روسیه، آمریکا، روسها، ایالات

دانلود پایان نامه

فراملی از منافع و امنیت ملی خود، سیاست خارجی خود را در محو نیروها و
کشورهایی که به منزله قدرت های منطقه ای مطرح هستند، تنظیم نموده است. زیرا از نظر واشنگتن هر
اندازه رفتار هژمون های منطقه ای مستقل تر باشد، به همان اندازه برای منافع ایالات متحده خطرناکتر
خواهند بود. سیاست فوق باعث پدید آمدن چالش های گوناگونی میان روسیه و آمریکا شده است. چرا که
مسکو بر سر تعیین حوزه نفوذ با واشنگتن در تعارض قرار گرفته و خواستار ایجاد و تثبیت هژمونی در
مناطق پیرامونی خود است. به نحوی که چالش فوق را به وضوح می توان در مخالفت روسیه با گسترش
ناتو به شرق، بسط نفوذ اقتصادی و سیاسی آمریکا در منطقه قفقاز و آسیای مرکزی و سلطه غرب به – ویژه بر
منابع انرژی کشورهای این حوزه – و حذف روسیه از مسیرهای انتقال انرژی از این منطقه به دنیای خارج
مشاهده نمود. از این منظر حضور ایالات متحده در اروپای شرقی، آسیای مرکزی و قفقاز می تواند نوعی
تهدید برای روس ها به شمار آید .
بنابراین علیرغم آنکه رقابت ایدئولوژیکی میان دو کشور به واسطه فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و
اضمحلال نظام کمونیستی از میان رفته است ، با این حال به نظر می رسد از یک سو ایالات متحده با توجه
ساختار تک قطبی جدید سعی در نمایش تفوق و برتری خود نسبت به روسیه دارد و از سوی دیگر روسیه
به عنوان کشوری بزرگ تلاش دارد خود را به عنوان قدرتی مستقل معرفی نماید.
بر این اساس اگر چه طی سال های گذشته مشکلات متعدد اقتصادی موجب شکل گیری نوعی سیاست
محافظه کارانه از سوی کرملین و مانع اصلی اوج گیری احساسات ضد آمریکایی در روسیه گردید، با این
حال هیچگاه روسیه در صف حامیان آمریکا و سیاست های آن قرار نگرفت. در واقع علیرغم وابستگی
اقتصادی روسیه به کمکهای ایالاتمتحده و سایر کشورهای غربی و همچنین نهادهای مالی و پولی
بینالمللی مانند صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی، هیچ گاه این کشور به طور کامل به همسویی با
سیاست ها و اقدامات ایالات متحده نپرداخت و حتی در موارد متعددی برای این کشور چالش هایی نیز
بوجود آورد.
فراز و نشیب سیاست خارجی روسیه به لحاظ تاریخی عمدتاً متأثر از دو عامل داخلی بوده است:
-1 گرایش فکری نخبگان برسر قدرت؛
-2 سطح و میزان اقتدار و تواناییهای داخلی.
هرگاه دو عامل فوق در روسیه در سطح متعادلی قرار داشتهاند روابط روسیه نیز در سطح متعادل و
معقولی دنبال شده است ، اما عدم تعادل در یکی از دو عامل فوق و یا هر دو عامل این روابط را به مرزهای
افراط و تفریط نزدیک کرده است. ١١٩
در عرصه سیاست خارجی ، دهه 1990 در روسیه با غلبه جریان غربگرای کوزیروف – یلتسین آغاز شد
که امید زیادی به حمایت غرب – و به ویژه ایالات متحده آمریکا – در جهت تداوم اصلاحات در روسیه و
بازسازی اقتصادی این کشور داشت ، اما برآورده نشدن انتظارات و به دنبال آن تشدید فشارهای داخلی و
تداوم کاهش رشد اقتصادی موجب شد که این جریان به سرعت جای خود را به جریان معتدلتر و
عملگراتر پریماکف – یلتسین که اولی به داشتن گرایشهای اوراسیایی شهرت داشت ، بدهد. با این حال،
عدم قاطعیت پریماکف در برخورد با مشکلات حاکم بر اقتصاد روسیه، این کشور را به نقطه تعادل در
عناصر اقتدار ملی نرساند و در نهایت این وظیفه به پوتین محول شد .
وفقیتهای پوتین در عرصه داخلی زمینههای مناسبی را برای بازی معقولتر و معتدلتر روسیه در سطح
جهانی فراهم ساخت ، اما وقوع حادثه 11 سپتامبر در مرحله اوجگیری این فرآیند روسها را پیش از آمادگی
کامل در برابر یک انتخاب فوریتر و حساس قرار داد . موافقت روسها با حضور نیروهای آمریکایی در
آسیای مرکزی در جریان حمله آمریکا به افغانستان اگر چه در برخی تحلیلها به عنوان عقبنشینی روسیه
در برابر آمریکا مورد تفسیر قرار گرفت ، اما در شرایط آن زمان شاید تنها حق انتخاب روسها به شمار
میرفت. در شرایط پس از 11سپتامبر و قدرت نمایی آمریکا در سطح جهانی ، روسها ابزار قابل توجهی
برای جلوگیری از فرصت به دست آمده برای کشورهای آسیای مرکزی در جهت نزدیکی به غرب نداشتند
در حالی که همسویی با آمریکا از چهار جهت مختلف میتوانست برای روسها منافعی به همراه داشته
باشد:
نخست اینکه سقوط طالبان در افغانستان یکی از منابع مهم تغذیه فکری و فیزیکی جداییطلبان چچن را
از میان میبرد و روسها را در مبارزه با گروههای چچنی محق جلوه میداد.
دوم اینکه روسها به همکاری آمریکا در ساختار اقتصاد جهانی و در فرآیند رو به رشد توسعه اقتصادی
خود نیازمند بودند و مخالفت با آمریکا ممکن بود بر این روند تأثیر منفی بگذارد.
سوم اینکه روسها نگران کنار گذاشته شدن این کشور در معادلات انرژی دریای خزر بودند. تا پیش از
حوادث 11 سپتامبر معادلات انرژی در حوزه دریای خزر به گونهای در حال پیشرفت بود که نقش و اهمیت
روسیه را هر چه بیشتر کمرنگ میساخت. نزدیکیهای دو جانبه آمریکا با کشورهای منطقه و تعیین مسیر
خطوط انتقال انرژی بدون در نظر گرفتن منافع روسیه ، مقامهای این کشور را متقاعد ساخته بود که بدون
نظر مساعد آمریکا، ممکن است به یک کشور درجه دوم در معادلات انرژی منطقه تبدیل شود.
و نهایتاً اینکه با توجه به جایگاه نفت در اقتصاد روسیه که براساس آخرین اطلاعات حدود 40 درصد از
صادرات روسیه و حدود 13 درصد از کل تولید ناخالص داخلی این کشور را تشکیل میداد ، روسها به
دنبال ایفای نقش جدیتری در بازار جهانی نفت بودند و در این راه شدیداً به حمایتهای آمریکا و به ویژه
سرمایهگذاریهای غربی در صنایع نفت این کشور نیازمند بودند. ١٢٠
با توجه به شرایط فوق ، روسیه با پذیرش حضور نیروهای آمریکایی در آسیای مرکزی اگر چه بخشی از
اهمیت خود را در سطح جهانی از دست داد اما در مقایسه با آنچه که روسها امید به کسب آن داشتند و
آنچه که در صورت مخالفت نصیب آنها میشد ( آمریکاییها در صورت نیاز حتی بدون اجازه روسها نیز
به آسیای مرکزی وارد میشدند) به معامله پرضرری دست نزد.
نتیجه اقدامات پوتین در عرصه داخلی و خارجی تاکنون عضویت کامل روسیه در جمع هشت کشور
صنعتی جهان ، برقراری روابط متعادل میان روسیه و ناتو از طریق تشکیل شورای دائمی روسیه – ناتو و
فراهم شدن زمینههای عضویت کامل روسیه در سازمان تجارت جهانی بوده است. به نظر میرسد که
روسها از این طریق تاکنون تا حدود زیادی اعتبار جهانی خود را بازیافتهاند. موضع روسیه در برابر بحران
عراق و رفتار آمریکا پس از پایان جنگ با این کشور که حاکی از به رسمیت شناختن موقعیت روسیه از
سوی آمریکاییها بود ، نشان دهنده این مسأله است که روسیه بازی زیرکانهای را برای ارتقای موقعیت
جهانی خود دنبال میکند. البته این موضوع به هیچ وجه به معنای رقابت روسیه با آمریکا در موقعیت
هژمونیک این کشور نخواهد بود ، روسیه رفتارهای آمریکا را در دو حوزه متفاوت از یکدیگر طبقهبندی
میکند:
ـ نخست ، رفتارهای آمریکا به عنوان هژمونی که وظیفه حفظ امنیت جهانی و تداوم گردش اقتصاد
جهانی سرمایهداری را بر عهده دارد؛
ـ دوم رفتارهای آمریکا به عنوان یک واحد ملی و یک رقیب دیرینه برای روسیه.
در حوزه نخست، استراتژی روسیه – حداقل تا آینده قابل پیشبینی – مبتنی بر همکاری و همسویی
است ، اما در حوزه دوم ، روسها براساس معیار هزینه – فایده و متناسب با اهداف و منافع ملی خود
تصمیمگیری میکنند. با این حال، تفکیک میان این دو حوزه و تعیین موارد آن در سطح واقعی اغلب دشوار
و تابع تفسیرها و استدلالهای دو طرف میباشد.
بنابراین با توجه به آنکه مناسبات روسیه و آمریکا طی سال های اخیر همواره با فراز و نشیب های
گوناگونی مواجه بوده است ، می توان روابط دو کشور را به دو دوره تقسیم نمود :
دوره نخست از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی آغاز و تا 11 سپتامبر 2001 ادامه می یابد و دوره دوم با
حملات تروریستی به برج های دو قلوی تجارت جهانی آغاز و تا کنون ادامه یافته است.
در دوره نخست که رقابت ایدئولوژیکی به واسطه فروپاشی اتحاد شوروی از میان رفته بود، سیاستهای
امنیتی و دکترینهای نظامی آمریکا نیز که بر پایه ضدیت و مهار کمونسیم طراحی شده بود، دچار ابهامات
راهبردی شد؛ اما ایالات متحده با توجه ساختار تک قطبی جدید همچنان سعی در نمایش تفوق و برتری
خود نسبت به روسیه داشت . اگر چه ایالات متحده به عنوان تنها ابرقدرت جهان، در صدد گسترش حوزه
نفوذ خود در همه مناطق جهان بود، با این حال در سیاست های خود نسبت به روسیه نوعی نرمش نیز به
خرج می داد . این امر که ناشی از مخاطرات احتمالی قدرت یابی مجدد ناسیونالیسم توسعه طلب روس و ١٢١
کمونیست های باقی مانده از زمان اتحاد جماهیر شوروی بود، به دنبال ارائه نظم نوین جهانی از سوی بوش
شکل گرفت. در واقع بر این مبنا بود که سیاست دولت کلینتون نسبت به روسیه عنوان « شریک استراتژیک
» یافت و کاخ سفید در صدد کاهش حساسیت نسبت به روسیه برآمد. در این دوره علیرغم آنکه روسیه
مخالفت خود را با گسترش ناتو به سمت شرق، بسط نفوذ اقتصادی و سیاسی آمریکا در منطقه قفقاز و
آسیای مرکزی و سلطه غرب ـ