حقوق، ماریتن، عدالت،

نتیجهگیریهای عقلی در آن سهم فرعی و کمتری دارند. به عنوان مثال یکی از این اندیشمندان، آلفرد وردروس است که بر مبنای نظریۀ او، هر انسانی نیازهای اصلی و خواستهای ابتدایی برای رفع آن نیازها دارد. این نیازها عبارتند از:
1. همه میخواهند زنده بمانند و حفظ حیات نیازی طبیعی است.
2. هر انسانی به طور طبیعی از قرار گرفتن در معرض زیان (اعم از اقتصادی و یا موقعیت اجتماعی) پرهیز میکند.
3. هر انسانی میخواهد که در اجرای اراده خود آزاد باشد.
4. همه انسانها مایلند که در صورت نیاز، از کمک دیگران بهرهمند باشند.
هر یک از نیازهای فوق، سرمنشأ حقوقی برای افراد هستند. این حقوق به ترتیب موارد فوق عبارتند از376:
1. هر کس باید از آسیب رساندن به جان و حیات دیگران خودداری کند.
2. حقوق مادی و معنوی انسانها دارای احترام است و نقض آن جرم تلقی میشود.
3. تجاوز به آزادی دیگران مجاز نیست.
4. هر کس باید در صورت نیاز دیگران، به آنها کمک کند. گرچه کمک به دیگران قاعدهای اخلاقی است، اما در مواردی جنبۀ حقوقی پیدا میکند و کمک نکردن به آنها از جهت حقوقی نیز خلاف محسوب میشود.
بنابراین از نظر این گروه، انسان به کمک تجربه و مشاهده نیازها و خواستههای متعارف خود، به مجموعهای از قواعد جاودانه طبیعی دست یافت و آنها را معیار تعیین ارزش و اعتبار قوانین قرار داد.

ﻫ: نظریههای رقیب قانون طبیعی
چنانکه ملاحظه گردید در میان فیلسوفان گذشته بر سر این مطلب که منبع قانون طبیعی چیست اختلاف نظر وجود داشته است.377 همچنین بر سر اصل وجود یا عدم وجود قانون طبیعی نیز اختلاف نظر وجود داشته است. کسانی که نظریۀ قراردادگرایی378 را همچون بدیل قانون طبیعی معتبر میدانند، معتقدند که حق و عدالت از امور قراردادیاند و نمیتوان آنها را در طبیعت جستجو کرد. بر این اساس هراکلیت معتقد بود که: «تمایز میان درست و نادرست، عادلانه و ناعادلانه، چیزی جز یک حدس یا یک قرارداد بشری نیست».379
از جمله استدلالهای اصلی طرفداران قراردادگرایی در نقد نظریه قانون طبیعی این است که مشاهدات ما نشان میدهد که برداشت از مفهوم عدالت در جوامع مختلف متفاوت است و حتی در یک جامعه نیز در زمانهای متفاوت این برداشت متفاوت است. چنانکه یکی از مخالفان قانون طبیعی در سه قرن قبل از میلاد مینویسد:
«عدالت بر طبیعت استوار نیست. مفاهیم سرد و گرم و تلخ و شیرین تغییر ناپذیرند، زیرا برخاسته از طبیعتند، حال آن که عدل و ظلم از این قبیل نیستند».380
این مطلب همان چیزی بود که دستاویز شکاکان یونان قرار میگرفت.381 بر این اساس قانون طبیعی در صورتی معتبر است که مفاهیمی مانند عدالت، مفاهیمی ثابت باشند، در صورتی که در عمل چنین ثباتی وجود ندارد و این مفاهیم جزء مستقلات عقلی به شمار نمیآید. پاسکال دراین باره مینویسد:
«اشخاص در معنای عدالت به توافق نمیرسند و به همین جهت، عاقلانهتر این است که به جای حقوق عام و تغییر ناپذیر به قواعد موجود و واقعی توجه داشت».
در این حال در مقام دفاع از نظریه قانون طبیعی و پاسخ به نقد مخالفان آن میتوان از ارسطو الهام گرفت و گفت:
لازم است تا دو دسته از قوانین را از یکدیگر جدا نماییم. بخشی از این قوانین از قوانین طبیعی سرچشمه گرفته شده است و بخشی از آن بر اساس شرایط و احوال مختلف زمان تعیین میگردد. لذا در این اشکال میان این دو دسته از قوانین خلط شده است.382
همچنین پیروان نظریۀ قانون طبیعی معتقدند که این آرمان حقوقی که خواستار برقراری نظمی مقرون به عدالت است، در همۀ زمانها پابرجا و معتبر است. همچنین نمیتوان اهمیت حقوق طبیعی از آن رو که حقها را فراتر از ارادۀ دولتها و قراردادها قرار میدهد، نادیده انگاشت؛ این اندیشه به حقهای طبیعی چنان اصالت میدهد که شهروندان میتوانند در برابر دولتها به حقهای طبیعی خود استناد کنند.

