تذکر، عقل، مکتب، معارف

ر انسان در هر سطح و بینشی، برای وصول به معرفت لازم دانسته شود (طبق دیدگاه مکتب تفکیک) که این خود به معنای بینیازی از هرگونه معرفتی بالاتر از معرفت ِحاصل شده است.
البته توجه به این نکته نیز ضروری است که این سخن که فلاسفه واژۀ عقل را در مفهوم نیروی درک کلیات و یکی از مراتب چهارگانه ادراکی نفس منحصر میدانند، تصویر صحیحی نیست. واژۀ عقل در فرهنگ فلسفی، واژهای است که به اشتراک لفظی بر معنای متعدد اطلاق می‌شود. عدم لحاظ این معانی از استحکام نظر تفکیک کاسته است. (ارشادی نیا، 1382، 68)
حقیقت آن است که نور عقلی و نوریت معرفت، آنگاه حاصل خواهد شد که طی طریق و سیر سلوک علمی و عملی کامل ‏انجام گرفته باشد نه چنان‌که این دیدگاه، آن را برای همه افراد، حتی در ابتدا میسور می‌داند. رسیدن به قرب ‏نوافل و فرایض شرط برخورداری از چنین معرفتی است که سراسر نور است و از نوع علمی که خود حجاب ‏است، نیست و انسان عادی و ابتدایی آیا در ابتدای راه با ادعای العلم هو الحجاب الاکبر می‌تواند منتظر تفضل ‏خداوند بنشیند تا ناگاه به‌صورت اعجاز آمیزی عالم شود یا در بساطت حمل باقی بماند! ‏(همان، ‏‏123)‏
اما این مهم در طریق حکما ابتدا با علم حصولی آغاز گردیده و با ضمیمه کردن طاعات و عبادات کسب درجات معرفت را تا ‏مراحل عالی مذکور ممکن دانسته‌اند. بنابراین، علم و عمل شرط لازم برای خروج از حجب ظلمانی (جهالت) و ‏نیز خروج از حجب نورانی (علوم مفهومی و تخیلی و ذهنی) است، اما این‌که از ابتدا همه‌کس باید از آن ‏مرتبۀ عالی آغاز کند، ظاهراً طلب مطلوب است بدون ابزار لازم. (همان، 148)‏
در انتها باید گفت که عقل و علم که حقایق نوری هستند، از چه سنخ وجودی برخوردارند اگر مجرد هستند، آیا موجودات ‏مستقلی ‏هستند، و در این صورت چطور با انسان یا نفس او که در این دیدگاه ظلمانی و مادی محض است، ‏ضمیمه ‏می‌شوند، در آن اثر و آن را عالم می‌کنند. ‏این‌ها مطالبی است که در نظام فکری پیروان تفکیک به آن توجهی نشده است.
ت- اولویت«تذکر» و نفی عقل فلسفی
در این مکتب با تفکیک بین علوم قدیم و علوم جدید، قرآن و وحی را معرفتی جدید دانسته که ارتباطی با دانش‌ها و معارف پیشین ندارد بر اساس دیدگاه این مکتب پایۀ معارف جدید قرآن بر تذکر استوار است. تذکر به احکام عقلی که نور ظاهر بالذات است نه عقل به ‏اصطلاح فلسفه که تألیف مقدمات یقینی مؤسس بر یقین غیر نوری الذات است. (اصفهانی، اعجاز القرآن، 7)‏
به اعتقاد پیروان این مکتب اگرچه نور علم و عقل (به معنای خاص این دیدگاه) سبب معرفت انسان هستند، لیکن بر اساس جریان عادت الهی آن دو هنگامی سبب معرفت هستند که قبلاً اسباب آن‌ها حاصل شده باشد که ازجملۀ این اسباب آموختن است، اگرچه حقیقت آموختن همان تذکر دادن است. (مروارید، تنبیهات حول المبدأ و المعاد، 27)
