جسم، فقد، اجتهاد، تیمیه

و کفر به خداوند متعال و انکار بسیاری از امور ضروری دین می‌انجامد. یکی از پیامدهای حس‌گرایی سلفی‌گری، نزدیک شدن به مکتب پوزیتیویسم یا اثبات‌گرایی است.
اثبات‌گرایی (پوزیتیویسم یا تحصیل‌گرایی) هرگونه فلسفه علم براساس این دیدگاه است که در علوم طبیعی و اجتماعی، داده‌های برگرفته شده از «تجربه حسی» [وتلقی منطقی و ریاضی از این داده‌ها]، تنها منبع همه معرفت‌های معتبر است. کسب و وارسی داده‌هایی که می‌توان از راه حس‌ها به دست آورد را «شواهد تجربی» گویند. اثبات‌گرایی اصطلاحی فلسفی است که حداقل دو معنی متفاوت به کار رفته است. این اصطلاح در قرن هجدهم توسط فیلسوف و جامعه‌شناس فرانسوی اگوست کنت ساخته شده و به کار رفت. کنت براین باور بود که جبری تاریخی بشریت را به سمتی خواهد برد که نگرش دینی و فلسفی از بین رفته و تنها شکل از اندیشه که باقی می‌ماند متعلق به اندیشه‌ی قطعی (Positive) و تجربه علم است. در این عصر جدید تاریخ، نهادهای اجتماعی مربوطه به دین و فلسفه از بین خواهد رفت.339 اثبات‌گرایان معمولاً در ردیف ملحدان قرار دارند و از این نظر با توجه به مبانیشان نیازی به اثبات خدا و ویژگی‌های آن ندارند. زیرا اساساً چون بسیاری از مباحث دینی حواس ظاهری اثبات‌پذیر نیستند آنان نیز این موارد را قبول ندارند. پیامد دیگر حس‌گرایی سلفی، انکار وجود مجردات است از دیدگاه وهابیون انسان‌ها پس از مرگ هیچ ارتباطی با این دنیا ندارند و به همین دلیل ارواح، حتی روح انسان‌هایی مثل پیامبر اکرم نیز- نمی‌توانند صدای ما را بشنوند لذا بدعت و شرک دانستن اموری چون درخواست شفاعت از پیامبر اکرم و ائمه اطهار طلب حاجت از ایشان، درخواست دعا از آنها، نذر کردن برای آنها، سلام کردن به ایشان و اموری از این قبیل، به این اعتقاد وهابیت برمی‌گردد همچنین حس‌گرایی افراطی موجب شده که خدای سلفیان، چیزی شبیه انسان‌ها باشد چرا که ایشان برای خدا دست، گوش، چشم و امثال این‌ها قائل بوده و معتقدند که وی می‌نشیند، نگاه می‌کند، راه می‌رود چرا که اساساً خدای غیرمحسوس با حواس ظاهری برای آنان تصور ناشدنی است.
حضرت علی در خطبه‌ی معروف می‌فرماید:
«اول الدین معرفته، و کمال معرفته التصدیق به و کمال التصدیق به توحیده الاخلاص له، و کمال الاخلاص له نفی الصفات عنه، لشهاده کلّ صفه انها غیر الموصوف، و شهاده کلّ موصوف انه غیر الصفه. فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه، و من قرنه فقد ثنّاه و من ثناه فقد جزّاه، و من جزّاه فقد جهله، و من جهله فقد أشار الیه، و من أشار إلیه فقد حدّه، و من حدّه فقد عدّه»340 (اول دین شناخت خداست و کمال شناخت خدا تصدیق اوست و کمال تصدیق او توحید است و کمال توحید او اخلاص به او نفی صفات از خداست. چون هر صفتی گواهی می‌دهد که وی غیر موصوف است و نیز هر موصوفی شهادت می‌دهد که او غیر از صفت است. پس اگر کسی خدا را چنین وصف نماید، به درستی او را همراه قرار داده است. و اگر کسی خدا را همراه قرار دهد، او را دو تا دانسته است. و هرکسی خدا، را دو تا داند، او را تجزیه نموده است. و هرکسی او را تجزیه نماید، او را نشناخته است. و هرکسی خدا را نشناسد، و به او اشاره نموده است. و هرکسی به او اشاره نمود، او را محدود نموده است. و هرکسی او را محدود نماید، او را شمرده است.»
در همان قرون نخستین گروهی در میان مسلمانان پدید آمدند که با نادرست فهمیدن برخی از آیات قرآنی و احادیث پیامبر قائل به عقایدی ‌شدند که لازمه‌اش تشبیه خدا به مخلوقات و جسم بودن خدا بود. و این گروه در اسلام به «مجسمه» (قائل به جسمانیت خدا) معروف بودند. علما و خصوصاً امامان اهل بیت به شدت در همان روزها با چنین اعتقاداتی برخورد کردند.341
بعدها ابن تیمیه عقایدی را ابراز داشت که نزدیک به عقاید مجسمه بودند حتی برای اثبات چنین عقایدی کتاب‌هایی نوشته است، از جمله عرش الرحمن، شرح حدیث نزول، و… ابن تیمیه می‌گوید: و اگر مراد نفی صفاتی است که خدا و رسولش خدا را آن‌چنان وصف کرده‌اند و آن صفات به واسطه‌ی نصوص و حقیقت عقل ثابت شده است (ما چنین نفی را برای او رد کرده و به او می‌گوییم که همه‌ی آن (اوصاف) حق هستند هرچند اثبات آن لازمه‌اش جسم داشتن نامیده شود یا بگویند که این صفات تنها در کسی که جسم است خواهد بود. آن‌چه در قرآن و سنت ثابت شده است و پیشینیان بر آن اجماع کرده‌اند حق است، هرچند لازمه آن به گفته مسلمان این‌ باشد که خداوند به جسم بودن وصف شود. چون لازمه‌ی حق، حق است. چگونه چنین نباشد حال آن‌که اثبات‌کنندگان (یعنی کسانی که معتقد به اثبات اوصاف به خدا هستند می‌گویند: ثبوت این اوصاف (هرچند آن‌ها را جسم هم نامید) به ضرورت و نظر عقل دانسته شده است؟ بنابراین اگر مراد کسی که قائل به جسمانیت خداست همان چیزی است که نصوص شرعی آن را ثابت کرده است ما نظرش را درست خواهیم خواند، ولی او را از به کارگیری الفاظ بدعتکاران در این زمینه منع خواهیم نمود. اما اگر مرادش به لفظ «جسم» آن چیزی است که باید خداوند را از آن منزه و پاک دانست، سخنش را رد نموده، گمراهی‌اش را برایش بیان خواهیم کرد…»342
ابن تیمیه در این سخن خود می‌خواهد بگوید که اوصافی که در قرآن و سنت برای خدا وارد شده است به همان صورت ظاهرش به آن‌ها ایمان آورده و خدا را همانگونه وصف می‌کنیم هرچند لازمه‌اش جسم دانستن خدا باشد. مثلاً در قرآن آمده است که «دست خدا بر بالای دست‌های آنان است». ما در این‌جا باید ایمان داشته باشیم که خدا دست دارد. چون این نص قرآن است. و کاری هم نداریم که لازمه‌ی این سخن جسم داشتن خداوند را ثابت می‌کند و می‌رساند. و ابن تیمیه با صراحت می‌گوید: لازمه‌ای حق، حق است. یعنی وقتی لازمه‌ای دست داشتن خداوند متعال جسم بودن او است، پس خداوند متعال جسم است.
البته البانی با ابن تیمیه در چنین اعتقادش به مخالفت برخواسته و می‌گوید: «همانا لغزش مشبهه این بوده که در اثبات صفات به خدا غلو کرده و او را با مخلوقاتش مانند نمودند. اما کلام حق در برابر مشبهه و معطله این است که قائل باشیم با اثبات صفات بدون تشبیه و پاک دانستن خدا بدون تعطیل. چه قدر خوب گفته شده که: «معطله عدم و نیستی را می‌پرستند و مجسمه بت می‌پرستند»343
همچنین البانی در مقدمه «مختصر العلو، صفحه 17، چاپ سال 1401 هجری» می‌گوید: «لازمه این سخن آن است که خدا در عرشش نشسته است و چنین چیزی در اسلام وارد نشده و چنین اعتقاد و نسبت آن به خدا جایز نمی‌باشد.»
همچنین از پیامدهای منفی حس‌گرایی اعتقاد به حد داشتن خدا است که این تفکر نیز از ابن تیمیه نشأت گرفته است.
ذهبی گفته است: «خدا برتر و والاتر از این است که او را دارای «حد» دانسته و چیزی جز آنچه که خودش وصف کرده است وصف شود. حال آنکه خودش می فرماید: «لیس کمثله شئ؛ چیزی مانند خدا نیست.»344
همچنین حسن سقاف می‌گوید: «آنچه از شاگردان البانی به ما رسیده است این است که او نیز در این مسأله مانند ذهبی منکر «حد» داشتن خداوند بوده است»345
در پایان باید گفت که حداشتن یعنی قد و قامت داشتن است و هرکه دارای حد است حتماً جسم است، حال آنکه امت اسلامی به اتفاق جسم بودن خداوند را جسم معرفی کند و هم امت اسلامی را به کفر ورزیدن به کفر قرآن متهم کرده است.
3. انحراف از مسأله‌ی اجتهاد
وَ ما کانَ المومنونََ لِیَنفروا کافهً فَلَو لا نَفَر مِن کُلِّ فِرقه مِنهُم طائفهٌ لیتفقَّهوا فی الدّینِ وَ لِیُنذروا منهُم اذا رَجَعوا اِلَیهم لَعَلَّهُم یحدَرونَ.346
اجتهاد و تقلید این روزها مسأله روز است. بسیاری از اشخاص این روزها می‌پرسند و یا با خود فکر می‌کنند که اجتهاد در اسلام چه صیغه‌ای است و از کجای اسلام درآمده است؟ چرا باید تقلید کرد؟ شرایط اجتهاد چیست؟ وظایف مجتهد چیست؟ وظایف مقلد چیست؟
اجتهاد به طور سربسته به معنای صاحب نظر شدن در امر دین است ولی صاحب نظر بودن و اعمال نظر کردن در امور دینی از نظر ما که شیعه هستیم دو جور است: مشروع و ممنوع، همانطوری که تقلید نیز بر دو قسم است: مشروع و ممنوع اما اجتهادی که از نظر ما ممنوع است و به معنای تقنین و تشریع قانون است یعنی مجتهد حکمی را که در کتاب و سنت نیست با فکر خودش وضع کند.
این را در اصطلاح «اجتهاد رأی» می‌‌گویند. این گونه اجتهاد از نظر شیعه ممنوع است ولی اهل تسنن آن را جایز می‌دانند. آن‌ها منابع تشریع و ادله شرعیه را که ذکر می‌کنند می‌گویند: کتاب و سنت و اجتهاد را که مقصود همان «اجتهاد رأی» است در عرض کتاب و سنت قرار می‌دهند.
این اختلاف نظر از اینجا سرچشمه می‌گیرد که اهل تسنن می‌گویند احکامی که به وسیله کتاب و سنت تشریع شده محدود و متناهی است و حال آن‌که وقایع و حوادثی که پیش می‌آید نامحدود است، پس یک منبع دیگر غیر از کتاب و سنت لازم است معین شده باشد برای تشریع احکام الهی و آن همان است که از او به «اجتهاد رأی» تعبیر می‌کنیم. در این زمینه احادیثی هم از رسول اکرم روایت کرده‌اند: از آن جمله رسول خدا هنگامی که معاذ بن جبل را به

مطلب مرتبط :   منشور، حقوق، امنیت، تحریم