مطلب مرتبط :   خرگوش، ، حیوانات، می‌کند

گفتار دوم: قرائت ماریتن از قانون طبیعی
در این قسمت با اشاره به سابقۀ تاریخی قانون طبیعی و تعریف آن از دیدگاه ماریتن به بررسی جنبههای مختلفی از مفهوم حقوق در نزد ماریتن میپردازیم. در این راستا دیدگاه ماریتن دربارۀ انواع خاص حقهای بشری، همچون حق زندگی، حق آزادی و حق تملک را بیان خواهیم کرد. آنگاه با نقادی آرای وی نقاط قوت و ضعف آن را روشن خواهیم ساخت.

الف: قانون طبیعی به مثابه مبنایی برای حقوق بشر
 ماریتن در کتاب «انسان و دولت» فصل چهارم را به حقوق بشر اختصاص داده است. چون از نظر ماریتن بدون داشتن فهمی صحیح از قانون طبیعی383 نمیتوان به درک حقوق بشر نائل گردید، وی در همان فصل به مسئلۀ قانون طبیعی نیز پرداخته است. ماریتن معتقد است که اگرچه انسانها از نظر مفهومی و نظری در مبانی حقوق انسان با یکدیگر اختلاف دارند، در مقام عمل میتوانند به صورت مشترک لیستی از حقوق انسانی ارائه دهند و دقیقا بر همین مبنا  است که اعلامیۀ جهانی حقوق بشر شکل گرفته است؛ اعلامیهای که خود ماریتن نیز سهم بسزایی در تدوین آن داشته است.
در توضیح این نظریه ماریتن معتقد است که باید توجیه عقلانی را که جزء لاینفک از بخش پویای معنوی و عقلانی ایمان دینی است، از نتایج عملی جدا نماییم. هر شخص، کاملا مطمئن است که توجیه او از حقوق انسان و دایرۀ آزادی و برابری، تنها توجیه کاملا درست از حقیقت است. اما این نباید مانع از این شود که در مقام عمل و نتیجه عملی، با دیگرانی که در مقام نظر اندیشه خود را محق میدانند موافق نباشیم. 384 در سطح تفسیر عقلانی و نظری، پرسش از حقوق انسان مجموعهای از مباحث اخلاقی، متافیزیکی یا ضد متافیزیکی را درگیر خود میکند و تا زمانی که وحدتی در ایمان یا فلسفه در میان اشخاص ایجاد نشود، این اختلافات ادامه خواهد داشت. اما درسطح عملی، بر عکس، توافق بر سر اعلامیهای مشترک از طریق مباحثاتی امکان پذیر است که تمرکز بر مشاکل عملی جوامع دارد و به دنبال راه حل عملی و واقعی است. با این همه، از دیدگاه عقلی، مطلب اساسی، وجود توجیهی درست از ارزشها و هنجارهای اخلاقی است. در ارتباط با حقوق بشر نیز برای یک فیلسوف مهمترین مسئله، مبانی عقلانی او است.