در اندشه پیروان این مکتب تحصیل علوم الهیه تذکر به آیات آفاق‌وانفس و حقایق است نه علم حضوری اصطلاحی، ‏چه رسد به علم حصولی حکمی و جزم و اذعان منطقی که ممتنع باشد اثبات ‏مطابقتش با واقع و همچنین قرآن مجیدش را به ذکر و وظیفه‌اش را منحصر به تذکر ‏دادن فرمود «ان هو الا ذکر و قرآن مبین». (اصفهانی، اعجاز القرآن ،17)‏
به عقیده پیروان این مکتب در علوم بشری همان صورت حاصل از شیء برای نفس یا حضور صورت نزد آن است که به علم ‏حصولی و ‏حضوری تقسیم می‌شود و علم حصولی خود به تصوری و تصدیقی تقسیم می‌شود و اساس علوم ‏فلسفی بر ‏علم حصولی است اما در علوم الهی، علم همان تذکر به انوار قدسی است و منظور از انوار قدسی ‏علم و فهم ‏است. ‏(ارشادی نیا، 1382، 144)‏
به عقیده میرزا مهدی اصفهانی ایصال به معارف الهیۀ جدید قرآن به تذکر رب العزه و علم او که حضرتش خود معرف خود است نه بحث و نظر و اقامه براهین مرکبه از مقدمات یقینیه و نه به ریاضت و مکاشفات عرفانیه که اساس معارف بشریۀ قدیم است. (اصفهانی، اعجاز القرآن ، 304)
نقد و بررسی
طریقه تذکر مسلکى است که آن را به افلاطون یونانى نسبت داده‏اند و آن این است که انسان اگر از هوا و هوس‌های نفسانى مجرد شود و به زیور تقوا و فضائل روحى آراسته گردد آنگاه اگر در هر امرى و مسئله‌ای به نفس خود مراجعه کند، جواب حق را از نفس خود دریافت مى‏کند. درهرصورت موارد فوق در صورتى است که نظریه تذکر نخواهد قواعد منطق و اصول عقلى را انکار کند و اما اگر منظور از تذکر انکار و ابطال این اصول باشد، و بخواهد اثر رجوع به این اصول را باطل سازد، به این معنا که بگوید ترتیب مقدمات بدیهى و متناسب باعث آن نمى‏شود که انسان به نتیجه‏اى که در جستجوى آن است برسد، و درنتیجه انسان از قوه به فعلیت درآید، و یا بگوید پرداختن به تهذیب نفس یعنى تخلیه آن از رذایل و سپس تحلیه (آراستن) آن به فضائل، آدمى را بی‌نیاز از این مقدمه‌چینی‌های علمى و منطقى مى‏کند، و بدون ترتیب مقدمات متناسب به نتیجه‏اى که در جستجوى آن است مى‏رسد در این صورت نظریه تذکر بدترین نظریه‏ها و بى‏معناترین آن‌ها خواهد بود. ‏(ارشادی نیا، 1382، ‏431)‏
دیگر اینکه هم برهان و هم تجربه ثابت کرده، کسى که فاقد یکى از حواس پنج‌گانه است فاقد همه علومى است که به نحوى به آن حس منتهى مى‏شود، چه علوم تصورى و چه تصدیقى، چه نظرى و چه بدیهى و اگر آن‌طور که نظریه تذکر ادعا کرده همه علوم براى هویت و ذات انسان‌ها بالفعل موجود است، و همه انسان‌ها همه علوم را در نهاد خود نهفته دارند باید نداشتن یک حس هیچ اثرى در او نگذارد، و کور مادرزاد به همه رنگ‌ها، و کر مادرزاد به همه صداها آشنا باشد، و اگر صاحبان نظریه تذکر بگویند بله همه علوم در نهاد بشر نهفته هست، اما کرى و کورى مانع فعلیت یافتن و یا به‌عبارت‌دیگر مانع تذکر آن علوم است، در حقیقت از ادعاى خود برگشته‏اند، و اعتراف کرده‏اند که صرف پرداختن به نفس و انصراف از تعلقات مادى و یا توجه به نفس و برطرف شدن غفلت فایده‌ای در ذکر مطلوب و یا علم به آنچه در جستجوى آنیم ندارد. و ثانیاً آنچه ما درواقع و خارج مى‏بینیم این است که از میان صاحبان نظریه تذکر، افرادى انگشت‌شمار یافت مى‏شوند که توانسته‏اند از این راه پى به مجهولات خود ببرند، و اما عامه نوع بشر در پى بردن به مجهولات خود و مقاصد زندگى خود پیرو سنت مقدمه‌چینی و استنتاج از مقدمات است و نتایجی هم که مى‏گیرند یکى دو تا نیست، و این سنت در تمامى علوم و صنایع جریان دارد. و ثالثاً همان افراد انگشت‌شمار از تذکریان هم که به خیال خود از راه تذکر حقائقى را کشف کرده‏اند، درواقع از راه تذکر نبوده و آنچه آنان نامش را تذکر نهاده‏اند با تحلیل به همان سنت مقدمه‌چینی برمی‌گردد و یا همین افراد منکر منطق در کار خود منطق را استعمال کرده‏اند، به‌طوری‌که اگر یکى از قوانین منطق چه قوانین مربوط به ماده قضایا، و چه مربوط به هیئت آن‌ها در کار آنان خلل داشته باشد نمى‏توانند نتیجه مطلوب را بگیرند، پس این منکرین منطق ناخودآگاه منطق را به کار مى‏گیرند. راه معمولى فهم بشر در همه شئون حیات اجتماعى و فردیش همین است که مقدمات یقینى و معلوم خود را طبق ضابطه‏اى طورى بچیند و ردیف کند که از آن‌ها هدف مجهول خود را دریابد، در مورد معارف دین نیز جز این راهى ندارد، که آنچه از دین برایش قطعى و معلوم است که بسیار هم اندک است مقدمه قرار دهد و به‌وسیله آن‌ها مجهولات خود را پیدا کند. ‏(همان)‏
دلیل دیگر بر بطلان گفتارشان این است اگر صرف واقع‌شدن خطا در یک طریقه دلیل بر بطلان آن طریقه باشد، در طریقه تذکر نیز خطا واقع مى‏شود، بلکه در غالب مسائل آن رخ مى‏دهد، براى اینکه خودشان اعتراف کرده‏اند که طریقه تذکر را سلف صالح دنبال مى‏کردند، و سلف صالح بودند که منطق را قبول نداشتند، خطا و اختلاف‌هایی که درباره همان سلف صالح نقل ‌شده ‌اندک نیست، مانند خطاهایى که صحابه رسول خدا (ص) مرتکب شدند، صحابه‏اى که مسلمانان همه بر علم آنان و پیرو کتاب و سنت بودنشان اتفاق دارند و یا حداقل بیشتر فقها آنان را فقیه و عادل مى‏دانستند، و نیز مانند عده‏اى از اصحاب ائمه (ع) که داراى این صفات بودند، چون ابوحمزه ثمالى و زاره و أبان و ابى خالد و هشام بن حکم و هشام بن سالم و مؤمن طاق و صفوان و غیر ایشان که وجود اختلاف اساسى در بین آنان معروف و مشهور است، و این هم معلوم است که همیشه در بین دو طرف اختلاف حق با یک طرف است، و طرف دیگر به خطا رفته، و همچنین غیر صحابه از فقها و محدثین و امثال آنان، چون کلینى و صدوق و شیخ الطائفه و مفید و مرتضى و غیر آنان، با در نظر گرفتن وجود اختلاف در بین نامبردگان که به اعتراف پیروان تفکر مزبور اهل تذکر بودند، دیگر چه مزیتى براى این طریقه نسبت به طریقه منطقى‏ها باقى مى‏ماند؟ ناگزیر باید براى تشخیص حق از باطل در جستجوى مزیت دیگرى بود، و غیر از تفکر منطقى هیچ مزیت دیگرى یافت نخواهد شد، نتیجه اینکه پس طریقه منطق طریقه متعین و مرجع یگانه‏اى است که همه باید آن را روش خود قرار دهند. (همان، ‏432)
دلیل آخر بر بطلان نظریه تذکر این است که حاصل استدلال

مطلب مرتبط :   ، داود، شراب، -