خلافت، معزّالدولۀ، آل‌بویه، زیدی

به عنوان وسیله‌ی سیاسی در داخل و خارج بهره‌برداری نمایند، بی‌گمان تصرف بغداد به دست آل‌بویه‌ی شیعی مذهب، ممکن بود ضربه‌ای مهلک بر خلافت عباسی وارد آورد. این کار حکومت آن‌ها را در نظر اکثر رعایاشان که سنّی مذهب بودند، نمودی قانونی بخشید و بر احترامی که آل‌بویه نزد قدرت‌های بیگانه داشتند افزود. خطرناک‌ترین دشمن آل‌بویه، دولت سامانی در مشرق بود. سامانیان در مقابل آل‌بویه که از مذهب شیعه پیروی می‌کردند، عمداً سیاست سنّی را دنبال می¬نمودند. این اقدام بهانه‌ی خوبی برای ادامه‌ی توسعه‌طلبی آ‌ن‌ها در مغرب به دستشان می‌داد. منازعاتی که در طول مرز دو دولت میان طرفین درگرفت، بر سیاست دولت آل‌بویه طیّ دهه‌های آینده اثر گذاشت و از این‌رو بود که در سده‌ی پنجم، غزنویان و سپس سلجوقیان ضربه‌ی متقابل را که اولی دولت آل‌بویه را ضعیف و دومی نابود کرد، فرود آوردند.
ما در این رساله قصد بررسی جنگ‌های مفصّل آل‌بویه با سامانی‌ها و حمدانیان و نیز تلاش‌های مکرّر آن‌ها برای تسخیر سرزمین اصلی خود یعنی دیلم و مازندران را نداریم. همچنین در پی شرح درگیری‌های داخلی میان خاندان بویه، بعد از عضدالدولۀ (م372ق) نیستیم؛ بلکه هدف ما بیشتر بررسی شرایط فرهنگی، مذهبی در عصر آل‌بویه و تعامل آن‌ها با زیدیان به منظور دستیابی به نمایی کلی از وضعیت عصر هارونی است.
همانطور که می¬دانیم حاکمیت آل‌بویه سبب گسترش تشیّع به ویژه در ایران شد: به طور کل قرن چهارم قرن گسترش تشیّع بود. چنین گسترشی معلول عوامل متعدّدی بود که از جمله‌ی آن‌ها می¬توان به تشکیل چهار دولت شیعی اشاره کرد: یکی در مصر توسط فاطمیان، دومی در عراق و ایران توسّط آل‌بویه، سومی در سوریه توسّط دولت حمدانی‌ها و چهارمی در یمن توسط زیدی‌ها و اگر قرمطی‌ها را نیز شیعه‌‌ی غالی بدانیم باید تعداد دولت‌ها را به پنج افزایش دهیم. قاضی عبدالجبار معتزلی عبارتی را در شرح توسعه‌ی شیعه در آن قرن می‌آورد که بسیار گویاست. وی می‌نویسد: «و ملوکُ‌ الارض منذ نحو مأئۀ سنۀ من الدیلم و بنی‌حمدان و مَن بالبَحرین و عمران فی البطیحۀ و مَن بالیَمن و الشام و آذربایجان، و کلُ هولاءِ الملوک أصحاب الامامَۀ و مشیّعۀ و فی الأرض کلِّها و دولۀُ بنی‌عباس لم یَبقِ منها الاّ اسمُها فی بَعض المَواضِع و الموضِعُ الذی فیه سلطانُهم و ملکُهم و عزهم یُشتم فیه العباسُ و ولده و المهاجرون و الانصار و یُلعنون.»
با توجه به گزارش¬های رسیده در تشیع آل¬بویه تردیدی وجود ندارد، اما در دو مسئله تردید هست: یکی آنکه تا چه اندازه سیاست در تصمیم¬گیریهای مذهبی آن¬ها مؤثر بوده است؟ دوم آنکه تشیع آن¬ها از چه نوعی بوده است؟ درباره¬ی نکته¬ی نخست باید گفت اصولاً آن¬ها در برابر اکثریت سنّی مناطق تحت سلطه¬ی خود، نمی¬توانستند موضع صریحی داشته باشند و شاهد این حرف حفظ حکومت بغداد بود. اگر در اعتقاد شیعی آن¬ها تردید نکنیم باید بگوییم که آن¬ها بسیار محتاطانه عمل می¬کردند. نتیجه¬ی این برخورد حفظ حکومت آن¬ها برای حدود یک قرن در آن دوره¬ی پرآشوب و گسترش اندیشه¬های شیعی در عراق و ایران بوده است. درباره¬ی مسأله¬ی دوم که تشیع آن¬ها زیدی بوده یا امامی باید گفت که خاستگاه تشیع آن¬ها طبرستان بوده است. این منطقه گرچه شیعه¬ی امامی نیز داشت، اما به طور اصولی در اختیار علویان زیدی بود و از گزارش¬های رسیده می¬توان دریافت که رابطه¬ی آل¬بویه با علویان خوب بوده است:
بنابرگزارش مادلونگ، زیدیه در دوره‌ی آل‌بویه به اوج قدرت خود رسیدند. بویهیان دیلمیانی از لاهیجان بودند که نخست با خدمت در لشکر ناصر الی الحق و حسن‌بن قاسم داعی به فرماندهی دست یافتند. آنان اگرچه بعداً به عنوان حاکم، به دلایل سیاسی از خلافت عباسی پشتیبانی کردند، اما از علویان حاکم در ایالت خود حمایت و هواداری می‌کردند. ابوعبدالله المهدی، فرزند حسن‌بن قاسم داعی و امام زیدی بعدی، مورد احترام معزّالدولۀ بویهی بوده و به عنوان نقیب علویان با امتیاز نپوشیدن لباس سیاه، رنگ رسمی عباسیان و عدم حضور در دربار خلیفه تعیین شد. گفته شده که معزّالدولۀ شخصاً از او به عنوان امام خود یاد کرده است. همچنین پس از مرگ وی صاحب¬بن عباد وزیر قدرتمند آل¬بویه، اموالی را برای ساخت مرقدش ارسال کرد. معزّالدولۀ پس از تسلط بر بغداد نگران اقدامات مستکفی ـ خلیفه¬ی وقت ـ و اطرافیانش برای بازیابی قدرت بود؛ هر چند عمر خلافت او نمی¬توانست دوام بیاورد. معزّالدولۀ مجبور بود یا خلافت را تغییر دهد یا خلیفه را. او ابتدا درصدد تغییر خاندان خلافت برآمد و می¬خواست خلافت را به آل علی (علیه السلام) منتقل کند. همدانی می¬نویسد: «احمد¬بن بویه، ابوالحسن محمد¬بن یحیی زید علوی را همراه خود به بغداد برد و می¬خواست با او بیعت کند، ولی به صلاحدید وزیر خود صمیری از این کار منصرف شد.» وی خلیفه¬ای مطیع از عباسیان را به فردی از خاندان علی (علیه السلام) ترجیح داد. صمیری معتقد بود که اگر خلیفه علوی باشد، معزّالدولۀ ناچار خواهد بود از او اطاعت کند و چه بسا فقط به منزله¬ی فرمانده¬ی لشکر ایفای نقش نماید. همچنین به معزّالدولۀ گفته می¬شد: «هرگز چنین مکن و کسی را که قوم تو فرمانبردار او باشند به خلافت منشان چه بسا به فرمان او تو را از میان بردارند.» از دیگر اقدامات معزّالدولۀ نسبت به علویان این بود که وی شخصاً برای آن¬ها هدیه و پول می¬فرستاد. برادران هارونی نیز در عصر آل¬بویه بالیده¬اند و روابط خوبی بین آن¬ها و بویهیان بوده است: هر دو برادر مدت زمانی در حلقه¬ی وزیر بویهیان صاحب¬بن عباد در ری و قاضی¬القضات معتزلی او عبدالجبار همدانی به سر می¬بردند: صاحب از مؤیّد بالله بسیار تجلیل و تکریم به¬عمل می¬آورد و به حضور وی در مباحث علمی افتخار می¬نمود. پس از قیام مؤیّد بالله در دیلمان نیز ارتباط آن دو ادامه پیدا کرد. صاحب همواره نگرانی¬های امیران آل¬بویه را نسبت به تحرکات سیاسی وی در دیلمان به نفع هارونی برطرف می¬ساخت. حتی به نظر می¬رسد مؤیّد بالله پس از ناکامی در قیام نخستینش به ری رفته و نزد صاحب پناهنده گردیده باشد.
ری در زمان آل¬بویه مرکز مهمی برای دانش زیدی بوده است و این مرکزیت حتی پس از سقوط آل-بویه در قرن پنجم و نیمه¬ی اول قرن ششم نیز ادامه داشته است. احتمالاً در همین جاست که موفّق¬بالله شجری گرگانی، یکی از شاگردان قاضی عبدالجبار و از اصحاب مؤیّد ¬بالله، به تدریس مشغول بوده است. وی مؤلف کتاب «الإحاطه» است که در آن به شرح کلام معتزلی مدرسه¬ی قاضی عبدالجبار و عقیده¬ی زیدی در باب امامت پرداخته است. به هر حال رویدادهای مطرح شده، توجه کارگزاران بویهی به علویان را نشان می¬دهد. با وجود مطالب گذشته برخی آل¬بویه را شیعه¬ی امامی دانسته¬اند: عبدالجلیل رازی می¬نویسد: «آل¬بویه امامی بودند.» دکتر کامل شیبی هم با استناد به نقلی از بیرون تأکید می¬کند که آنان ابتدا زیدی بوده، سپس به مذهب اثنی¬عشری گرایش پیدا کرده¬اند. گفته شده است که معزّالدولۀ مرجع فقهی خود را ابن جنید، از فقهای امامیه قرار داده بود. رکن¬الدولۀ نیز با شیخ صدوق مناسبات گرمی داشته و صدوق در رفتن به سفر مشهد از وی اجازه گرفته است و این مناسبات با تشیع امامی سازگار است. برقراری مراسم روز عید غدیر نیز نمی¬تواند با تشیع زیدی ارتباطی داشته باشد، زیرا آن¬ها اصولاً به نصّ جلی اعتقادی نداشته¬اند. درباره¬ی برپایی مراسم عاشورا هم چیزی شبیه به همین مطلب را می¬توان بیان کرد به علاوه که تعبیر «کان غالیاً فی¬التّشیع» درباره عضدالدولۀ نیز می¬تواند اشاره-ای به تشیع امامی او باشد نه تشیع زیدی.
2-2-4-3. عباسیان
حکومت عباسی نزدیک به524 سال (656 ـ 132ق) ادامه یافت. حکومت ایشان با ابوالعباس سفّاح آغاز شد؛ با مرگ مستعصم به پایان رسید و به دست مغول از بین رفت. این فاصله¬ی زمانی به لحاظ نیروی حکومت و خلافت یک دست نبود. حکومت عباسی بر اساس نیروهای خلافت و تحوّل اوضاع سیاسی و شکوفایی زندگی فکری و فرهنگی به چهار عصر تقسیم کرده¬اند:

مطلب مرتبط :