینیسم لیبرال)
چهار مضمون، شاخص نظریه های نابرابری جنسی می باشند نخست این که زنان و مردان نه تنها موقعیت های متفاوتی در جامعه دارند بلکه در موقعیت های نابرابری نیز قرار گرفته اند. دوم آنکه این نابرابری از سازمان جامعه سرچشمه می گیرد و از هیچگونه تفاوت مهم زیست شناختی یا شخصیتی میان زنان و مردان ناشی نمی شود. سومین مضمون نظریه نابرابری این است که هرچند افراد انسانی ممکن است از نظر استعدادها و ویژگیهایشان با یکدیگر تا اندازه ای تفاوت داشته باشند اما هیچگونه الگوی تفاوت طبیعی مهمی وجود ندارد که دو جنس را از هم متمایز سازد. چهارم اینکه همه نظریههای نابرابری، فرض را بر این میگیرند که هم مردان و هم زنان می توانند در برابر ساختارها و موقعیتهای اجتماعی برابرانه تر واکنشی آسان و طبیعی از خود نشان دهند (ریتزر، 1381: 37).
فمنیستهای لیبرال نیز معتقدند که مسؤولیت ما در بودن عامل تعیین کننده عمده در تقسیم نقشهای جنسیتی است که زنان را عموما به کارکردهای همسری، مادری و به حریم خصوصی خانه و خانواده و در نتیجه به یک رشته رویدادها و تجربه ها مرتبط میسازد که با تجربه های مردان تفاوت دارند. در این محیط اجتماعی، زنان تفسیرهای متمایزی از دستاوردها به عمل میآورند، ارزشها و مصالح متفاوتی کسب می کنند، در برقراری روابط باز مهارت بیشتری از خود نشان میدهند، بیشتر از مردان توجه دلسوزانه به دیگران نشان میدهند و با زنان دیگر مادران، خواهران، دختران، همسران و دوستانی که هر یک در عرصۀ جداگانه سکونت دارند، شبکۀ حمایت خاصی تشکیل میدهند (آبوت و والاس، 1382: 141). فمینیستهای لیبرال با اینکه انتقادات جدی به نهاد خانواده داشتند و آن را یک نوع ابزار اصلی ستم بر زنان، نهاد ناعادلانه و در جهت انقیاد و فرودستی زنان می دانستند، ولی مایل بر براندازی خانواده نبودند، آنها خواستار اصلاحاتی در نظام خانواده بودند، آنها رفتار مردان در خانواده را ظالمانه می دانستند، و به عنوان اینکه بعد از ازدواج استقلال اقتصادی و هویت فردی زن از بین می رود معترض بودند، اما اصل ازدواج را به عنوان نهادی مقدس و حافظ عفت عمومی تصدیق می کردند (ریتزر، 1374 : 37).
در یک جمع بندی از نظریههای فمینیستی می توان گفت ازآنجا که زنان همواره مورد سوء استفاده و بهرهکشی در خانواده هستند و تمام وظایف خانگی و تیمارداری به عهده زنان است بنابراین در زندگی زناشویی احساس نارضایتی می کنند.

2-5-4. نظریه احساس تبعیض جنسیتی بلومبرگ
نظریه بلومبرگ23 نظریه مارکسیستی است. وی جایگاه زنان را در مقایسه با مردان در انواع جوامع، از جوامع آغازین گرفته تا جوامع کاملا پیچیده یا اواخر سده ی بیستم، شرح می دهد. لایه بندی جنسیتی بلومبرگ بر میزان کنترل زنان بر ابزار تولید و مقدار تخصیص مازاد تولیدی (یا در اصلاح مارکسیستی ارزش افزوده) آنان نسبت به مردان مبتنی است. کنترل منابع اقتصادی به زنان قدرت اقتصادی می بخشد که این قدرت بر قدرت سیاسی، منزلتی و منابع دیگر لایه بندی تأثیر میگذارد. از دیدگاه بلومبرگ، احساس تبعیض جنسیتی در سطوح مختلف وجود دارد؛ روابط مردان و زنان در خانوادهها، اجتماعات محلی و دولت ها. بلومبرگ معتقد است قدرت اقتصادی به وسیله آنچه او میزان تخفیف می نامد، شکل می گیرد که طی آن قدرت زنان کاهش یا افزایش خواهد یافت. اگر مردان قلمروهای بزرگتری در اختیار داشته باشند، این کنترل بر سطوح بزرگ، قدرت زنان را در خانوار کاهش می دهد. به همان نسبت، اگر زنان فعالیتهای اقتصادی گسترده تری داشته باشند، از قدرت بیشتری هم برخوردار می شوند. بنابراین، بیشتر زنان امکان داشتن قدرت اقتصادی را در سطوح بالای سازمان اجتماعی دارند و می توانند اشکال دیگری از قدرت (سیاسی، مکتبی و مانند این) ر ابه دست آورند و حتی کارهای اقتصادی کوچک آنها باعث افزایش اقتدارشان در خانواده و نفوذشان در اجتماع شود (ترنر، 1998: 334).
بلومبرگ در ادامه، به زمانی اشاره می کند که قدرت اقتصادی زنان نسبت به مردان افزایش یابد. وی معتقد است احتمال دارد مردان اینگونه دگرگونیها را تهدیدی علیه خود بدانند. به طور فیزیکی و سیاسی تلاشهای زنان به گونه ای نسبی افزایش می یابد و به افزایش نفوذ سیاسی میانجامد. در صورت در هم شدن این دو، مردان واکنش نشان می دهند و در حقیقت خشونت مردان علیه زنان آغاز می شود. اگر زنان در این شرایط نتوانند ثروت را انتقال دهند یا کنترل کنند، تواناییشان در بدست آوردن قدرت اقتصادی تا حد زیادی کاهش می یابد. از دیدگاه وی، نابرابریها در سطوح مختلف وجود دارد و نابرابری در توزیع قدرت، منزلت، دارایی و فرصتها برای دو جنس از آن جمله است. زنان در پایین نردبان لایه بندی عملا هیچ امکانات مالی ندارند و زمانی موقعیت برای آنها پیش می آید که مردان و زنان به گونه ای برابر با هم شریک باشند. زنان بدون قدرت اقتصادی، از منزلت اندکی برخوردارند و کنترل کمی بر مسائلی از این قبیل دارند: الگوی باروری (شمار فرزندان و زمان بچه دار شدن) ازدواج، حقوقشان در طلاق، روابط پیش و پس از ازدواج، فعالیت خانگی، سطح و نوع تحصیلات، آزادی در تحرک و تعقیب و خواسته ها و علایقشان و دستیابی به فرصت ها. بنابراین، قدرت اقتصادی بر تواناییهای زنان در امور مختلف تأثیر زیادی دارد و تنها با وجود قدرت اقتصادی زنان است که احساس تبعیض جنسیتی کاهش می یابد و امکان تحرک اجتماعی برای آنان فراهم شده و رضایتمندی آنها را از زندگی خود افزایش می دهد (پورطاهری و پور وردینجات، 1388 :122 – 126).

مطلب مرتبط :   زن، معظم، شوهر، اخلاق

2-5-5. نظریه طرح واره جنسیتی
طرح وارهی جنسیتی مجموعه ای سازمان یافته از دانش است. بنابراین از نظر مفهومی تا حد زیادی مشابه کلیشه جنسیتی است. بر اساس این نظریه، فرهنگ،