ماریتن معتقد است که مبنای فلسفی حقوق بشر «قانون طبیعی» است.385 تاریخ حقوق بشر و تاریخ قانون طبیعی از ابتدا به هم گره خورده است. ماریتن میگوید که نباید میان اصل مسئلۀ قانون طبیعی و مکاتب و نظریههایی که پیرامون آن است خلط کنیم و مسئلۀ قانون طبیعی هم دستخوش نظریههای افراطی و تفریطی به ویژه پس از عصر روشنگری شده است. پیروزی مکتب حقوقی تحصلی386 در قرن ۱۹ بر نظریۀ «قانون طبیعی»، دلالت بر مرگ این نظریه نداشت، بلکه یک پیروزی مکتب تاریخی محافظهکار بر مکتب انقلابی عقلانی بود که مرهون شرایط عمومی حاکم بر نیمۀ قرن نوزدهم بود. بهترین دلیل بر این مدعا آن است که در پایان قرن نوزدهم ما شاهد «رنسانس قانون طبیعی» بودهایم. 387
از قرن ۱۷ به بعد، مردم به طبیعت و عقل به عنوان دو منبع مستقل لاهوتی منتزع که در بهشت افلاطونی قرار دارند، نگاه میکردند و برای آن دو مشروعیت فوری و کلی که حاکم به کل جهان و فارغ از زمان و مکان بود قائل بودند. برای مثال پاسکال میگفت که عدالت در میان انسانها باید همان کاربرد عام و کلی را داشته باشد که قضایای اقلیدسی دارد. اگر نژاد انسانی بداند که عدالت چیست، تابش و درخشندگی آن همۀ ملتها را مقهور خویش میسازد و قانونگذاران به عنوان الگو به سراغ اوهام و خیالات آلمانیها و ایرانیها نمی رفتند. آنگاه همگان میدیدند که در همۀ حکومتهای جهانی در طول زمانها بر قرار خواهد بود.388  البته از دید ماریتن این تعریف از عدالت کاملاً انتزاعی و غیر واقعی است.  
خداوند هم از قرن هفدهم به بعد تنها کفیل طبیعت، عقل و حق طبیعی بوده است، امور مطلقی که اگر خداوند هم وجود نداشت بر انسان حکومت میکردند. لذا نهایتاً این ارادۀ انسان یا آزادی انسان است (آن قسمی که متأثر از افلاطون بوده و کانت از تعریف لایپنیتس آن را به ارث برده است) که به صورت واقعی جانشین خداوند به عنوان منبع اصلی حق طبیعی میشود. حق طبیعی باید از به اصطلاح استقلال اراده منتج میشد. حقوق انسان مبتنی بر این ادعا شد که انسان در معرض هیچ قانونی به غیراز اراده و آزادی خویش نیست. کانت نوشت که «انسان در معرض هیچ قانونی نیست به جز قانونی که خودش یا به همراه دیگری آن را تدوین میکند». به عبارت دیگر چنان که روسو میگوید، «انسان باید فقط از خودش فرمان برد»؛ چرا که هر قانونی که منبعث از جهان طبیعت باشد هم استقلال و هم کرامت انسانی را از بین خواهد برد.389 
ماریتن در انتقاد از این فلسفه میگوید که این تفکر نمیتواند مبنای محکمی را برای حقوق انسان بسازد؛ چرا که هیچ امری نمیتواند مبتنی بر توهمات شکل گیرد. این تفکر در واقع منجر به بر باد دادن حقوق انسانی میشود، چرا که باعث میشود که انسان این حقوق را فی حد ذاته مقدس و سرمدی بشمارد و هر نوع معیار عینی را به کناری گذاشته و منکر محدودیتهایی شود که بر انسان توسط نفس خویش تحمیل شده است.

مطلب مرتبط :  

ب: