دینی، دین، الهیات، تطبیقی

می کشانند چرا که به نحو پیشینی درباره‌ی‌ «دیگری» قضاوت و ارزش داوری می‌کنند.
بدون هیچ‌گونه شناخت عینی و معتبر راجع به دین دیگر، یک انحصارگرای پیرو نظریه‌ی بارت، می‌تواند مدعی شود که تمام ادیان دیگر غیر از مسیحیت، نمادی از عصیان بشر در برابر خالق‌اند.
الهیات شمول‌گرا و کثرت‌گرا نیز به همین ترتیب، مشتمل بر مدعیاتی درباره‌ی‌ ادیان دیگر و پیروان آن‌ها است که بدون مطالعه‌ی سنّت‌های دینی دیگر و با نادیده انگاشتن خوانشی که پیروان ادیان دیگر از هویّت دینی خود عرضه می‌کنند، صادر شده است. به تعبیر فردریکس «فرضیه سازی درباره‌ی‌ ادیان دیگر و نتیجه‌گیری بر پایه‌ی فرضیه‌های نظری بدون آنکه پیشتر در صدد آموختن برآییم، نیاز به آموختن درباره‌ی‌ پیروان دیگر ادیان را از مسیحیان می‌گیرد، هم‌چنانکه آنان را از فرصت آموختن از غیر مسیحیان بی‌نصیب می‌کند.»
آنچه در نقدهای فوق مشترک است، نادیده گرفتن هویّت دینی «دیگری» است. در اینجا روایتی که پیروان دیگر ادیان از کیستی دینی خود عرضه می‌کنند، گویی اصلاً شنیده نمی‌شود. الگوهای کلاسیک الهیات ناظر به ادیان اساساً مدعی است که دین دیگر را بهتر از پیروان آن دین می شناسد. از نظر فردریکس، این انتقادی است که بر هر سه پارادایم موجود در الهیات ناظر به ادیان وارد است و منجر به نوعی خودبسندگی می‌شود که هم زمان، راه شناخت دین دیگر و نیز راه شناخت بهتر خود در پرتو شناخت دیگری را مسدود می‌دارد. برای فرد خودبسنده، پاسخ‌ها از قبل تهیه شده‌اند و به همین دلیل، پرسش‌گری بی‌معنا و بیهوده است. این نوع نگرش به فرد این احساس را می‌دهد که از ساز و کار جهان آگاه است. برای افراد خودبسنده، معمولاً (نه همیشه) جهان برساخته‌ی چند قاعده‌ی ساده و مشخص است. این نگرش، شخص را به حس اِغنا می‌رساند؛ نوعی احساس خوشایند اما کاذب از آگاهی و دانایی؛ نوعی ساده‌سازیِ تمام آن‌چیزهایی که زندگی را می‌توانند پیچیده‌تر ولی جذاب‌تر و پویاتر و هیجان‌انگیزتر و قابل‌انعطاف‌تر سازند و انسان را از یک زاویه تنگ و محدود بیرون کشیده و زوایای دیگر درک و فهم از «دیگری» را نشان دهند.
2ـ2ـ2ـ2ـ بازشناسی هویّت گفت‌وگویی در الهیات تطبیقی
2ـ2ـ2ـ2ـ1ـ دین به مثابه‌ی نظامی زبانی
مدافعان الهیات تطبیقی بیش از هر چیز نگران تئوری‌های تعمیم دهنده‌ای هستند که به بهانه‌ی بافت‌های مشترک، تجربه‌های هم‌سان و یا شباهت‌های ظاهری ادیان، ویژگی‌های متمایز سنّت‌های دینی را نادیده می‌گیرند. تئوری‌هایی که با تقلیل دادن ایمان زنده پیروان ادیان مختلف به سیستمی از چارچوب‌های انتزاعی، در واقع شیوه‌های ملموس دینداری انسان‌ها را به دست فراموشی می‌سپارد. مدافعان این دیدگاه، تجرید مؤلفه‌های خاص ادیان از دین ورزی عینی متدینان را مقرون به صواب نمی‌دانند. زیرا آنچه از نگاه بیرونی، عنصری فرعی و یا تاریخی برای یک دین به شمار می‌رود، چه بسا واجد نقشی مهم در زندگی دینی پیروان آن دین باشد. معنای آموزه‌ها و شعائر دینی عموماً از خلال دین‌ورزی عینی متدینان به دست می‌آید، به همین دلیل نمی‌توان آن‌ها را مستقل از بافت اجتماعی‌شان مورد بررسی قرار داد. شناخت یک دین بدون شناخت شیوه‌ی دین‌ورزی پیروان آن دین، و کارکردی که دین در زندگی متدینان ایفا می‌کند، ناتمام است.
از این منظر دین به مثابه نظام تفسیری جامعی است که هویّت دین‌داران را شکل می‌دهد. در چنین نگاهی به دین، تأکید بیشتر بر بعد کارکردی دین قرار گرفته است تا بر بعد شناختی آن. دین در درجه‌ی نخست بسان مجموعه‌ای از مهارت‌های فراگرفته شده در نظر گرفته می‌شود و بُعد معرفتی آن حائز اهمیت فرعی خواهد بود. در این رهیافت، دین نوعی مهارت و معرفت عملی است و به مثابه‌ی شیوه زندگی، الگو و یا پارادایمی فراگیر در نظر گرفته می‌شود که نوع متفاوتی از زیستن را برای آدمی به همراه دارد. تطبیق‌گرایان با الهام از نظریه‌ی فرهنگی ـ زبانی لیندبک در باب دین، از شباهت میان دین و زبان دفاع می‌کنند.
مفهومی که زیربنای فلسفی الهیات تطبیقی را شکل می‌دهد، نظریه‌ی بازی های زبانی است. هر زبان خاصی، نظام ویژه‌ی خود را داراست، لذا در سیستم‌های زبانی متفاوت، حتی اگر از کلمات یکسانی استفاده شود، برآیند معنایی آن کلمات، چه بسا کاملاً متفاوت خواهد بود. ملاحظات فلسفی ویتگن اشتاین متأخر نشان می‌دهد که «زبان نحوه‌ی زندگی ماست؛ زبان جلوه‌ای از حیات آدمی است. جملات و الفاظ هم با قصد و نیت و توجه و تلقّی ما و به اقتضای ساحتی که در آن به سر می‌بریم معنی پیدا می‌کنند.» از چنین منظری، «در ارتباط با باورهای دینی نیز معنای یک گزاره دینی را نمی‌توان تنها از خلال کلمات فهمید، بلکه مشاهده ابعاد عملی آن گزاره نیز ضروری است.»
معنا و یقین ریشه در ابعاد عملی زندگی دین‌ورزان دارد که به لحاظ فرهنگی متفاوت‌اند. اگر کسی مایل است که معنای باورهای دینی دیگری را بفهمد، ناگزیر باید ابعاد عملی حیات دینی او را نیز تحلیل نماید. کیث وارد که الهیات تطبیقی را بر چنین برداشتی مبتنی می‌داند، برای تبیین آن به ویتگن اشتاین متأخر و به‌ویژه یادداشت های وی در باب یقین متوسل شده است. ویتگن اشتاین متأخر بر این نکته انگشت نهاده است که قطعیت، نه به عنوان حالتی روانی بلکه به مثابه مدار بنیانی کنش شناخته می‌شود و در نتیجه تفسیر و قطعیت گزاره‌های دینی تنها بر پایه‌ی حیات دینی مومنان معنای خود را آشکار می‌سازد. به همین خاطر است که در گفت‌و‌گوی ادیان نمی‌توان بدون تأمّل در راه و رسم زندگی دینی دیگری، درباره‌ی‌ واگرایی یا همگرایی دیگر ادیان با سنّت‌ دینی خود قضاوت نمود. در این راستا مطالعه‌ی چگونگی پیوند اعتقادی خاص با زمینه‌ها و برآیندهای عملی آن ضروری است.
در چارچوب جهان ـ تصویر انسان‌ها عناصر پنهان تأثیرگذاری وجود دارد که متعلّق آگاهی قرار نمی‌گیرد و فقط در مواجهه با جهان تصویرهای متفاوت برای صاحبش، آشکار می‌شود. از خلال این مواجهه‌ی جهان تصویر های متفاوت، و یا به تعبیر بهتر از طریق قرار دادن خود در معرض جهان تصویرهای دیگر، شخص می‌تواند زمینه‌ی مناسبی برای تأمّل بر عناصر پنهان جهان ـ تصویر خود بیابد و مدعیات صدق سنّت دینی خود را بهتر بشناسد.
الهیات تطبیقی به میزان قابل توجهی مبتنی بر کشف مجدد مؤلفه‌های دینی جهان تصویرهای خود و دیگری است که تلویحاً مسلّم فرض شده‌اند. گرچه جامه‌ی تحقق پوشاندن بر چنین ایده‌ای بسیار دشوار است، اما کیث وارد آن را عنصر بنیادین الهیات تطبیقی می‌داند. آشکار سازی عقلی مؤلفه‌های ناخودآگاه سنّت‌های دینی تحت بررسی و اثبات انتقادی پیش فرض‌های هر یک، در تأمّلات الهیاتی اهمیت فوق العاده دارد. از این رو رسیدن به رهیافتی منسجم که از عهده تحلیل لایه‌های عمیق باورهای دینی خود و دیگری بر آید و آن‌ها را در معرض استدلال و برهان قرار دهد، بسیار مطلوب است. چشم اندازی که الهیات تطبیقی پیش روی خود ترسیم می‌کند، به جایگاهی می‌انجامد که در آن طرفین گفت‌وگو، ناسازگاری های موجود در دستور زبان دین خود و دیگری را تأیید می‌کنند، با این‌حال اعتقادات دین دیگر که در وهله‌ی نخست عجیب و یا حتی منزجر کننده به نظر می‌رسید، آنگاه که به مدد الهیات تطبیقی و در بستر مناسبش فهمیده شود، چه بسا به منزله‌ی باوری ارزشمند و قابل ارج نهادن جلوه کند. الهیات تطبیقی به سوی بازتعریف الهیات نظام مند گام بر می دارد. تلاش برای فهم و بازنگری متون و عقاید پایه‌ی دین خود در پرتو سنّت‌های دینی و جهان تصویرهای دیگر، بُعد جدایی ناپذیری از الهیات تطبیقی را تشکیل می‌دهد.
2ـ2ـ2ـ2ـ2ـ الهیات تطبیقی و نظریه‌ی گفت‌وگویی در باب هویّت
الهیات تطبیقی مدعی هیچ گونه عینیت و یا جدایی دین از افرادی که به آن دین تعلّق دارند، نیست. همچنین همواره پیش انگاره‌های فرهنگی و دینی را که حتی در زمان مطالعه‌ی سنّت‌های دینی دیگر، شخص را همراهی می‌کند، در نظر دارد. الهیات تطبیقی در پی یافتن ذات و جوهره‌ی اصلی دین مورد مطالعه نیست و اساساً با مفاهیم انتزاعی از این دست میانه‌ای ندارد. الهیات تطبیقی با تعمیم‌گرایی در باب باورهای دینی مخالف است و در صدد طرح نظریه‌های فراگیر راجع به شاخصه‌ها و یا جهت‌گیری‌های باورهای دینی بر نمی‌آید و به همین دلیل با فرض یک حقیقت غایی که در ورای آموزه‌ها و آیین‌های متکثّر و چند وجهی ادیان گوناگون نهان باشد، رابطه‌ای ندارد. رهیافتی که الهیات تطبیقی برگزیده است، بر این پیش‌فرض مبتنی است که «خود» محصور زمینه و بافتی است که در آن قرار گرفته است. هویّت برساخته‌ای بافت‌مند است نه جوهری انتزاعی و منفک از زمینه‌هایی که آن را احاطه کرده است.
الهیات تطبیقی مبتنی بر نوعی نظریه‌ی گفت‌وگویی در باب هویّت است، نظریه‌ای که اهمیت گفت‌وگو را در شکل‌گیری هویّت مورد تأکید قرار می‌دهد. هویّت دینی نیز به عنوان بُعدی از هویّت انسان در فرایند گفت‌وگو با دیگری متحول می‌شود. «ما هویّت خود را در تنهایی نمی‌شناسیم، بلکه آن را از طریق گفت‌وگوی آشکار یا غیرآشکار با دیگران کشف می کنیم.» چنانچه مدافعان الهیا

مطلب مرتبط :   ، مفهوم:، صبحگاهی، شراب